روایتی از گروههای جهادی
چند ساعتی مهمانش بودیم؛ حدودا ۸۰ساله. میگفت لحظه انفجار تنها بوده. ماهواره گفته بود که مناطق غیرنظامی را نمیزنند. صدای جنگنده و انفجار که نزدیک شد، همراه شیشههای پنجره، شیشه تلویزیون هم خرد شد. گوشهای پناه گرفته و زیر لب اشهد میخوانده. موج انفجار درِ خانه را در چارچوب کنده بود. همسایهها نجاتش دادهاند. درِ شکسته هنوز با کارتن پوشیده بود. دزدی بیمروت وارد خانهاش شده بود و حتی شیرآلات را برده بود. تعریف کرد که چند روز بعد بچههای جهادی برایش شیشه نو آوردند و مشغول جمعکردن خردهشیشهها شدند. صدای اذان که بلند شد سرک کشید به گنجه اتاق و یک ملحفه گلدار دوردوزی قدیمی آورد برای نماز. یادگاری مادر و تنها تکه سالم جهیزیهای که از عمرش۶۳سال میگذشت.