• سه شنبه 5 خرداد 1405
  • ٩ ذو الحجة ١٤٤٧
  • 2026 May 26
جمعه 7 فروردین 1405
کد مطلب : 273925
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/OyERp
+
-

شستشوی مغزی!

 ساعتی قبل رفتن به قرار خیابانی، دوستم به خاطر گذاشتن یک استوری طنز، کلی با من بحث کرده بود که چرا هنوز از جمهوری اسلامی حمایت می‌کنی؟! 
 این‌ها ۱۸ و ۱۹ دی هزاران جوان بی‌گناه را کشتند! هرچه از مدرسه‌ی میناب گفتم و مظلومیت بچه‌های کشته شده، او حرف‌های صادقانه‌ی اینترنشنال را برایم می‌گفت و به مغز شستشو شده‌ام می‌خندید! 
 دلم گرفته بود. زیر آسمان بارانی شب، زودتر از همیشه خودم را به میدان رساندم تا شاید کمی در شلوغی خیابان از شلوغی فکرم کم شود. 
 چیزی که می‌دیدم، عجیب‌ترین صحنه‌ی این ۲۴ شب بود. پسر جوانی با شلوارک و گردنبند کلفت، وسط میدان ایستاده بود و شعار لبیک یا خامنه‌ای سر می‌داد. 
 جلو رفتم و اجازه‌ی مصاحبه گرفتم، به مصاحبه‌ی تصویری راضی نشد و صوتی ادامه دادیم.‌
 گفت:«خودم ۱۸ و ۱۹ دی جز جمعیت معترض بودم، حق هم داشتم به گرانی اعتراض کنم. به آیت‌الله خامنه‌ای فحش می‌دادم، مشتری پر و پا قرص اینترنشنال بودم.»
 مادرش که کنارش ایستاده بود هم با بلوز و شلوار و موهای بدون روسری حرف پسرش را تایید کرد. 
 مادر و پسر تعجبم را که دیدند، خودشان هی توی حرف هم می‌پریدند و توضیح می‌دادند. حالا انگار آنها وظیفه‌ی قانع کردن من را داشتند. 
پرسیدم:«دی ماه مگه بسیج و سپاه آدم نکشتن؟!»
 پسر گفت: «خودم اونجا بودم، اگه اینا می‌خواستن بکشن، دوساعته جمع می‌شد. چرا خودشون کشته شدن پس؟! کشورهای دیگه به پلیس نمی‌تونن دست بزنن!»
 حرف‌هایش قانع‌ام نکرد. من داستان‌نویس‌ام و نقطه‌ی تغییر شخصیت‌ها، مهمترین عطف داستان‌هاست. ۱۰ دقیقه می‌شد با هم حرف می‌زدیم. دوتایی می‌گفتند و من به دیده‌ی تردید نگاهشان می‌کردم که برو بابا جو گیر شدید حتما! 
 یکدفعه گفتم: «برای من از لحظه‌ی تغییر حرف بزن! کی دقیقا فهمیدی باید برگردی؟!»
 روی پیکسل امام‌زمانی که کنار زنجیر کلفت افتاده روی بلوز کاموایی‌اش چسبانده بود، دست کشید و گفت: «یادته سیدعلی درباره دی ماه حرف زد؟»
 یادم بود. 
 گفت: «اون روز سیدعلی گفت که این بچه‌هایی که چند قدم هم همراهی کردن، بچه‌های ما هستن، من این رو شنیدم، اینترنشنال هم پخش کرد. گفت: خامنه‌ای دیکتاتور گفته که همه‌ی کسانی که شرکت کردن سرکوب‌گر هستن!»
 لحظه‌ی تغییر پسرک شلوارک‌پوش همین‌جا بود. می‌گفت:«اینترنشنال به ما گفته بود خامنه‌ای فرار کرده، پس چرا با خانواده کشته شد؟!»
 مادرش اشک توی چشم‌هایش جمع شد و گفت: «به خدا دیگه سیدمجتبی رو تا ظهور امام‌زمان ول نمی‌کنیم؟!»
 من باز چشمم از تعجب گرد شد. پیکسل امام‌زمان، زنجیر کلفت و شلوارک چه نسبتی باهم داشت؟!
 کاش دوستم این متن را بخواند و ببیند غیر از ذهن من، خون شهید خامنه‌ای ذهن خیلی‌ها را شستشو داده.

این خبر را به اشتراک بگذارید