شعر
سودابه خاکی؛ شاعر
دخترک پا شد باز هم کوله به پشت ستون
راهی مدرسه پیش دوستانش شد
چرا امروز جلوی آینه اتاق
صورتم شبیه عکس شهیدان شد
رفت و با خود گفت
چه زود انگار زنگ آخر شد
کتاب و کیف و دفترهایم
چرا جلوی چشمانم پرپر شد
چرا دست و پای دوستانم
شبیه به قطعههای پازل شد
باز هم از کلاس دیگر یک نفر
به هوا پرت شبیه موشک شد
آه یک صدای آشنا آمد
صدای خواهر کوچکم در آسمان پخش شد
او که بچه کوچکی بود چرا
اینقدر زود کلاس اول شد
امروز اگر به خانه دیر برگردیم
بازهم خانه پر از سرزنشهای مادر شد
من مادرم را میشناسم دیدید گفتم
چه زود کل شهر پر از صدای گریههای مادر شد