خاطرات خاکگرفته
زهرا سمیعی؛ نویسنده
دستهایمان توانایی آواربرداری نداشت، اما دل توی دلمان نبود که برای کمک خبرمان کنند. هر جایی که از قساوت دشمن زخم میخورد، روز اول امدادگران و آتشنشانان اجازه ورود هیچ احدی را نمیدادند. کمی که آوار سبک میشد و برای پیداکردن پیکرها کمک لازم بود، از مردان و پسران جهادی کمک میگرفتند. بهظاهر یککار جسمی بود، اما دلهایمان هزارپاره میشد تا مشتی خاطرات را از زیر آوار بیرون بکشیم و خاک از سرورویشان بگیریم و تحویل صاحبخانه بدهیم. خانهای رفتیم که 2هفته از آسیبدیدنش میگذشت؛ از آن مدل خانههای فیلمهای سینمایی که با آنهمه خرابی هنوز زیبا بود.
پر بود از وسایل گرانقیمتی که دیگر به چشم صاحبخانه پیر نمیآمد. ما را به سمت اتاقی برد و خواست کمک کنیم تا خاطراتش را پیدا کند؛ عکسهای جوانی خود و کودکی فرزندانش.
وسایل سالم را گروهی از مردان به سمتی از خانه که خسارت کمتر بود میبردند. در اتاق خواب کمدی افتاده و شکسته بود.
تکههای شکسته را کناری بردیم. وسایل را دانهدانه پاک کردیم. داخل پلاستیکهای بزرگ گذاشتیم.
چند قاب عکس هم روی زمین افتاده بود. اولی را که برگرداندم شیشهاش شکسته و خاکگرفته بود. تکههای شیشه با چند تکان از جداره قاب بیرون ریختند. عکسی قدیمی از زنی جوان و زیبا بود. به سمت پیرزن که برگشتم نگاهش روی دستانم مانده بود.
- عکس برای عروسی دخترمه، 40سال پیش.
یکی از دختران همراهمان دستش را همراه رژی از داخل کمد درآورد و با لبخند پرسید: «این هم برای همون زمانه مادر؟!»
پیرزن دل داد به شوخی و گفت: «نهخیر، همین 2ماه پیش نوهم از آلمان برام فرستاده.»
ثانیهای نگذشت که باز غم به چشمانش برگشت و دست دراز کرد تا جوانیاش را از من پس بگیرد.