آنها شکستند، ما میسازیم
گزارش میدانی همشهری از کارگاه شیشهبری جهادگران شرق پایتخت که روزهای شلوغی را سپری میکند
سحر جعفریانعصر | روزنامهنگار
یکی از موشکهای دشمن در روزهای جنگ، سهم آخرین خانههایی شد که انتهای محله مسعودیه واقعاند؛ آنجا که انگار تهران از ضلع شرق، تمام و بلندی کوه سیاه (مسگرآباد) نمایان است. ساعت کمی از ٢٢ گذشته و بسیاری از ساکنان آن آخرین خانهها، پرچم بهدست به تجمعات شبانه و خیابانی پیوسته و تعداد انگشتشماریشان نیز در خانه ماندهاند تا پیگیر اخبار جنگ باشند؛ اخباری که ناگهان در قد و قواره موشک فرو آمد؛ درست وسط آپارتمانی نوساز و ۵ طبقه. فردای آن شب آوارشده اما روز متفاوتی بود. هممحلهایها دستدر دست جهادگرانی گذاشتند که از استانهای گوناگون داوطلب همدلی شده بودند تا با راهاندازی ستاد جهادی مسعودیه (شامل کارگاه شیشهبری و تعمیرات ساختمانی) زخم جنگ را به حد توان، مرهم شوند.
فصل جهاد جهادگران
بیش از یک هفته است که روز و شب خود را اینجا پای کوه سیاه و کنار آن آخرین خانهها که دچار انفجار موشک و موج ناشی از آن شدهاند، سپری میکنند. صبحها از حدود ساعت ٨ دست بهکار میشوند. فرقی نمیکند به چه لباس و چه شغلی باشند؛ معمم یا شهروندی معمولی یا حتی درجهدار نظامی. قرار گذاشتهاند بیمزد، آستینهایشان را بالا بزنند؛ از عرشیا که دهه نودی است و اوقات غیر از درس و مدرسه مجازی خود را همین جا به آمادهکردن ملات گچ و سیمان، آن هم وردست اوستا گودرز (جهادگر خرمآبادی) میگذراند یا حمیدرضا تیموری که مسئول رسانه محلی مسعودیه-افسریه در یکی از پیامرسانهای ایرانی است و سعی دارد با انتشار تصاویر و ویدئوهایی واقعی و امیدآفرین، روزشماری از جنگ و جهاد، ثبت کند تا اکبر بنا که ٨٠سال دارد و چند روزی است از مشهد آمده برای بازسازی خانههای آوارشده یا حاجفاضل تقیپور که مسئولیت کارگاه شیشهبری را برعهده دارد. دیگرانی هم مانند پدرام و سهیل از یزد، علی و سعید و میثم از گیلان، فیضالله و رضا و حامد از سنندج، گوشهای از کار را دست گرفتهاند. بهگفته یدالله قزی، مسئول ستاد جهادی محله مسعودیه در بازسازی منازل آسیبدیده، در این محدوده بیش از ٣٠٠ جهادگر خدمات مختلف فعال بودند که در حال حاضر ١٨٠جهادگر همچنان فعالیت دارند.
همدلی برای پنجره خانههای دور و نزدیک
یک طرف، ایستگاه صلواتی برپا میشود و طرف دیگر، چادر مدیریت بحران و کانکس ابزار و مصالح ساختمانی خودنمایی میکند. ٣ پسر جوان که لباسهایی یکشکل با پشتنوشته «جهادگران دارالعباده یزد» به تن دارند، فرشهایی در فاصله میان ایستگاه صلواتی و چادر مدیریت بحران و کانکس پهن میکنند تا جهادگران به وقت استراحت و چاشتخوری، جایی راحت برای استراحت داشته باشند. دستمال عرقچین رحیم که به سرش بسته تا خط بالای ابرو، پایین آمده؛ «همگی بفرمایید چای تازه دَم...». چایچی ایستگاه صلواتی است؛ «امیرآقا، این سینی چای رو ببر کارگاه شیشهبری، بچرخون... مهدیجون، تو هم پشتبندش، قندون رو بگردون.» صدای مردی معمم که خاک به لباس کارگریاش نشسته، نزدیکی کانکس میپیچد؛ «علیآقا بدو، این فرغون بلوک آجری رو برسون به اوستاکارای خونه ممدآقا». پسری نوجوان که از محله همجوار، پرسانپرسان به انتهای خیابان ایلخانی رسیده با راهنمایی مرد معمم، سر از کارگاه شیشهبری در کوچه سلطانی درمیآورد.
