نشستم و درون چای، هم زدم نبات را
نشستم و گریستم مرور خاطرات را
که پرچمی هنوز اگر به حق بلند میشود
گرفته از مشایهها، علائم حیات را
شکستههای خسته را، حسین(ع) جمع میکند
حسین(ع) یاد میدهد به پرچمم جهات را
من و وطن، من و شرف، فدای کربلا - نجف
اگر ببینم آن طرف، جهان بیثبات را
که شام را شنیدهام، که در عقیله(س) دیدهام
چگونه میزند به هم، زنی، معادلات را
به خون نشسته خاک من، غریبم و چه باک من؟
نشان دهید تشنه را، فرات را، فرات را
چه باک از زمانهاش؟ گرفته در کرانهاش
خلیجفارسی اگر سفینه النجاه را...
شاعر: زهرا بشری موحد
من و وطن، من و شرف...
در همینه زمینه :