• سه شنبه 5 خرداد 1405
  • ٩ ذو الحجة ١٤٤٧
  • 2026 May 26
چهار شنبه 2 اردیبهشت 1405
کد مطلب : 274876
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/YvQoM
+
-

روایت‌های‌ باورنکردنی از نجات شهروندان در جنگ تحمیلی سوم

عملیات غیرممکن آتش‌نشانان ‌

گزارش
عملیات غیرممکن آتش‌نشانان ‌

گروه حوادث

درست وقتی همه از محل انفجار بمب و موشک فرار می‌کنند، آنها جان خود را کف دست می‌گیرند و با عجله به‌سوی محل حادثه می‌روند. در آن لحظات که همه دچار ترس و وحشت شده‌اند آنها فقط به نجات جان انسان‌ها فکر می‌کنند. آتش‌نشانان در جریان جنگ تحمیلی سوم موفق شدند دست‌کم 427نفر را زنده از زیر آوار بیرون بکشند. یکی از این آتش‌نشانان، علی‌اصغر آقاخانی است؛ آتش‌نشانی 42ساله که از 17سال قبل با افتخار لباس آتش‌نشانی را به تن کرده است. او در برنامه تلویزیونی سرنخ روایت‌های تلخ و شیرینی از روزهای جنگ تحمیلی سوم بازگو کرده که بخش‌هایی از آن را در این گزارش می‌خوانید.

آغاز جنگ
اولین ماموریتی که رفتیم، خانه‌ای در شرق تهران بود. وقتی رسیدیم هنوز گردوخاک در آسمان بود. پیکر 2شهید در خیابان افتاده بود. یک خانم وقتی از آنجا عبور می‌کرده به شهادت رسیده و یک نفر دیگر هم آن لحظه از بین دو خودرو عبور می‌کرده که بر اثر انفجار کاملا سوخته بود. این نخستین صحنه‌های دلخراش جنگ تحمیلی سوم بود که دیدم.


جزئیات یک عملیات
قبل از اینکه همه نیروها وارد شوند، در فاصله حدود 50متری توقف می‌کنیم و فرمانده پایگاه وارد می‌شود و در کمتر از یک دقیقه صحنه را ارزیابی می‌کند که ببینیم محیط برای اعزام آتش‌نشانان ایمن است یا نه. بعد نیروها با آگاهی از شرایط و خطرات صحنه، وارد می‌شوند و وظیفه هر فردی مشخص است. ما یک تیم حریق و یک تیم نجات داریم که هر کدام وظیفه خودش را انجام می‌دهد. در ادامه از وسایلی که در اختیار داریم مثل نردبان هیدرولیکی استفاده و عملیات را شروع می‌کنیم.

آواربرداری
باید با کمترین نیرو وارد عملیات آواربرداری شویم؛ چون ممکن است فردی زیر آوار باشد و با راه رفتن روی آوار یا حتی ایجاد ارتعاش، فرد گرفتار شده راه تنفسش بسته شود و نتواند نفس بکشد. ماشین‌آلات سنگین هیچ وقت به محل نزدیک نمی‌شوند؛ چرا که صدای آنها ممکن است باعث جابه‌جایی آوار و مرگ افراد شود. اول محل حادثه را ساکت می‌کنیم و بعد صدا می‌زنیم و می‌پرسیم آیا کسی اینجا هست؟ بعد اگر صدایی شنیدیم به سمت صدا می‌رویم و جست‌وجو را شروع می‌کنیم. البته از دوربین‌های مخصوص یا رادارهای مخصوص هم برای پیدا کردن افراد زیر آوار استفاده می‌کنیم.

نجات معجزه‌آسا
حادثه‌ای در مرکز شهر اتفاق افتاد و به آنجا رفتیم. در طبقات بالا خانمی را دیدیم که در راهروی ساختمان افتاده بود. او با صدایی ضعیف گفت من خوبم، دخترم... با تجربه‌ای که داشتیم به‌نظر می‌رسید کسی آنجا زنده نباشد. با چشم اتاق خواب را نشان داد. یک کمد دیدیم که در آنجا افتاده بود و وقتی جست‌وجو کردیم، فهمیدیم دختر خانم زیر کمد است. حدود 20سانت آواربرداری کردیم که به انگشت پای خانم رسیدیم. هنوز نمی‌دانستیم زنده است یا نه. به آواربرداری ادامه دادیم و دیدیم نوک دست خانم تکان می‌خورد. عجیب اما واقعی بود. او نفس می‌کشید. خودش هم باورش نمی‌شد که زنده است. از من پرسید من زنده‌ام؟ این خانم حتی یک خراش هم برنداشت و کمد باعث نجاتش شد.

سخت‌ترین صحنه
در جنگ بیشتر پیکرهایی که پیدا می‌کردیم نصفه و نیمه بودند. در یکی از همین صحنه‌ها، پیکر نوزادی 2ماهه را پیدا کردیم که شاید از پیکر او10سانت هم نمانده و کنار پیکر مادرش بود. دست زدن به پیکر نوزاد برایمان خیلی سخت بود. در آن صحنه شاید من و همکارانم اشک نریختیم اما از درون سوختیم؛ چون حتی وقت گریه کردن هم نداشتیم. پیکر مادر و فرزند را پایین آوردیم که آقایی آمد کنار کاور پیکر مادر و بچه. او نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است. گفت بچه‌ام 2ماهه است و با مادرش در ساختمان است. تو را به خدا آنها را بیاورید. جرأت این را نداشتم که بگویم داخل این کاور پیکر همسر و بچه‌ات قرار دارد. تعریف کردن این صحنه‌ها هم سخت است.

نجات در اوج ناامیدی
در جریان حمله‌ای که دشمن به منازل مسکونی درشرق تهران کرده بود، 3ساختمان تخریب شده بود. وقتی در محل حادثه حاضر شدیم، پیکر چند نفر را پیدا کردیم و گفتند یک نفر زیر آوار زنده است. چنین چیزی بعید بود؛ چرا که چندین تُن آوار آنجا وجود داشت. او در جایی تنگ گرفتار شده بود که وقتی من می‌خواستم وارد شوم باید کلاهم را از سرم برمی‌داشتم تا به او برسم. او حرف می‌زد و می‌گفت من نمی‌توانم نفس بکشم. ناامید بود و می‌گفت من زنده نمی‌مانم. شرایط سختی داشت اما حدود 3ساعت طول کشید تا بالاخره توانستیم این فرد را به‌طور کامل از زیر آوار بیرون بکشیم. نکته مهم اینکه او حتی یک خراش هم روی بدنش نیفتاده بود و خودش با پاهای خودش از آنجا خارج شد.

همکاری مردم
واقعا مردم خوبی داریم. چند روز از جنگ در ‌ماه رمضان بود. همکارانم روزه بودند و با زبان روزه به عملیات می‌رفتند و وقت افطار که می‌شد مردم برایمان افطاری می‌آوردند. یادم نمی‌رود که مادر سالخورده‌ای یک شب برایمان یک فلاسک چای آورد؛ خیلی به ما لطف کرد واقعا مردم خیلی خوبی داریم؛ با غیرت و مثال‌زدنی. هیچ جای دنیا چنین مردمی ندارد.


 

این خبر را به اشتراک بگذارید