شیشههایی که به جهاد، برش میخورند
برو و بیا، مقابل در شکسته پارکینگ یکی از آپارتمانهای ابتدای کوچه سلطانی زیاد است. بعضی با برگه کاغذی داخل میروند و بعضی با شیشههایی تازه برشخورده، خارج میشوند. حاجفاضل تقیپور، مسئول کارگاه شیشهبری جهادی میگوید: «جانمایی کارگاه شیشهبری جهادی در پارکینگ آپارتمانی که از موج انفجار موشک، آسیب دیده، هم از مهربانی صاحب ملک و هم از خوشفکری جهادگران است.» سمت راست کارگاه، کسانی پشت میز نشستهاند؛ میز ثبت خسارت شیشه و میز درخواست خسارت شیشه. پسر نوجوان محله همجوار نزدیک میآید و میگوید: «ببخشید آقا، شیشههای خونه ما هم شکسته و هنوز نصب نشده. کجا درخواست بدم؟» کمی بعد، سعید، یکی از نیروهای اندازهگیر شیشه، نشانی خانه پسر نوجوان را به لیست باقی نشانیهای همان روز اضافه میکند؛ «حله داداش... یه ساعت دیگه میام اندازه میگیرم.» دور و اطراف ٣ میز برش که میانه پارکینگ کارگاه شده قرار دارند، شلوغ است. کنار یکی از میزها رضا ملکی تندتند با متر فلزی، عرض و طول شیشهها را مطابق اعدادی که میثم (جهادگر) نوشته، اندازه میگیرد و تیغ الماس میکشد. شیشهبر است و ساکن همان حوالی؛ «برای اینکه کار سریعتر پیش بره از روز اول به جهادگرهایی که مشتاق بودن، شیشهبری یاد دادم.» آن سوتر، رسول با الماس نیشی بر شیشه که روی میز برش خوابانده شده، شکافی به قاعده دو و نیم متر میاندازد و بعد با ضرب دستی به خط شکاف، برش را کامل میکند.
همدلیهایی که از شیشه شفافترند
حامد با ماژیک آبیرنگ ابعاد برشهای ایجادشده هر شیشه را روی همان شیشه مینویسد. ششدانگ حواسش پی ابعاد و شیشههاست تا اشتباهی رخ ندهد. لیست بلند بالای آمار شیشههایی که توسط خیران و صاحبان کارخانههای شیشهسازی اهدا شده نیز در دست سهیل است؛ جهادگری جوان و اهل یزد که با دل و جان مشغول خدمت است. وقت استراحت، گوش میسپارد به درددل آنها که آمدهاند ستاد تا خسارت خانهشان را ثبت کنند؛ آنهایی که با وجود خسران، مهربانند و مهماننواز؛ مانند ابراهیم نوذری از اهالی قدیمی؛ «این بچهها با اومدنشون امید آوردن...در خونه تک تک اهالی به روی همهشون بازه... هرچند که هیأت امنای محل برای اسکانشون حسینیه رو اختصاص دادن ولی خب، کلبه درویشی ما هم هست...». پی صحبتهای او را فریدون احمدیان، رئیس هیأت امنای محله مسعودیه میگیرد: «خدا رو شکر که انفجار موشک توی اون شب، تلفات جانی نداشت. از خسارات مالیش هم اگه بگذریم، میمونه این همدلی؛ خدمت بیمنت بچههای جهادگر و قدرشناسی اهالی.»
حاجفاضل تقیپور (مسئول کارگاه شیشهبری) از چگونگی پیوستن جهادگران استانی به ستادهای جهادی میگوید: «جهادگران اغلب در گروههای اینترنتی عضو هستند و پیگیر اخبار جهادی. هر زمان شهر یا محلهای اعلام نیاز کند بسیاریشان داوطلب میشوند.» شیشههای برشخورده، آماده نصباند و حالا نوبت کار محمد و شایان و امیرعلی است. این از دستکشهای برزنتیشان پیداست. سهم امروزشان نصب ١٢شیشه است. حاصل کار خیران و جهادگران کارگاه تاکنون به نصب بیش از ۶٠٠ شیشه برای بیش از ۵٠٠ خانه رسیده است.
