پهلوان حسین، روزهاش را با رفقای شهیدش افطار کرد
ز.بزاز؛ مادر دوست شهید حسین جعفری
آقا محمدحسین! من تو را ندیدهام. نمیدانم چرا قبلا به عکسهای دستهجمعی باشگاه دقت نکرده بودم که بدانم کدامشان هستی؟ وقتی بچهها میگفتند امروز به جای شیهان، سنسی حسین تمرینمان داده، فکر میکردم باید جوانی باشی حدودا ۳۰ساله، چهارشانه، هیکلی و کمی اخمو. میدانستم شاگرد ارشد باشگاهی و قهرمان کشور. همان مسابقات کشوری که بعدش شیهان در گروه نوشت: «آفرین به سنسی حسین که وقتی حریفش گفت آسیب دیدهام، توی مبارزه آروم بهش ضربه زد.» در موردت خیلی کم میدانستم. شنیده بودم غیبتهای گاه و بیگاهت در باشگاه برای این است که هر پولی دستت میآید یا میروی کربلا یا میروی مشهد. و دوستانت را هم در سفرت شریک میکنی؛ مثل آخرین سفر کربلایت که روی عکس حرم امامحسینعلیهالسلام اسم دوستانت را نوشته بودی و تکتکشان را به اسم دعا کردهای.
بعد از افطار، پسرم محمدامین حیرت زده گفت: مامان! دیدی سنسی حسین شهید شده؟
- کجا ؟ کی گفته؟
- تو ایستوبازرسی بوده.
با عجله گروه را باز کردم، عکست توی گروه بود.
- همین رو میگی؟
- آره!
پرده اشک، عکست را تار میکرد. نوجوانی لاغر و قدبلند. باورم نمیشد موهای صورتت تازه در آمده باشد و فقط ۱۶ سالت باشد؛ متولد ۸۸!
گروه مجازی باشگاهتان پر شده بود از غم، از ناباوری، از حسرت. امیرمهدی، یکی از بچههای باشگاه، همانجا گفت: تازه سنش به گرفتن دان ۲رسیده بود و از آن طرف مربی یا شیهان از همه حالش بدتر بود و نوشت «دیدید پسرم رفت!» از پشت کلمات بغضش را میشد حس کرد. نوشتههایش پر از اشک بود. بچهها هم تا همیشه تو را سنسی حسین به یاد میآورند، اما کاش روی مزارت مینوشتند شهید مدافع امنیت، پهلوان
محمدحسین جعفری.