جانفدای ایران
خیابانی که بعد از رهبر شهید انقلاب شبیه خانه شد
اسما خواجهزاده
سخت آماده شدهام تا از شهر خودم بیرون بزنم، به آن یکی شهر بروم و خودم را برسانم به خیابانی که تهران قلبش را آنجا جا گذاشته است و من هم! شهرها موجودات زندهای هستند، نه بهخاطر آسمانخراشها یا پلها یا اتوبانهایشان بلکه بهخاطر حافظههایشان؛ حافظههایی که در نقشههای رسمی پیدایشان نمیکنیم، اما گاهی در یک خیابان، در یک خانه یا حتی پشت یک در جمع میشوند. بعد ناگهان و یکباره یک فقدان همهچیز را تغییر میدهد و آن نقطه را تبدیل میکند به جایی که قلب شهر از آن نقطه بتپد. این شبها قلب تهران در خیابان شهید «کشوردوست» میتپد.
باران ریزریز میبارید. خیابان شلوغ بود، اما شلوغیاش شبیه شبهای عادی تهران نبود. هیچکس عجله نداشت. آدمها آرام راه میرفتند. انگار هرکسی دلش میخواست بودنش در آن خیابان کمی بیشتر طول بکشد. این خیابان برای بسیاری از ما به انتظار گره خورده بود؛ به انتظار برای گرفتن کارتهای ملاقات، انتظار ایستادن پشت گیتها، چشمهای منتظر به سمت «بیت»، دیدارهای عمومی و آدمهایی که از شهرهای مختلف میآمدند تا «رهبر»شان را ببینند. خیابانی که مردم قبلترها از آن رد میشدند تا به او برسند، اما حالا خودش به «مقصد» تبدیل شده است؛ مقصدی برای دلتنگی، ماندن، گریهکردن و مرور خاطره مردی که بخشی از زندگی روزمره و زندگی عاطفی ما بود. خیابانی که از وقتی «او» رفته شکل دیگری گرفته است. آدمها دیگر فقط از کشوردوست عبور نمیکنند؛ میایستند، آرام قدم میزنند، به عکسها خیره میشوند، چای میخورند و بیصدا گریه میکنند. خیابانی که حس عجیبی دارد. اینجا شبیه خانهای است که صاحبش تازه رفته است و آدمها هنوز باور نکردهاند او دیگر در را به رویشان باز نخواهد کرد.
بعضیها فقط روبهروی رواق میایستند و نگاه میکنند. شبیه آدمی که بعد از رفتن عزیزی مدتها به پنجره خانهاش خیره میشود؛ انگار هنوز ممکن است چراغی روشن شود یا صدایی به کوچه سرریز کند. این وسط تکلیف اشکها و بارانها معلوم نیست و آدمها نمیدانند این قطرهها که روی صورتها جا خوش کرده رد باران است یا اشک! زنی میگفت: دلم فقط میخواست چند ساعت اینجا باشم. به اینجا که میآیم انگار به آقا نزدیکترم و من مدام فکر میکردم تمام چیزی که این روزها در کشوردوست جریان دارد همین «نزدیکبودن» است.
در امتداد خیابان جمهوری اسلامی موکب رواق چای میداد. بخار استکانها زیر نور زرد چراغها بالا میرفت و لحظاتی بعد در تاریکی شب حل میشد. مردم استکانبهدست آرام راه میرفتند. جلوی رواق میایستادند، چند قدم دور میشدند و دوباره برمیگشتند. درست مثل دل همین مردم! میخواستند از خیابان جدا شوند، اما دوباره برمیگشتند سمت همان خانه، همان در، همان خاطره، همان خیابان، حتی به قدر یک نگاه. باران هنوز آرام میبارید و باد نزدیک بود از زمین جدایمان کند. کفشهایم را داخل پلاستیک گذاشتم و رفتم داخل حسینیهای که خیابان بود. صدای خیابان جمهوری و ماشینها پشت سرم دور شد. بوی باران توی مشامم پیچیده بود و هرکس در حال خودش سیر میکرد. بعضیها قرآن میخواندند، بعضیها فقط خیره میماندند و بعضیها اشک میریختند. داغ، آرام و سنگین میان جمعیت میچرخید و به دیواره قلبها میکوبید.
رواق کمکم پر شد. عجیبتر از همه این بود که زندگی حتی وسط همان عزاداری جریان داشت. زن میانسالی که ردیف جلوی من نشسته بود درباره دخترش حرف میزد که تازه بچهدار شده و حالا نگران خرج زندگی بود. زن دیگری آهسته گفت: خود آقا همیشه میگفت بچه برکت خانه است... روزیاش را خدا میرساند. بعد هردو ساکت شدند و جمله همانطور روی هوا ماند، انگار که از گفتن آن پشیمان بشوند. آن شب دیدم مردم فقط برای عزاداری نیامدهاند. آنها زندگیشان را هم از وسط جنگ برداشته و با خودشان آورده بودند؛ نگرانیها، خستگیها، بچهها، مدرسه بچهها، ترسها، اجارهها، گرانیها و همینطور امیدهای کوچک و بزرگشان را. انگار هنوز باور داشتند صاحب این خانه حتی بعد از رفتنش هم صدای زندگی روزمره آنها را میشنود. آن شب دیدم هیچکس غمش را تنها حمل نمیکرد. غم آرام و بیصدا میان جمعیت پخش شده بود. هرکس کمی از غم خودش را آورده بود و کمی هم از غم دیگری را با خودش میبرد.
وقتی از رواق بیرون آمدم، دل آسمان هنوز سبک نشده بود. خیابان شلوغتر شده بود. مردم برای هم جا باز میکردند، چای تعارف میکردند، کنار هم راه میرفتند، گریه میکردند یا ساکت بودند. غم میان همه میچرخید بیآنکه معلوم باشد سهم هرکس دقیقا چقدر است. یک اندوه بزرگ مثل شب روی تمام آدمها کشیده شده بود. چند نفر زیر باران ایستاده بودند و هنوز به ساختمان نگاه میکردند، همانطور که آدم بعد از رفتن عزیزی دلش نمیآید زود از خانهاش دور شود. کشوردوست حالا دیگر فقط یک خیابان در تهران نیست. برای خیلیها اینجا حالا شبیه خانهای است که صاحبش رفته، اما مردم هنوز چراغهایش را خاموش نکردهاند. باران آرام روی آسفالت خیابان مینشست. بخار چای در هوا گم میشد، اما مردم هنوز از خیابان دل نمیکندند. خیابانی که بعد از شهادت او شبیه خودش شده بود؛ خانهای برای پناه، خانهای برای مردم که این روزها و شبها و همیشههای بعد از این، قلب شهر از آنجا میتپد.