• سه شنبه 5 خرداد 1405
  • ٩ ذو الحجة ١٤٤٧
  • 2026 May 26
سه شنبه 1 اردیبهشت 1405
کد مطلب : 274803
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/l5vAg
+
-

من بموقع آمدم

داستان‌واره‌ها
من بموقع آمدم

 آقا هاشم که تماس گرفت و خط و ربط نوشتن  را داد، یک باشه سرسری از سر رودربایستی گفتم و قولم را حواله دادم به بی‌حوصلگی. آخر کی حالش را داشت وسط این بلبشوی اعصاب، مغز به لغت‌بافی و انگشت به تایپ بچرخاند. البته که درد من، دانه دانه مین‌های کاشته شده وسط جمجمه‌ام بود و هست؛ مین‌هایی که دست و پای احوالم را بسته؛ مین‌هایی که انگار شیره قلمم را کشیده؛ مین‌هایی که نه منفجر می‌شوند و کله‌ام را متلاشی می‌کنند، نه به اختگی می‌نشینند و دست از سرم برمی‌دارند. چه بگویم؟! شما که غریبه نیستید، حالا یعنی 3و ۵7دقیقه سحری که حوالی ظهرش، خبر شهادت علی آقای لاریجانی را شنیدم و خودم را زدم به کوچه علی چپ، بلکه دل‌خوش کنم به مشقی بودن ماجرا، مدام این جمله را با خودم نجوا می‌کنم که نمی‌دانم ما دیر به دنیا آمدیم یا زود.. ما دیر به دنیا آمدیم یا زود.. ما دیر به دنیا آمدیم یا زود.. بخش بعدی این جمله اما، در نجوایم فلج است، فلج است چون حس نمی‌کنم بموقع به دنیا نیامدیم. حداقل من موقع درستی را انتخاب کردم برای بودن. هر چند که می‌دانم نقطه سیاهی هستم در سیاهی لشکر دنیا. می‌گویم در زمان درست؛ چون سیدی را دیدم که نامش علی بود، چون سلیمانی را شناختم که قالیچه پرنده نداشت؛ چون حسن نامی را دوست داشتم که حزبش ‌الله بود، چون...
کلی چون، در خاطرم پیچ می‌خورند. کلی آدم‌های عجیب که حکم پیامبری نداشتند، اما معجزه چرا. معجزه‌هایی که نه آتش را گلستان می‌کردند، نه‌ ماه را به دو نیم؛ اما قلب‌ها، روح‌ها و جان‌ها را بغل می‌گرفتند. آنقدر سفت و محکم که یکهو به‌خودت می‌آمدی و می‌دیدی که حل شده‌ای که دیگر چیزی از تو نمانده. نه نه.... من خوب آمدم، دقیق آمدم. درست آمدم. فقط کاش این همه بی‌ربط از دنیا نروم. کاش آن سوختگی گوشه قلبم، وقتی مسافر 1:20در بغداد ققنوس شد، یا شکستگی آن طرف سینه‌ام، زمانی که نصرخدا را به حجله سنگرشکن‌ها فرستادند یا... یا خرد شدن تمام جانم در آن دم که هلهله خناسان را به هنگامه عروج سیدعلی شنیدم، عاقبت به‌خیرم کند. آری من بموقع آمدم؛ موقعی که علی، سمت درست تاریخ را برای عاقبت به‌خیری‌مان نشان داد و ما بیخ عصایش را گرفتیم و مستقیم رفتیم آن‌طرف خط‌کشی دنیا. آن‌طرفی که باید نفسمان را چارچشمی بپاییم تا مبادا از سمت دیگرش بیرون بزنیم. آقای لاریجانی شما، عاقبتتان جوری به‌خیر نشست که حق بدهید حسادتمان قل بزند. آخر پای شهادت که وسط باشد، ما بچه شیعه‌های ایرانی، حسابی بخیلیم. خلاصه که خوش به عاقبت‌تان. ما به گل نشستگانِ آرزو به دل را هم دعا کنید.
نویسنده زهرا اسعد بلنددوست
برشی از کتاب «با وطن»


 

این خبر را به اشتراک بگذارید