محسن مهدیان؛ مدیرمسئول
برای فهم توافق احتمالی، اول باید قصه را درست دید؛ وگرنه هم در روایتهای ناشیانه داخلی گم میشویم، هم در روایتهای خبثآلود خارجی.
قصه از جایی شروع شد که آمریکا خیال میکرد با یک آشوب، میتواند جمهوری اسلامی را جمع کند. تصورشان این بود که اگر حکومت سقوط کند، پرونده هستهای، موشکی و حتی مقاومت منطقهای خودبهخود حل میشود، اما نشد. در عوض، یک چیز مهم فهمیدند؛ جمهوری اسلامی قائم به فرد نیست. فهمیدند از ظاهر مردم نمیشود میزان پیوندشان با این خاک و این نظام را فهمید. اینجا نظام محاسباتیشان به هم ریخت.
از اینجا به بعد، هدف تغییر کرد؛ از «تغییر نظام» به «تضعیف کشور». رفتند سراغ هستهای و موشکی، اما باز به دیوار سخت خوردند. چرا؟ چون جمهوری اسلامی جنگ را تا سر سفره آمریکاییها و اروپاییها امتداد داد؛ همان چیزی که امام شهید گفته بود: منطقهایشدن هزینه جنگ.
نتیجه چه شد؟
آمریکا در داخل کشور خودش تحقیر شد؛ میان آمریکا و اروپا شکاف افتاد؛ افکار عمومی جهان، آمریکا را آغازگر یک جنگ بیحساب شناخت؛ کشورهای منطقه هم فهمیدند امنیت عاریتی به دردشان نمیخورد.
آمریکا ناچار به آتشبس شد اما آتشبس برای ایران فرصت شد؛ در مذاکرات فهمید این ایران، آن ایران نیست. از طرفی آتشبس فرصتی شد برای بازسازی توان دفاعی، تقویت دیپلماسی برای موقعیت منطقهای و از همه مهمتر فروش بیشتر و گرانتر نفت.
اینجا بود که مجبور شدند محاصره را کلید بزنند.
محاصره برای ایران هزینه داشت، اما آمریکا را بیشتر در باتلاقی که خودش ساخته بود، فرو میبرد. اینجا بود که راهبرد جدید ایران خودش را نشان داد: «فرسایش زمانی»؛ یعنی تبدیل زمان به سلاح علیه آمریکا.
در همین نقطه بود که رهبر انقلاب گفت تنگه هرمز دارایی هویتی ماست. معنای این جمله روشن بود؛ تنگه فقط یک مسیر اقتصادی نیست، نقطه اعمال حاکمیت است.
و تنگه چه کرد؟
زمان را علیه آمریکا چرخاند. هرچه زمان میگذشت، فشار اقتصادی روی کشورهای منطقه بیشتر میشد؛ تورم در آمریکا بالاتر میرفت؛ بحران انرژی اروپا را مقابل واشنگتن قرار میداد؛ افکار عمومی دنیا ترامپ را جنگطلب و شکستخورده میدید و انتخابات پیشرو برای او سختتر میشد. در مقابل، ایران آرامآرام خودش را بازسازی میکرد؛ هم توان نظامیاش را، هم دیپلماسیاش را. از اختلاف اروپا و کشورهای منطقه با آمریکا استفاده میکرد و با هدایت هوشمندانه کشتیها در تنگه، هم حاکمیتش را تثبیت میکرد و هم افکار عمومی دنیا را با خود همراه میساخت. ترامپ این تعارض در زمان را فهمید؛ اینکه زمان به ضرر او و به نفع جمهوری اسلامی حرکت میکند. دوباره تهدید کرد، اما یک سؤال بیجواب داشت: چه چیزی را بزند که «ضربه آخر» باشد؟
همزمان سپاه پیام داد: اگر جنگ را انتخاب کنید، وارد جنگ فرامنطقهای میشویم؛ یعنی آنچه تا امروز دیدهاید فقط هزینههای جنگ منطقهای بوده است. شگفتانه اینجاست: موشکهایی برای جنگ فرامنطقهای.
ترامپ دوباره برگشت؛ دریوزگی توافق؛ راه دیگری نداشت.
اما حالا خروجی توافق احتمالی تا اینجا چیست؟
آمریکا باید محاصره را بردارد؛ اصل ایران هستهای را بپذیرد؛ قدرت موشکی ایران را کلا بیخیال شود؛ آتشبس درمنطقه را قبول کند؛ محوریت ایران در جبهه مقاومت را بپذیرد و درباره تحریمها عقبنشینی کند؛ تحریمهایی که با حاکمیت ایران بر تنگه هرمز عملا از بین رفتهاند.
و در نهایت، از جنگی بیرون برود که عملا دستش خالی است و هیبتش کاملا شکسته است؛ میان متحدانش اختلاف افتاده؛ اعتبارش آسیب دیده و مهمتر از همه، باید تنگه هرمزی را که قبلا باز بود، دوباره باز کند اما این بار با پذیرش حاکمیت جمهوری اسلامی بر آن.
خفت از این بیشتر؟
این قصه خواندنی است
در همینه زمینه :