نویسنده: ریحانه مرتضوی
چه هنری از این بالاتر که فرزندانت را در این شرایط اجتماعی جامعه و با این همه هجمههای دشمن، مومن و حافظ قرآن تربیت کنی؛ کاری که پدر و مادر شهیدان بوستانی خوب بلد بودند. محسن بوستانی با اشاره به اینکه پسرانش هر شب با تلاوت سوره واقعه میخوابیدند میگوید: «پسر کوچکم امیرمحمد علاقه خاصی به آیه دهم این سوره داشت؛ «وَالسّابِقُونَ السّابِقُونَ». بارها درباره معنای این آیه از مادرش سؤال میکرد و همسرم با زبان کودکانه میگفت یعنی کسانی که کارهای خوب میکنند از همه جلو هستند. اینها به خدا نزدیکترند. شما هم میتوانید با کارهای خوب تو زندگی پیشتاز باشید.»
مادر درست میگفت پسرانش والسابقون شدند و خدا آنها را پیش خودش برد. پدر شهید در ادامه از استعداد ویژه فرزندانش میگوید: «مدتی بود که امیرمحمدم میگفت دوست دارم معنی آیههای قرآن را بدانم. ما هم برایش توضیح میدادیم. برای حفظ سورهها، کافی بود یک یا 2بار صوت سوره را برایشان پخش کنیم. در کمتر از 20دقیقه، سوره را کامل از حفظ میخواندند. دوست داشتند مهمان برنامه محفل شوند و پای ثابت برنامه حسینیه معلی بودند. فکر کنم یک روز قبل از شهادت بچهها بود که در برنامه محفل قبل از افطار، از شهدای جنگ 12روزه روایت شد. صورتشان خیس اشک شد. از جنگ 12روزه به بعد که بچهها با چشم خودشان قساوت صهیونیستهای کودککش را دیدند، پسر بزرگم میگفت میخواهم بزرگ شوم و موشکی بسازم و کار این آمریکا و اسرائیل را یکسره کنم.»
ماجرای گلهای مزار شهدای گمنام
پدر شهید در ادامه به ماجرای عجیبی از شهدای گمنام شهرشان اشاره کرده و میگوید: «چند ماه از سر دلتنگی بچهها، با همسرم پناه بردیم به زیارت شهدای گمنام در زادگاهمان شهرستان رستم. دو شاخه گل مصنوعی که حدود چهار ماه در ماشین جا مانده بود را هم با خود سر مزار بردیم. آنجا نشستیم و از شهدا خواستیم برای قلب بیتاب و ناآرام خانوادههای میناب دعا کنند. فردای آن روز، خواهرم زنگ زد و گفت خواب همراهی شهدای گمنام در کنار بچه ها را دیده است. شنیدن این خواب از زبان خواهرم که بیاطلاع از رفتن ما به مزار شهدای گمنام بود، کمی قلبمان را آرام کرد.»
کودکانی که وَالسّابِقُونَ شدند
در همینه زمینه :