• سه شنبه 5 خرداد 1405
  • ٩ ذو الحجة ١٤٤٧
  • 2026 May 26
پنج شنبه 27 فروردین 1405
کد مطلب : 274569
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/OyEAE
+
-

مادرانه‌های منصوره

مادر شهید علی حیدر‌زاده، با وجود شهادت فرزندش در جنگ، میزبانی از بچه‌های بهزیستی را فراموش نکرده است

جامعه امروز
مادرانه‌های منصوره

فاطمه عسگـری‌نـیا | روزنامه نگار 

«40روز گذشته، اما هنوز برای پسرم عزاداری نکرده‌ام؛ شاید چون هنوز برای رهبرمان آنطور که باید و شاید عزاداری نکرده‌ایم!» اینها حرف‌های مادری صبور و داغدیده است که حالا، هم مادریار بهزیستی است و هم مادر یک شهید؛ شهید علی حیدرزاده، جوان نخبه‌ای که همراه با 80نفر دیگر از دوستانش در محل کار با اصابت موشک‌های دشمنان آمریکایی-صهیونیستی در سومین روز جنگ به شهادت رسیدند؛ تازه‌دامادی که قرار بود یک‌ماه آینده مراسم ازدواجش را جشن بگیرد و حالا با رفتنش بیرق‌های سیاه بر در و دیوار خانه‌شان جا خوش کرده است. منصوره زین‌العابدین مادر این شهید بزرگوار این روزها در کنار غم بزرگ فراق فرزند از کودکان معلول بهزیستی هم نگهداری می‌کند و قبول نکرده پسرک دارای معلولیتی را که در دوران جنگ از بهزیستی میزبان شده به مراکز نگهداری برگرداند و می‌گوید تا زمانی که خانواد‌ه‌ای سرپرستی این کودک  را نپذیرد با جان و دل میزبانش می‌ماند. او تا به امروز علاوه بر فرزندخواندگی یکی از فرزندان دارای معلولیت بهزیستی، میزبان 5کودک دیگر هم در طرح میزبان بوده است.

رزقی که شهدا قسمتم کردند

سال 1401بود که به دعوت همسر شهید سعید سیاح طاهری همراه با گروهی از همسران شهید به‌عنوان مادریار وارد یکی از مراکز بهزیستی شدم و معتقدم این رزقی است که شهدا روزی‌ام کرد‌ه‌اند. از همان روز که وارد مرکز شبیر شدم، برق چشمان امیرعباس چشم‌هایم را گرفت؛ کودک‌2‌سال و نیمه‌ای که مبتلا به سی‌پی مغزی و عقب‌ماندگی ذهنی بود. قدرت تکلم نداشت و فقط با حرکاتش ابراز مهربانی و دلبستگی می‌کرد و من د‌رکنار همه بچه‌ها او را طور دیگری دوست داشتم تا اینکه تصمیم گرفتم بعد از اخذ موافقت خانواده، سرپرستی او را عهده‌دار شویم. بعد از 3‌ماه امیرعباس وارد خانه ما شد و بعد از یک سال موفق شدیم شناسنامه جدیدش را بگیریم. قبل از گرفتن شناسنامه پزشکان تشخیص بیماری جدیدی در این بچه دادند و اعلام کردند که او مبتلا به دیستروفی میوتونیک است؛ بیماری‌ای که از 5سالگی شروع به پیشرفت می‌کند و عضله‌ها یکی یکی از کار می‌افتد تا زمانی که عضله‌های قلب و ریه را درگیر کند و بعد از مدت کوتاهی امیرعباس ویلچر‌نشین خواهد شد. همه با شنیدن این تشخیص ما را منع کردند از ادامه کارها اما ما با‌قدرت‌تر و مصمم‌تر ادامه دادیم تا شناسنامه را گرفتیم. بعد از مدت کوتاهی که امیرعباس در خانه ما بود او شروع به صحبت‌کردن کرد و حال عمومی‌اش بهتر شد؛ هرچند به‌خاطر بیش‌فعالی و مشکلات درکی نیاز به مراقبت شدید دارد.

