• سه شنبه 23 تیر 1405
  • ٢٨ محرم ١٤٤٨
  • 2026 Jul 14
سه شنبه 23 تیر 1405
کد مطلب : 278643
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/0VX1G
+
-

روایت بوی خوش کیف آرشا

خاطره
روایت بوی خوش کیف آرشا

45روز پس از شهادت‌آرشا، خانمی در‌گلزار شهدای میناب به سراغ مادرش می‌رود و خبر از پیداشدن کیف فرزندش می‌دهد. عباس میرانی، پدر شهید ماجرای پیداشدن کیف پسرش را اینطور تعریف می‌کند: «فردای آن روز با حس‌وحال عجیبی سراغ آن خانم رفتیم. کیف را گرفتم. محکم به سینه چسباندمش و بوییدم؛ بویی خاص و آشنا می‌داد. اما از همان لحظه سؤال‌ها هجوم آوردند: آیا آرشا لقمه‌اش را خورده؟ آبمیوه‌اش را؟ تشنه و گرسنه شهید شده؟ در خلوت، کیف را باز کردم. بویی عجیب و به‌شدت دلنشین صورتم را نوازش کرد. نه لقمه را خورده بود نه بیسکوییت‌اش را. آبمیوه هم ترکش خورده و ریخته بود روی کتاب‌ها. دلم شکست از اینکه پسرم گرسنه و تشنه پرکشیده بود. طبیعی بود این کیف با این خوراکی‌ها بعد از چند‌ماه باید بوی بد می‌داد، اما برعکس بوی خاص و خوشی داشت. دفترش را درآوردم؛ گوشه‌اش ردِّ خون داشت، اما کم‌رنگ شده بود. دفتر را بو کردم و لرزیدم. ورق که زدم، قطرات خون آرشا روی گوشه‌ دفتر نشسته بود و آن بوی بهشتی از همان قطرات بود. شب کیف را در اتاق آرشا گذاشتم و آنجا خوابیدم. سحرگاه که برای نماز بیدار شدم، با اینکه کیف بسته بود، بوی خوشش همه اتاق را پر کرده بود. یادم آمد آرشا چقدر آرزوی زیارت امام رضا(ع) را داشت، اما جنگ 12روزه باعث شد به مشهد نرویم. راهی حرم شدیم تا کیف و لباس او را به موزه یا کتابخانه حرم اهدا کنیم. ما به غبارروبی حرم دعوت شدیم. در بارگاه ملکوتی آقا همان بوی خوش را با تمام وجود حس کردم. چند روز بعد، در مراسم اهدا، وقتی خادم‌های خانم حرم کیف را دیدند، با گوش خودم شنیدم که می‌گفتند: این کیف بوی حرم آقا را می‌دهد.» 

 

این خبر را به اشتراک بگذارید