• دو شنبه 2 شهریور 1405
  • ١١ ربيع الأول ١٤٤٨
  • 2026 Aug 24
یکشنبه 1 شهریور 1405
کد مطلب : 280521
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/KZmPR
+
-

خورشید‌های کوچک

پریسا نیکوئی؛ خبرنگار

پشت نیمکتم نشسته‌ام و به دهان معلم چشم دوخته‌ام. درس امروزمان شعری از سلمان هراتی است. «شهدا خورشیدند.»
خانم معلم وقتی شعر می‌خواند، حالت نگاهش تغییر می‌کند. لحن آهنگینی به کلماتش می‌دهد که عاشقش هستم. پچ‌پچ‌های بچه‌ها ساکت شده و این یعنی همکلاسی‌هایم محو شعرخواندنش شده‌اند. اما من حواسم پرت است. سؤالی در ذهنم می‌چرخد:
شهدا خورشیدند؟ این چه معنی‌ای دارد؟ 
ناخودآگاه کنار این جمله از شعر، علامت سؤال می‌گذارم.
خانم معلم شعر‌خواندنش را به پایان می‌رساند و از ما می‌خواهد با هم آن را بخوانیم. تازه شروع به همخوانی کرده‌ایم که ناگهان صدایمان میان صدای مهیب و وحشتناکی گم می‌شود.
انفجار؟ 
بمب؟ 
موشک؟ 
نمی‌دانم! 
فرصت هیچ‌کاری نمی‌یابم. به گوشه کلاس پرتاب می‌شوم و نفس در ریه‌هایم گره می‌خورد.
با شدت به دیوار کلاس می‌خورم اما عجیب است که هیچ دردی حس نمی‌کنم.
متعجب از جا بلند می‌شوم. همه‌چیز تغییر کرده. کلاسمان دیگر جز تلی از خاک و گردوغبار نیست.
تخته کلاسمان، کتابخانه کوچک، نیمکت‌های خط‌خطی، همگی نابود شده‌اند.
حس عجیبی دارم. انگار نسبت به‌خودم آگاه‌تر شده‌ام. به‌خودم که نگاه می‌کنم، تمام تنم مثل ستاره می‌درخشد.
نگاهم را بالا می‌آورم. خانم معلم روبه‌رویم ایستاده؛ با لبخندی مهربان‌تر از همیشه. کنارش همکلاسی‌هایم هستند. دست یکدیگر را گرفته و روی چهره‌هایشان چیزی جز آرامش دیده نمی‌شود.
ته دلم پاسخ سؤالم را می‌دانم اما باز می‌پرسم: «خانم، ما مردیم؟»
خانم معلم در پاسخ به سؤالم می‌خندد: «خودتو ببین! ما خورشیدیم! به‌نظرت این یعنی مردن؟» 
همکلاسی‌ها دست مرا هم می‌گیرند. هرکدام یک خورشیدند؛ مثل من، مثل خانم معلم.
 به‌دنبال او به سمت آسمان می‌رویم. پاسخ سؤالم را حالا گرفته‌ام.
ما خورشیدهایی هستیم که تا ابد در آسمان این کشور خواهیم درخشید.

 

این خبر را به اشتراک بگذارید