• دو شنبه 12 مرداد 1405
  • ١٩ صفر ١٤٤٨
  • 2026 Aug 03
دو شنبه 12 مرداد 1405
کد مطلب : 279701
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/jqLkz
+
-

رضای ما قهرمان ملی شد

دلتنگی‌های پدر و مادر شهید 8‌سال‌ و 8‌روزه میناب

گزارش
رضای ما قهرمان ملی شد

الناز عباسیان| روزنامه‌نگار 

 کلاس دوم ابتدایی بود و تکواندوکار. آرزو داشت یک روز قهرمان تیم ملی شود و با پرچم ایران دور افتخار بزند. اما رضا زودتر از آنچه فکر می‌کرد به آرزویش رسید؛ قهرمان ملی شد و با پرچم ایران که بر پیکرش کشیده بودند، روی دست مردم تشییع شد. رضا تک‌پسر خانواده بارانی بود و 3خواهر داشت. مادرش می‌گوید: «پسرم را از امام‌رضا (ع) گرفتم. در ۸ سال و ۸ روزگی شهید شد.» پسرکی که با خواهرش در مدرسه شجره طیبه درس می‌خواند. اما تقدیر اینطور رقم خورد که مریم زودتر از مدرسه خارج شود و رضا در کنار معلم و دوستانش آسمانی شود. روایت مسعود بارانی و عالیه ذاکری، پدر و مادر این شهید تنها گوشه‌ای از رنج جانکاه آنهاست.
راز عدد 8 برای رضای 8سال و 8 روزه
پسرم امام‌رضایی بود و دوستدار حرم؛ اسمش هم رضا بود. وقتی شهید شد، دقیقاً ۸ سال و ۸ روز داشت. پیکرش هم ۸ ساعت بعد از شهادتش پیدا شد. ماه رمضان به دنیا آمد. در همین ماه مبارک هم آسمانی شد. رضا فرزند سوم من بود؛ بعد از 2دخترم زهرا و مریم. یک دختر 2‌ساله به نام زینب هم دارم. تک‌پسرم بود. با خواهرش در یک مدرسه درس می‌خواند؛ مریم کلاس چهارم در طبقه بالا و پسرم کلاس دوم در طبقه پایین. تازه اسم مدرسه را عوض کرده بودند؛ دخترانه «شجره طیبه» و پسرانه «رهپویان شهدای خلیج فارس». آن روز حادثه، کسی از مدرسه با من تماس نگرفت که دنبال پسرم بروم. شاید فرصت نکردند. نمی‌دانم. داشتم تلویزیون تماشا می‌کردم که زیرنویس شبکه خبر نوشت: «به تهران حمله شده است.» همان موقع همسایه‌مان خانم جعفری زنگ زد که از مدرسه خواسته‌اند بچه‌ها را به خانه بیاوریم. به من گفت: «تو بچه کوچیک داری، بمون خونه. من رضا رو هم میارم.» دقایقی بعد، صدای مهیبی آمد؛ 3انفجار پشت سر هم. خواستم بیرون بروم که مریم از راه رسید. پرسیدم چه شده؟ گفت: «نمی‌دونم. تا رسیدم به کوچه، صدای انفجار شنیدم.» تمام شهر پر از دود و آتش شده بود. از همسایه‌ها شنیدم که به ساختمانی در نزدیکی خانه ما موشک خورده. اما تا آن لحظه دلشوره رضا را نداشتم. گفتم حتماً با خانم همسایه در راه است. تا اینکه دیدم خانم همسایه رسید. زینب را بغل داشتم، خودم را به ماشین رساندم. چشمم خیره ماند به بچه‌هایی که با ترس و دلهره پیاده می‌شدند. همه پیاده شدند، جز رضای من! خانم همسایه که قرار بود او را بیاورد گفت: «اصلاً متوجه نشدم رضا سوار نشده، آنقدر که هول بودیم و ماشین پر شده بود.» زدم روی سرم، پاهایم سست شد. 

رضا از صدای بلند می‌ترسید
همسایه‌ها زینب را از من گرفتند و من خودم را به مدرسه رساندم. رضا از صدای بلند می‌ترسید. هر وقت نورافشانی می‌کردند، گوش‌هایش را می‌گرفت و وارد فضاهای شلوغ و پر سر و صدا نمی‌شد. فکر نمی‌کردم مدرسه مورد اصابت قرار بگیرد. فقط نگران بودم مبادا از این صداها ترسیده باشد. وقتی به مدرسه رسیدم، دیدم خانه خراب شدیم. اما باز هم باور نمی‌کردم رضا زیر آوار باشد. پدرش و اقوام هم رسیدند. انگار صحرای کربلا بود؛ جنازه و زخمی‌ای که بیرون می‌کشیدند. آن روز زنگ ورزش داشتند و پسرم گرمکن ورزشی پوشیده بود. گفتم حتماً در زمین چمن پشت مدرسه است، اما آنجا هم نبود. سر ظهر، درمانگاه شهید آبسالان را هم موشک زدند و ما خانواده‌ها را از مدرسه دور کردند. نمی‌دانید چه بر ما گذشت. چند ساعت بعد، کیف خونی رضا را به پدرش دادند، اما باز فکر کردیم مجروح شده. تا اینکه بعد از ۸ ساعت خبر دادند پیکرش پیدا شده و پدرش برای شناسایی به سردخانه‌رفت.

ما جا ماندیم 
سرویس‌شان مینی‌بوس بود، اما آن روز به راننده سرویس زنگ نزدند؛ به برخی والدین خبر دادند که «جلسه‌ای داریم»؛ نخواستند ما را بترسانند. بعد از شهادت رضا، خانم رزاقپور یکی دیگر از همسایه‌ها که دخترم را آورده بود چند بار به خانه‌مان آمد و از من حلالیت خواست. می‌گفت: «‌آن روز مریم چند بار گفت برویم رضا را هم تحویل بگیریم، ولی گفتم خانم‌جعفری قرار است او را بیاورد.» انگار تقدیر می‌خواست رضای من جا بماند. البته درستش این است که او از سرویس جا ماند تا در تاریخ ماندگار شود. این ما هستیم که از کاروان شهدا جا مانده‌ایم. 


 

این خبر را به اشتراک بگذارید