شهادت برازنده او بود
شهید احمد حرآبادیفراهانی به روایت پدر و مادر
سیده کلثوم موسوی | خبرنگار
در یکی از روستاهای خوشآبوهوای اراک به دنیا آمد؛ روستایی که به مراتع و قناتهای متفاوتش میبالید، الان سینه سپر کرده و به احمد، پسر حاجمجتبی حرآبادی فراهانی، افتخار میکند، کما اینکه این روزها دوستانش و اهالی محله کیانشهر تهران هم همسایگی با او را مایه مباهاتشان میدانند.
احمد در تلاش برای تحقق آرزوهایش سرانجام موفق شد در ناجا مشغول بهکار شود و تا 47سالگی به کشورش خدمت کرد تا اینکه در 11 اسفند 1404، هنگام خدمت در یگان ویژه نیروی انتظامی محله کیانشهر، بر اثر اصابت موشک به شهادت رسید. روایتهای معصومه نظامآبادی، مادر شهید درباره فرزندش خواندنی است.
رویاهای کودکی
احمد من از ۲ سالگی بسیجی بود. شاید از شنیدن حرفم تعجب کنید. او تا زبان به حرفزدن گشود و شیرینکاریهایش شروع شد، همراه داییاش به مسجد محل میرفت تا حاجمجتبی(پدرش) را در لباس رزمنده تماشا کند. پدرش در دوران دفاعمقدس رزمنده بود و وقتی احمد او را در آن لباس میدید، پا در یک کفش میکرد و با همان شیرینزبانی بچگانه اصرار میکرد که او هم میخواهد رزمنده شود. این حرف را همه از زبان احمد شنیده بودند و از همان موقع فرماندهان سپاه و اهالی روستای حرآباد فراهان او را احمدبسیجی صدا میزدند. احمد از همان زمان تا هنگام شهادتش به همین لقب معروف بود. او در بیان رویای کودکیاش میگفت اگر بابا شهید شود، من هم به جبهه میروم و آنقدر با دشمنان اسلام میجنگم تا شهید شوم.
توشه آخرت را ببندیم
از خلقیات خوبش هرچه بگویم کم گفتهام. پسر بسیار پاکی بود. اخلاقش بینظیر بود چه برای خودمان، چه آشنا و غریبه. تودار بود. کم پیش میآمد که مشکلات را بروز دهد. دوست نداشت از مشکلات خودش حرف بزند اما همین که متوجه میشد کسی مشکلی دارد تلاش میکرد تا گره از مشکلش باز کند. همیشه میگفت که این دنیا محل گذر است
و هر چه به دیگران خوبی کنیم توشه آخرت را بستهایم. بعضی مواقع حتی خودش دستش خالی بود اما برای رفع مشکل دیگران از اعتبارش استفاده میکرد و برایشان وام میگرفت.
پسر بامعرفتی بود
مجتبی حرآبادی، پدر شهید تعریف میکند: «پسر بامعرفتی بود هر کاری از دستش برمیآمد برای من و مادرش انجام میداد. حواسش به دکتررفتن من و مادرش بود،با همه سرشلوغیها خودش را به ما میرساند و به دکتر میبرد. همیشه وقتی به خانه ما میآمد دست ما را میبوسید و میگفت دستانتان بوی بهشت میدهد. پای مادرش را میبوسید و میگفت هر کسی پای مادر را ببوسد شهادت نصیبش میشود. چون مستأجر بودیم، دغدغه اجارهبها و هزینههای روزانه ما را داشت. بخشی از کرایه خانه را میپرداخت و سعی میکرد با دست پر به خانه ما بیاید. به مادرش میگفت هر چه میخواهی برایم بنویس تا تهیه کنم. از وقتی بچه بود یکبار به یاد ندارم که حتی صدایش را برای ما بالا برده باشد. پیش میآمد بهعنوان پدر بعضی مواقع از او ناراحت میشدم و دعوایش میکردم، اما احمد حتی سرش را هم بلند نمیکرد و فقط میگفت چشم هر چه شما بگویید.»
شوخطبع و مهربان بود
بین همکارانش به مهربانی و شوخطبعی معروف بود. همه میدانستند که احمد عاشق شهادت است. میگفتند جای تعجب ندارد؛ کسی که از 2سالگی ذوق بسیجیبودن داشته، این علاقه به شهادت هم برازندهاش است. وقتی با دوستانش به مراسم مداحی و هیئت میرفت، دلش راضی نمیشد خانوادهاش نصیب نبرند؛ به خانه که میرسید زن و بچهاش را آماده میکرد تا با یکدیگر به هیئت بروند.
روایت دلدادگی
من و حاجمجتبی به شهادتش افتخار میکنیم. این مسیری بود که از کودکی و نوجوانی انتخاب کرده بود. همیشه حواسش بود که در مراسم نخلگردانی امامحسین(ع) شرکت کند. 2روز قبل از شهادتش او را دیده بودم. فردای آن روز هرچه با او تماس گرفتم و پیام فرستادم جوابی ندیدم. دلم آشوب بود. تلفن منزلش هم زنگ میخورد و کسی جواب نمیداد. نمیخواستم باور کنم اتفاقی برای احمد افتاده تا اینکه صبح دوشنبه خبر شهادتش رسید.