• سه شنبه 5 خرداد 1405
  • ٩ ذو الحجة ١٤٤٧
  • 2026 May 26
چهار شنبه 19 فروردین 1405
کد مطلب : 274217
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/D9YLY
+
-

تا آخرین نفس، تا آخرین مجروح

روایت پزشکی که در شرایط جنگی اتاق عمل مصدوم شد اما برای نجات کودکان مجروح لامرد پای کار ماند

گزارش
تا آخرین نفس، تا آخرین مجروح

مریم سرخوش | روزنامه‌نگار 

 در نخستین روز حمله صهیونی–آمریکایی، بیمارستان لامرد تصاویر غم‌انگیزی ثبت کرد؛ جایی که دکتر محمدسینا سلیمی کوچکی، جراح عمومی، میان ده‌ها مجروح کودک، با دستی که عصبش قطع شده بود، تا آخرین لحظه ایستاد و جراحی کرد؛ روایتی از جنگ، درد و مسئولیت. او در گفت‌وگو با همشهری روایت عجیبی از آن روز دارد و اتفاقی که در نخستین روز حمله برای خودش رخ داد.
به سمت بیمارستان دویدم
شیفت بیمارستانی‌اش نبود و در سطح شهر بود که صدای انفجار همه‌چیز را تغییر داد. سلیمی کوچکی، می‌گوید: «با شنیدن نخستین انفجار، سریع به سمت بیمارستان حرکت کردم. در مسیر، صدای دوم و سوم هم آمد. با خودم فکر می‌کردم قرار است صحنه‌هایی را ببینم که قبلا هم تجربه کرده‌ام؛ اما آنچه دیدم، فراتر از همه آنها بود.» 
اورژانس دیگر جا نداشت
وقتی به بیمارستان رسید، هنوز برایش قابل باور نبود. اورژانس پر شده بود از مجروحانی که کنار هم، روی زمین خوابانده شده بودند: «تعدادشان آنقدر زیاد بود که تخت کم آمده بود. خون همه‌جا را گرفته بود. این صحنه‌ها با تمام چیزهایی که قبلا دیده بودم فرق داشت. در چنین شرایطی، زمان معنا ندارد؛ فقط تصمیم‌های حیاتی باقی می‌ماند. اولویت‌بندی مجروحان را آغاز کردیم. یکی‌یکی معاینه می‌کردیم تا کسانی که شانس نجات داشتند، سریع‌تر به اتاق عمل برسند.» 
نمی‌توانستم همه را نجات بدهم
میان این هیاهو، زنی دستش را از پشت می‌کشد و می‌گوید: چرا از همسرم گذشتی؟ به مجروحی اشاره می‌کند که دقایقی قبل معاینه شده بود، ترکش به سرش اصابت کرده و مغزش به‌شدت آسیب دیده بود. «می‌دانستم کاری از دستم برنمی‌آید. فقط قول دادم دوباره ببینمش.» اما موج مجروحان مجال توقف نمی‌داد.

... و ناگهان دستم برید 
از میان ده‌ها مجروح، ۱۰ تا ۱۲ نفر را به اتاق عمل منتقل کردند و جراحی‌ها آغاز شد؛ نخستین جراحی مربوط به همان کودک با پستانکی در دهانش بود و بعد یک به یک نوجوانانی که ترکش اندام‌های حیاتی‌شان را تخریب کرده بود؛ دختری با روده‌های آسیب‌دیده، یک دختر دیگر با جراحت رحم و پسربچه‌ای با آسیب شدید ریوی و... در تلاش و سرعتی که برای جراحی در اتاق داشتند، حادثه‌ای دیگر رخ می‌دهد. «می‌خواستیم برای پسربچه لوله قفسه سینه بگذارم که ناگهان انگشت شستم برید. دقیقا متوجه بی‌حس شدن انگشتم شدم و می‌دانستم عصب دستم بریده است. خونریزی شدید بود اما فرصتی برای توقف نداشتیم که جلوی خونریزی دستم را بگیریم. جان آن کودک در خطر بود و باید ادامه می‌دادیم.» 

آه از کودک زخمی با پستانک 
در میان تخت‌های پر از مجروح به دختربچه‌ای می‌رسد که با پستانکی در دهان غرق خون است؛ قفسه سینه‌اش شکافته و حالش وخیم. «برایم باورکردنی نبود. این حجم از آسیب برای کودکان... یکی یکی دستور اعزام به اتاق عمل می‌دادم که دوباره همان زن آمد. گفت دکتر بیا همسر من را هم ببین. مجبور شدم بگویم که تخصص من نیست و باید جراح دیگری بیاید.» 

باید با یک دست کار می‌کردم 
در یک فرصت کوتاه مجبور به بخیه دست خودش می‌شود اما فرصتی برای تزریق ماده بی‌حسی نیست. با همان درد شدید محل بریدگی را بخیه می‌کنند و دوباره یک عمل دیگر؛ «توان جسمی‌ام رو به پایان و جان مجروحان در خطر بود. آخرین جراحی را نشسته و تنها با یک دست انجام دادم. وقتی آخرین مجروح را بردند، از شدت درد و خونریزی بیهوش شدم.» ارتوپد بیمارستان تازه همان زمان فرصت معاینه پیدا کرد و قطع شدن عصب انگشت را تأیید کرد. باید به شیراز منتقل می‌شد‌ تا بتوانند ترمیم عصب را انجام دهند.

این زخم فقط جسمی نیست
آنچه از آن روز برای این جراح باقی مانده، فقط زخم جسمی نیست؛ «نه تنها من که تصور نمی‌کنم هیچ‌کسی بتواند آنچه راکه بر سر کودکان لامرد آمد فراموش کند. سالن ورزشی‌ که از سوی دشمن مورد اصابت قرار گرفت درست زمانی بود که دختران ما آنجا تمرین می‌کردند. برای این جنایت چه واژه‌ای می‌شود پیدا کرد؟» مکث می‌کند؛ پاسخی ندارد جز خشم و اندوه: «برای این جنایت هیچ واژه‌ای جز ناجوانمردانه، قتل و کار غیرانسانی وجود ندارد. مقابل چنین کسانی نباید کوتاه آمد و ما هم کوتاه نمی‌آییم. این حس، امروز در تمام مردم لامرد وجود دارد.»







 

این خبر را به اشتراک بگذارید