میزبان مهمان‌های جدید شدیم
اسفندماه 1401که تازه طرح میزبان در حال شکل‌گیری بود همراه با دیگر دوستان داوطلبم، پیشنهاد میزبانی از 8کودک حاضر در مرکز شبیر را در ایام عید دادیم. من 2برادر دوقلو را برای میزبانی پذیرفتم؛ دارا و دانا. 2کودکی که پا نداشتند و انگشتان دست‌هایشان هم به شکل خرچنگی بود و به‌خاطر این شرایط به هیچ‌وجه نه در جمع حاضر می‌شدند نه با کسی ارتباط می‌گرفتند چون فکر می‌کردند دیگران قصد صدمه‌زدن به آنها را دارند. بعد که پیش ما آمدند و 21روز مهمان خانه ما بودند به‌خاطر ارتباط با پسر شهیدم بسیار اجتماعی شدند. آنها دیگر می‌خندیدند و به راحتی در جمع حاضر می‌شدند. دیگر از گوشه‌گیری و صدمه‌زدن  به‌خودشان خبری نبود. به‌راحتی با همیاران‌آقا ارتباط می‌گرفتند. به‌خاطر جراحی امیر عباس مجبور شدم دوقلوها را به مرکز شبیر برگردانم اما دیگر خیالم بابتشان راحت بود چون که می‌توانستند دوستان زیادی داشته باشند.
مهمان بعدی ما دختر بچه‌ای سالم بود که زمان ورود به خانه ما 2سال‌و‌نیم سن داشت. بسیار شیرین و سرزبان‌دار؛ مادر او در حبس بود و من قصد داشتم تا زمانی که مادرش از حبس خارج می‌شود، نزد خودم نگه دارم اما بنابر دلایلی مادر فاقد صلاحیت معرفی شد و قرار شد دخترک به فرزند‌خواندگی برود. او 3‌ماه مهمان ما بود اما در این 3ماه بسیار وابسته‌اش شده بودیم و با رفتنش کمی اذیت شدم.
جنگ 12روزه که شروع شد، رئیس مرکز شبیر طی تماسی اعلام کرد باید از کودک نوزادی یک‌ماه و یک‌روزه میزبانی کنم. درست است که خودم 2فرزند زیستی داشتم اما تجربه نگهداری نوزاد از بهزیستی را نداشتم. پسرکی که به ما سپردند لحظه‌ای آرام و قرار نداشت. از صبح تا شب گریه می‌کرد. قبل از ما حدود 4تا 5خانواده او را برده بودند تا کمتر از یک روز به‌خاطر گریه‌های شدیدش به مرکز برگردانده شده بود. او را نزد دکتر بردیم و متوجه شدیم دچار کیست کلیه، باد فتق، رفلاکس معده و کولیک روده است. درمانش را شروع کردیم حتی یک عمل جراحی هم ا نجام دادیم. جنگ تمام شد و او همچنان گریه می‌کرد. اطرافیان وقتی بی‌خوابی‌های مرا برای نگهداری از این بچه و امیرعباس می‌دیدند می‌گفتند سریع‌تر او را تحویل بدهم اما من دلم نمی‌آمد و با خودم می‌گفتم هیچ‌کس این بچه را نخواسته از مادرش گرفته تا میزبان‌های مختلف. من نمی‌توانم رهایش کنم. با همه سختی‌هایی که بود بچه خانه ما ماند و درمان شد و در نهایت یک کودک 6ماهه خنده‌روی شیرین شد؛ کودکی که خیلی سریع خانواده‌ای سرپرستی او را عهده‌دار شدند و از من جدا شد. بعد از او دیگر تصمیم گرفتم به‌خاطر حال و روزم میزبان نشوم اما دلم طاقت نیاورد.

علی یتیم‌نواز بود

در نگهداری و میزبانی از همه این بچه‌ها علی همیشه همراه و کنار ما بود. گاهی بچه‌ها را با موتور بیرون می‌برد و تفریح می‌کردند. بعد هم کلی خوراکی برایشان می‌خرید و حاضر نمی‌شد هزینه‌ها را با ما به اشتراک بگذارد. همیشه می‌گفت من کنار این بچه‌ها آرامش دارم. به‌خاطر همین بود خودش به‌عنوان همیار وارد بهزیستی شد و در روزهای تعطیل به وقت‌گذرانی کنار کودکان بهزیستی سپری می‌کرد. علی از همان ابتدا آسمانی بود. او تازه عقد کرده و قرار بود ‌ماه بعد عروسی‌اش باشد اما برای نوشیدن شربت شهادت عجله بیشتری داشت. شبی که برای آخرین‌بار او را دیدم خانواده همسرش مهمانمان بودند. در حوالی خانه ما اعلام تخلیه داده بودند، مهمان‌ها زیاد نماندند و ما هم به اصرار همسرم تصمیم گرفتیم به خانه مادر‌بزرگ بچه‌ها برویم. علی هم به خانه نامزدش رفت اما دائم موقع خداحافظی مکث می‌کرد؛ حال عجیبی داشت انگار. فردای همان روز ساعت یک و نیم با هم تلفنی صحبت کردیم و گفت مامان من امروز و فردا خانه نمی‌آیم؛ همان هم شد یک ساعت بعد از این تماس محل کارش را بمباران کرده بودند؛ ما هنگام افطار متوجه شدیم. وقتی همسرم خبر شهادتش را داد انگار اشک چشمم خشک شده بود. پسرم و دوستانش در مظلومیت کامل با زبان روزه به شهادت رسیده بودند. 5روز دنبال پیکرهایشان گشتیم اما در نهایت یک تکه از پای پسرم را که آن هم با آزمایش دی ان‌ای مشخص شد پیدا کردیم و همان را روز 16فروردین به خاک سپردیم.

در خدمت فرزندانم هستم

نگهداری از امیرعباس و امیرحسین همزمان در این شرایط روحی من کار آسانی نیست. حتی خیلی از اطرافیان توصیه به برگشت امیر‌حسین می‌کنند اما هنوز نپذیرفته‌ام و با خودم می‌گویم حال دل من خوب نیست، این کودکی که امید بسته به من چه گناهی کرده است؟ تا روزی که خدا صبرم بدهد و حوصله، از امیرحسین نگهداری می‌کنم تا خانواده‌ای سرپرستی او را قبول کند. این روزها تازه فهمیده‌ام علت قرار گرفتنم در این مسیر چه بود؛ خدا داشت من را برای یک جدایی بزرگ آماده می‌کرد. دل‌بستن‌ها و جدایی‌هایی که این سال‌ها با کودکان مهمانم تجربه کردم در شهادت علی مرهم دلم شدند. من همیشه به همه میزبان‌های دیگر که با رفتن بچه‌ها بی‌تابی می‌کردند می‌گفتم بچه خودمان امانت دستمان است، این بچه‌ها که امانت بزرگ‌تر. صبور باشید و به خدا توکل کنید. به مادران شهدا نگاه کنید چطور فرزندانشان را در راه اسلام هدیه کردند؛ غافل از اینکه خودم قرار است این روزها را تجربه کنم.





 

این خبر را به اشتراک بگذارید