پشت و پناهم رفت
گفتوگو با خواهر شهید مسعودی که در مجتمع بینراهی ابهر به شهادت رسید
سیده کلثوم موسوی | خبرنگار
اهل محله اتابک و دستبهخیر بود و دلش نمیآمد کسی را ناراحت کند. شغلش آزاد بود و هر زمان از سرکار برمیگشت به خواهرش سر میزد. تازه با دخترخانمی آشنا شده بود و میخواست با او ازدواج کند. فرزند آخر خانواده بود و هوای خواهر بزرگترش را داشت. همیشه به خواهرش میگفت: خم به ابرویت نیاید مثل کوه پشتت هستم. آپارتمانش پر بود از گلهای شمعدانی و عاشق این گل بود. محمد مسعودی که سال 68به دنیا آمده بود، پنجشنبه 14اسفندماه 1404براثر اصابت موشک به مجتمع بینراهیتهران-ابهر، به شهادت رسید. خدیجه مسعودی، خواهر شهید از برادر کوچکترش برایمان روایت میکند.
خاطرات کودکیمان چه زود گذشت
بازیهای کوچه و خیابان خواهر و برادری هیچ وقت از یاد نمیرود مخصوصا با برادری که فقط یک سال کوچکتر است و احساس میکنی دوقلو هستی!
خدیجه مسعودی به دوران کودکی محمد بازمیگردد: «محمد دوست نداشت کسی از او ناراحت باشد؛ خصلت ذاتیاش بود و از کودکی همینطور بود. اگر میفهمید کسی از او ناراحت است، معذرتخواهی میکرد و تا دلش را بهدست نمیآورد راضی نمیشد. بزرگتر که شدیم وقتی به محله قدیمی میرفتیم، همسایهها را میدیدیم میگفت: ببخشید من بچه بودم اذیتتان میکردم. اگر اختلافی بین خانواده میافتاد جوری وساطت میکرد که کدورتی باقی نمیماند.
همیشه میگفت که با هم آشتی کنیم بابا دنیا 2روز است و ارزش قهرکردن ندارد. بارها پیش میآمد از دوران کودکی صحبت میکرد و آخر میگفت که حیف خاطرات کودکیمان چه زود گذشت.»
رمز گوشیاش روز تولد مادرمان بود
وقتی عزیزی از دنیا میرود، غمانگیز است؛ زمانی که یاد خاطراتش بیفتی و کاری از دستت برنیاید که حتی لحظهای او را برگردانی. مسعودی از لحظه شهادت برادر اینطور میگوید: «14اسفند 1404محله اتابک را موشک زدند، محمد سریع خودش را رساند. چون پدرم بیماری قلبی دارد وسایل پدر را جمع کرد و او را راضی کرد که از تهران ببرد به روستایمان«تازهکند» در هشترود. وقتی محمد 14سالش بود مادرمان به رحمت خدا رفت و محمد بیشتر مواقع سر مزار مادر میرفت و هر زمان که برمیگشت حال روحیاش بهتر میشد. آن روز که سمت روستا حرکت کردند هر چه به من گفت که با آنها بروم نرفتم. بعدازظهر همان روز با گوشی پدرم با ما تماس گرفتند و خبر دادند مجتمع بینراهی ابهر را زدهاند. پدر و برادرم برای استراحت آنجا توقف کرده بودند که پدرم بر اثر انفجار ناشنوا شد و محمد به شهادت رسید. موضوعی که بعد از شهادت برادرم خیلی ناراحتم کرد رمز گوشی و چمدانش بود. همه رمزهایش تاریخ تولد مادرم بود. قبل از شهادت به پسرم گفته بود اگر اتفاقی برایش افتاد رمز گوشیاش روز تولد مادربزرگ است. تمام درد من این است که محمد این قدر وابسته به مادرمان بود و ما از غمش خبر نداشتیم.»
مثل کوه پشتت هستم
روحش لطیف بود و مهربانی و محبت در ذاتش جا خوش کرده بود. اگر روزی به کسی محبت نمیکرد، برایش به سختی میگذشت. خواهر میگوید: «کافی بود بگوییم محمد! فلانی نیاز مالی یا به کمک احتیاج دارد؛ از کار و مزایای خودش میگذاشت تا نیاز آن شخص را برطرف کند. در خیابان یکی را میدید که به کمک احتیاج دارد میگفت برویم کمکش کنیم، گناه دارد کارش گیر است. ازآشنایان سالخورده که توان خرید و بضاعت مالی نداشتند، طوری که ناراحت نشوند مایحتاج زندگیشان را تهیه میکرد و هدیهای کنار آن میگذاشت بهعنوان مهمان برایشان میبرد. با اینکه همیشه در خدمت پدرم بود اما بازهم تشنه محبتکردن بود. همیشه به من میگفت: غصه نخوریها! مثل کوه پشتت هستم. تازه عاشق شده بود و میخواست ازدواج کند.»
آخرین جشن تولد و یادگاری پدر
خاطرات یکییکی در ذهن خواهر زنده میشود. «کیک خانگی دوست داشت، تولد آخرش برایش کیک پختم و خانه را مرتب و تزیین کردم. خواستم او را غافلگیر کنم. به او زنگ زدم، گفتم: کار مهمی دارم. وقتی آمد و دید برایش کیک پختهام خیلی خوشحال شد. فکرش را نمیکردیم این آخرین تولدی باشد که با محمد جشن میگیریم. بعد از جشن تولد به پدرم گفت: حاجی ببین چی برات خریدم! یک آینه جیبی برای پدرم گرفته بود. و گفت: حاجی این آینه را به عشق خودت خریدم بگذار جیبت. شما زیاد مسجد میروی و توی پارک مینشینی، خودت نگاه کن با این آینه و یاد ما باش! و این آینه شد یادگاری برای پدرم و یک عکس هم با فرزندم گرفت»