امیران من با هم پرکشیدند
روایت پدر شهیدان امیرعلی و امیرمحمد بوستانی از مدرسه میناب
الناز عباسیان| روزنامهنگار
داغ روی داغ؛ حکایت این روزهای خانوادههای شهدای میناب است. کم نیستند خانوادههایی که چندین عزیز و پارهتنشان را در مدرسه شجره طیبه (رهپویان شهدای خلیجفارس) از دست دادند. خانواده بوستانی هم 2پسرشان را از دست دادند؛ امیرعلی و امیرمحمد. پسرها رفتند و حالا خانهای مانده غرق سکوت و زمزمههایی اینچنین: «من فقط همین 2پسر را داشتم. کمرم شکست....» پدر و مادر در فراق پسرها مدام با فیلم و عکس آنها خودشان را مشغول میکنند و تنها جایی که آرام میگیرند سرمزار این
2 امیر است. پیکر آنها در گلزار شهدای شهرستان رستم آرام گرفته و 2 قبر نمادین هم در گلزار شهدای میناب دارند. محسن بوستانی با آنکه دلش شکسته است با افتخار از فرزندانش می گوید.
نظرکرده امامرضا(ع) بود
امیرعلی کلاس چهارم بود. علاقه خاصی به اشعار حماسی داشت. امیرمحمد هم کلاس دوم بود و دوست داشت فوتبالیست شود. کلا پسرانم عاشق فوتبال بودند. زندگیشان بازی با توپ بود. همیشه صدای بازیشان در خانه بلند بود. اما الان نزدیک 6ماه است که خانه ما بیصدا و پر از غم شده. امیرمحمد از وقتی به دنیا آمد بیمار بود. 4سال زیرنظر پزشکان بود و دارو مصرف میکرد تا اینکه سالروز شهادت امامرضا(ع) بردم هیئت حضرت ابوالفضل(ع) و دعا کردم درد این طفلک درمان شود. باور کنید از همان موقع درد و مرض از جان امیرمحمدم دور شد.
بابایی زودتر بیا دنبالم
روز حادثه خودم بچهها را به مدرسه رساندم. وقتی از ماشین پیاده شدند امیرعلی گفت: «بابایی امروز زنگ آخر زودتر بیا دنبالم.» زودتر از زنگ آخر رفتم اما شد آنچه نباید میشد. من و مادرش جزو نخستین نفراتی بودیم که رسیدیم. همسرم ساعتها رو به روی آوار نشسته بود و با چشمان خودش میدید که چطور تکههای بچهها را از زیر آوار بیرون میکشند. قیامتی شده بود. یک آن مرا صدا زد و کاغذی نشانم داد و گفت: «کارنامه امیرمحمده! باد آورد سمت من!» تعجب کردم. واقعا عجیب بود. به برگه نگاه کردم انگار کارنامه اعمال پسرم بود و مهر شهادت خورده بود. خودم همراه گروههای امدادی سمت آوار رفتم و با دستانم سنگ و میلهها را کنار زده و اسم پسرها را صدا میزدم. تنها یک چیز برایم تداعی میشد صحنه کربلا بود. روضه مجسم شده بود. تقریبا ساعت 2و نیم بعد از ظهر بود که دوباره با چند موشک دیگر مدرسه را زدند. گفتند همه خانوادهها از مدرسه خارج شوند. همسرم نمیخواست از کنار آوار دور شود. میگفت: «بزار موشک بزنن بمیرم. من بدون پسرها خونه برنمیگردم.»

کاش پای قولشان نمیماندند
به واسطه شغلی که دارم بیشتر اوقات در ماموریت هستم و به پسرها سپرده بودم که مبادا از هم جدا شوید. همیشه کنار هم بودند؛ وقت رفتن به مدرسه، کلاس فوتبال، هیئت و حتی شهادت. حتی مزارشان هم کنار هم است. پیکر پسر کوچکم زود پیدا شد اما امیرعلی چند روز مفقود بود. مادرش امید داشت که امیرعلی از مدرسه بیرون رفته باشد چون خیلی از همکلاسیهایش زنده مانده بودند. اما من مطمئن بودم که شهید شده! میدانستم که 2برادر از هم دور نمیشوند. پای قولی که به من داده بودند ماندند و با هم رفتند. با خودم میگویم ایکاش پای این قول نمیماندند. پیکر پسر بزرگم امیرعلی نسبت به همکلاسیهایش سالمتر بود اما بمیرم برای امیرمحمدم که اربا اربا رفت. وقتی پیکرش را از زیرآوار بیرون آوردند و نگاهم به تن نحیف و پاره پاره او افتاد، نتوانستم بلند شوم. به یاد امامحسین(ع) افتادم. من سالها افتخار خادمی در هیئت را دارم و به همینخاطر پسرها از کودکی در هیئت بزرگ شدند. حالا هم تنها چیزی که آرامم میکند گریه برای شهدای کربلاست.
آخرین بوسه
تصویر خداحافظی کودک مینابی با مادرش در راهپله، دل بسیاری را به دردآورده است. این لحظه خداحافظی امیرمحمد بوستانی که حالا داغی شده بر دل مادر.