حسرتی که ماند
حمیدرضا رشیدی برادر شهید از آخرین حسرت مشترکشان میگوید: «اواخر سال ۱۴۰۳ قرار بود برای زیارت امامرضا(ع) به مشهد برویم. امیرحسین اصرار داشت این سفر را کنسل نکنیم. اما من گرفتار کار شدم و گفتم بعداً میرویم. آخرین بار گفت تو نیایی، من هم نمیروم. گفتم انشاءالله در سال جدید باهم میرویم کربلا، ولی با وجود مشکلات جدید و جنگ در سال ۱۴۰۴ موفق به این کار هم نشدیم؛ این بزرگترین حسرت زندگی من است.»
او در ادامه از روز حمله پهپادی صهیونی-آمریکایی به بلوار ارتش روایت میکند: «آن روز چندین بار صدای انفجار آمد. دلشوره عجیبی داشتم. گوشیام در شارژ بود. وقتی نگاه کردم، دیدم امیرحسین تماس گرفته است. من متوجه نبودم. بعد شنیدم با برادر بزرگترمان هم تماس گرفته و گفته به محل ایست و بازرسی پهپاد زدهاند. برادرم گفت حالش خوب است و نگران نباشید. دوستانش میگفتند بعد از حمله، خودش با پای خودش سوار ماشین شده بود. او را به بیمارستان رسانده بودند. وقتی تماس گرفتم، یکی از دوستانش گوشی را برداشت. فقط گفت حمله پهپادی شده و امیرحسین مجروح است.» حمیدرضا از لحظه دیدار با برادرش در بیمارستان میگوید: «دلشوره و نگرانی بیقرارم کرده بود. نفهمیدم چطور خودم را به بیمارستان رساندم. چند لحظه قبل از من هم پدر و برادرم به بیمارستان رسیده بودند. صورت امیرحسین آسیب دیده بود اما وقتی صدایش کردم، نگاهم کرد. حتی آنجا هم نگران مادرم بود. فقط تکرار میکرد مادر نفهمد! نگران میشود.» 5روز، امید به زنده ماندنش ادامه داشت. خانواده هر لحظه پیگیر درمانش بودند، اما شدت جراحات زیاد بود. سرانجام خبر شهادتش به خانواده رسید؛ خبری که هنوز هم مادر خانواده نتوانسته با آن کنار بیاید و مدام میگوید یعنی واقعاً دیگر برنمیگردد؟!