• سه شنبه 23 تیر 1405
  • ٢٨ محرم ١٤٤٨
  • 2026 Jul 14
سه شنبه 23 تیر 1405
کد مطلب : 278642
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/9QLl4
+
-

قصه‌های اتاق خالی آرشا

غمنامه‌ای از پدر کودک 7ساله مینابی

گزارش
قصه‌های اتاق خالی آرشا

الناز عباسیان | روزنامه‌نگار

  این روزها شبکه‌های اجتماعی پر از تصاویر کودکانه شهدای مدرسه میناب است؛ از بازی و شیطنت‌های معصومانه‌شان تا سینه‌زنی‌های پرشورشان برای امام حسین(ع). اما یکی از پربازدیدترین فیلم‌ها سینه‌زنی آرشا میرانی 7ساله است؛ همان که روزی هدیه امام حسین(ع) به خانه پدری بود و حالا خودش در قافله‌سالار شهیدان قرار گرفته است. توفیقی دست داد تا در مراسم تشییع پیکر رهبر شهیدمان پای صحبت‌های پدر آرشا بنشینیم؛ مردی که روزی آرزوی تاجرشدن پسرش را داشت، اما امروز خودش را شاگرد مکتب پسری می‌داند که تاجر واقعی بودن را با جانش معنا کرد. روایت دلتنگی‌های عباس میرانی را با هم می‌خوانیم.

هدیه‌ حضرت امام حسین(ع) به ما بود
در سفر اربعین از آقا فرزندی خواستیم و او آرشا را به ما هدیه داد. آرشا در خانه ما به هدیه‌ امام حسین(ع) معروف بود. عاشق امام حسین(ع) بود و پرچم سرخ حسینی را خیلی دوست داشت. همیشه با من به هیئت هفتگی می‌آمد و در موکب‌ها خدمت می‌کرد. حتی بعد از شهادتش فیلم سینه‌زنی او در هیئت پربازدید شده. یک شب که با مادرش برنامه‌ «کربلای معلا» را نگاه می‌کردیم، آرشا به حدی غرق در برنامه شد که مثل ابر بهاری برای امام حسین(ع) و شهدا گریه کرد و ما تعجب کردیم. احساساتش را به زبان می‌آورد و از دوست‌داشتنی‌هایش می‌گفت. عاشق امام رضا(ع) بود. دوست داشت به مشهد برویم. نخستین روز جنگ 12روزه عازم مشهد بودیم که در میانه راه تماس گرفتند و گفتند جنگ شده؛ لطفاً برگردید. این حسرت بر دل آرشا ماند. اما قسمت این بود که اسم آرشا جور دیگری با امام رضا و حرم مطهرش گره بخورد. کیف آرشا که با ماجرایی عجیب بعد از 45روز دست ما رسید به موزه و کتابخانه آستان قدس اهدا شد.

با شهادتش به من درس داد
پر از رزق و روزی بود. وقتی به دنیا آمد، زندگی‌مان به‌کلی تغییر کرد و حال و روز روحی و مالی‌مان خیلی بهتر شد. قبلا هرجا می‌رفتیم، مرا به نام خودم و مادرش می‌شناختند؛ اما حالا هرکجا می‌رویم، به اسم شهید آرشا شناخته می‌شویم و می‌گویند: «پدر شهید آرشا، مادر شهید آرشا.» چه پربرکت بود این پسر! من می‌خواستم آرشا تاجر شود؛ تجارت را در پول و مال و دنیا می‌دیدم. اما آرشا خودش تاجر بزرگ‌تری بود. با شهادتش به من یاد داد که این شهدا هستندکه معامله عظیمی انجام می‌دهند. این شهید عزیز هم دنیا را خرید و هم آخرت را؛ در این دنیا همه عاشق آرشا هستند و در قیامت هم با بهترین‌ها محشور خواهد شد.

حسرت کفش نو در دل پسر
پسر فوق‌العاده باهوش و مهربان و حرف‌گوش‌کنی بود. روز آخر که آرشا می‌خواست به مدرسه برود، قصد داشت کفش‌های نویی را که برایش خریده بودم بپوشد. به او گفتم: «پسرم، امروز ورزش داری و این کفش سفید است؛ نپوش، فردا بپوش. امروز همان کفش قبلی را بپوش.» قبول کرد. و حالا من و مادرش مانده‌ایم و آن کفش‌ها. همیشه می‌خواست برنده باشد. عاشق بازی بود. پازل را خیلی دوست داشت و همیشه در مسابقه‌ پازل مرا می‌برد. دویدن را خیلی دوست داشت و هر روز بعد از مدرسه در کوچه‌ خانه‌مان با هم مسابقه می‌دادیم. من برای شوق آرشا همیشه بازنده می‌شدم، و آرشا با ذوقی وصف‌ناشدنی برای مادر و برادرش تعریف می‌کرد که‌ «بابا رو شکست دادم!» این شکست‌ها شیرین‌ترین شکست‌های زندگی من بودند. تازه چند روز بود که به خانه جدید و نوسازی رفته بودیم. خیلی ذوق این خانه را داشت و می‌گفت من اتاق بزرگ‌تر را می‌خواهم. او رفته و حالا ما توان نداریم در این اتاق را باز کنیم. کاش حداقل مدتی در خانه جدیدمان شاد و خوشبخت زندگی می‌کردیم‌. مدام با او در خانه حرف می‌زنیم و می‌گوییم ما چطور زندگی کنیم در خانه‌ای که تو ذوقش را داشتی؟ مگر نخواستی برایت چند گلدان بخرم؟ کجایی پس؟ هنوز اتاقت را نچیده‌ایم.

 

این خبر را به اشتراک بگذارید