چه دور افتخاری زدی با پرچم ایران!
مسعود بارانی، پدر رضا، هنوز بعد از گذشت حدود ۵ ماه از حادثه میناب، نتوانسته به روال عادی برگردد. از خوردوخوراک افتاده و وزن زیادی کم کرده است. این روزها فقط کارش مرور خاطرات روزهای با همبودنشان است. با حسرت از آخرین روز میگوید: «رضا پسر من نبود؛ دوستم بود، برادرم بود. در خانه همدیگر را «داداش» صدا میزدیم. پسرم ورزشکار بود؛ تکواندو کار میکرد و کمربند سبز داشت. آنقدر به ورزش علاقه داشت که زود مشقهایش را مینوشت تا به کلاس تکواندو برسد. شنا هم خوب بلد بود و هر هفته با هم به استخر میرفتیم. کنار دریا میبردمش. با انگیزه و شوق قهرمانی، ورزش میکرد و همیشه میگفت میخواهم قهرمان تیم ملی شوم. میخواهم مثل قهرمانهای ورزشی با پرچم ایران دور افتخار بزنم. روز تشییع پیکرش وقتی او با تابوت و پرچم ایران، روی دست مردم باافتخار به سمت گلزار میرفت توی دلم گفتم رضای قهرمان من چه دور افتخاری زدی با پرچم ایران! قهرمانیات مبارک پسرم. همین جمله را وقتی پیکر زخمیاش را داخل قبر میگذاشتیم دوباره بلند فریاد زدم. پسرم به آرزوی قهرمانیاش رسید.» بارانی از ویژگیهای پسرش با افتخار میگوید: «صدای خوبی داشت و مکبر مسجد بود. به بچههای کوچکتر از خودش هم قرآن و اذان یاد میداد. یک قرآن کوچک داشت که اغلب همراهش بود. شبها قبل از خواب قرآن میخواند و تازه سوره کهف را حفظ کرده بود.»
او از یادگاری پسرش حرف میزند: «پسر داییاش دوچرخه برقی داشت، رضا هم دوست داشت داشته باشد. برایش خریدیم. تنها 2ماه آن را سوار شد و حالا دوچرخهاش گوشه خانه به یادگار مانده. مادرش مدام میگوید خوب شد حداقل 2 ماه سوار شد و حسرت نخورد. حداقل یکی از آرزوهایش برآورده شد. این روزها حال دخترانم هم بدتر از من و مادرشان است. جای خالی رضا رهایمان نمیکند.»