• سه شنبه 5 خرداد 1405
  • ٩ ذو الحجة ١٤٤٧
  • 2026 May 26
سه شنبه 26 اسفند 1404
کد مطلب : 273864
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/JqY2P
+
-

شانه‌هایی آشنا

هنوز تاریکی بر آسمان شهر سایه نینداخته که کار آواربرداری از کف خیابان به‌پایان می‌رسد و نیرو‌های امدادگر کم‌کم تجهیزات‌شان را جمع‌آوری می‌کنند. همسایه‌ها که برای آسان شدن کار امدادگران دندان روی جگر گذاشته بودند و سعی می‌کردند به ساختمان آسیب‌دیده نزدیک نشوند، یکی‌یکی به کمک همسایه‌های‌شان می‌آیند تا به مهربانی خود غم‌شان را کمی تسکین دهند. مادری که مشغول کار خانه بود، با دیدن چهره‌هایی آشنا، صورت بهت‌زده اش از اشک خیس می‌شود: «تمام زندگی‌ام نابود شد... خودم دیدم که سقف خانه ریخت... داشتم آشپزخانه را تمیز می‌کردم که دیدم تمام خونه لرزید. مگه نمی‌گفتن با مردم کاری ندارن؟ اینجا که فقط مسکونی بود. یه عمر برای این زندگی زحمت کشیدیم، همش از بین رفت.»
یکی از همسایه‌ها سعی می‌کند موضوع را برای زنی توضیح دهد که پشت خط تلفن از شنیدن صدای ناله خواهرش شوکه شده است: «نگران نباش. حال خواهرتون خوبه. من اون رو می‌برم خونه خودمون تا شما برسید...» زن آسیب‌دیده نمی‌تواند از خانه و زندگی ویران شده اش دل بکند و همراه او برود: «من باید برگردم. لااقل مدارک شناسایی و لوازم ضروریم رو بردارم.. شوهرم خونه نبود و نمی‌دونه چه بلایی سرمون اومده...وای خدایا، دیوار ریخت و توی خونه گیر افتاده بودم. اگه نیرو‌های هلال‌احمر دیر‌تر رسیده بودن، خودم هم زیر آوار می‌موندم...»

این خبر را به اشتراک بگذارید