امیرحسین بامرام بود
امیرحسین ظاهرا به دلش افتاده بود که قرار است در روزهای جنگ شهید شود و 2شب قبل از شهادت در جمع دوستان صمیمیاش از این موضوع حرف زده بود. حامد گَلوانی، یکی از دوستان صمیمی شهید امیرحسین دلشاد، ماجرای آن شب را اینطور تعریف میکند: «با هم سر مزار یکی از دوستان شهیدمان نشسته بودیم، میگفت بهخدا بچهها شما میمانید و من شهید میشوم. گفتم امیرحسین این چه حرفهایی است که به زبان میآوری؟ گفت باور کن من بهزودی شهید میشوم! و همگی دور مزار من جمع میشوید! میگفت من روی مینم و هر لحظه باید آماده شهادت باشم. بعد آرام دم گوشم زمزمه کرد و گفت حامد من نمیخواهم قطع عضو یا جانباز بشوم، طاقتش را ندارم، دوست دارم شهید بشوم و یکباره پیش رفقای شهیدمان بروم.» حامد بیشتر درباره اخلاق و منش رفیق شهیدش میگوید:«امیرحسین با پیر، پیر میشد و با جوان جوانی میکرد. خیلی مشتی بود. همیشه روی لبهایش لبخند داشت. از بچههای فعال مسجد بود و ارادت خاصی به حضرت ابوالفضل(ع) داشت و واقعا عاشقانه در برنامههای هیئت خدمت میکرد. 5سال قبل یک موکب به نام «محفل اشک» با مشارکت امیرحسین، برادرش و چند نفر از دوستانمان راهاندازی کردیم که حدود 100عضو دارد. امیرحسین در موکب کارهایی مثل خرید، نظافت، شستوشو و... انجام میداد.» مریم جاویدی، مادر شهید، آخرین خداحافظی با پسرش را اینگونه روایت میکند: «میدانست من طاقت ندارم، برای همین چیزی به من نگفت. فقط لبخند میزد و با من شوخی میکرد. در آخرین لحظه هم پیشانیام را بوسید و گفت مامان خیلی زود بهت زنگ میزنم. دیگر حرفی نزد و رفت.» مادر ادامه میدهد:«تا قبل از شهادت مدام با هم تلفنی حرف میزدیم، در آخرین تماس گفت مامان مراقب باش حملهها شدیدتر شده. از تماسهای مکرر امیرحسین دیگر استرس گرفته بودم. گفت اینجا تلفن همراه من خاموش است. خودم زنگ میزنم. نمیدانستم آن تماس آخرین باری است که صدایش را میشنوم. اما وقتی گوشی را قطع کرد، حس عجیبی به من گفت که دیگر صدایش را نمیشنوم.»