• شنبه 9 اسفند 1404
  • ٢ رمضان ١٤٤٧
  • 2026 Feb 28
شنبه 9 اسفند 1404
کد مطلب : 273433
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/ZVwZg
+
-

صورتحساب آقابالاسرنداشتن

یادداشت
صورتحساب آقابالاسرنداشتن

حسام‌الدین براتی؛ کارشناس تعلیم و تربیت

حیاط مدرسه، خود غرب آسیاست. این را وقتی می‌فهمی که زنگ تفریح کنار آبخوری بایستی و تماشا کنی. همیشه یک قلدر هست که می‌خواهد یا ساندویچت را یا توپ بازی‌ات را به زور بگیرد. دانش‌آموزی که توپ را دو‌دستی تقدیم می‌کند، شاید آن زنگ تفریح کتک نخورد و سالم برگردد سر کلاس، اما فردا و پس‌فردا و تا آخر سال تحصیلی، دیگر نه صاحب توپ است نه صاحب غرورش. او باج داده است. باج‌دادن ارزان‌ترین مسکن است؛ درد را برای 10دقیقه می‌خواباند اما عفونت می‌زند به تمام وجودش...
ماجرای ما و دنیا، ماجرای سازش و مقاومت، چیزی پیچیده‌تر از همین حیاط مدرسه نیست. کلمه سازش را توی زرورق دیپلماسی و تعامل می‌پیچند تا قشنگ جلوه کند. می‌گویند یک بله ساده بگو، خودت را راحت کن. بگذار روی کاغذ معادلات جهانی، بچه حرف‌گوش‌کنی باشیم مثل خیلی‌های دیگر. اما روی تاریک این بله کجاست؟ وقتی کلید برق خانه‌ات را دادی دست همسایه، دیگر حق نداری بپرسی چرا لامپ‌ها خاموش شد. توسعه عاریتی مثل ماشین اجاره‌ای است؛ شاید بتوانی با آن دور‌دور کنی و چندصباحی پز بدهی، اما سندش به نام تو نخورده است؛ هروقت صاحبش اراده کند، تو را پیاده می‌کند.
حالا سختی کار کجاست؟ اینجاست که پدر‌، مادر، معلم یا مربی بخواهد این معادله چندمجهولی را برای نوجوان دهه هشتادی و نودی حل کند؛ نوجوانی که توی اینستاگرام تصویری غیرواقعی از خوشی و تفریح هم‌سن‌و‌سالانش را در نقاط دیگر جهان دیده و این سؤال در ذهنش شکل گرفته که «چرا من باید تاوان استقلال را بدهم؟». برای این نوجوان نمی‌شود از روی کتاب‌های قطور روخوانی کرد. نمی‌شود با شعارهای دهه‌های 50 و 60 و اتوکشیده پاسخش را داد. او حق دارد بپرسد. او نه به تحریم کار دارد، نه دشمن، نه خیلی از دلایلی که شاید برای ما منطقی باشد. او ذهنش درگیر حجم بالای شبهات و نکاتی است که با آن مواجه شده و هویت ایرانی و اسلامی‌اش را هدف گرفته است.
چاره کار چیست؟ بخشنامه و سخنرانی یکطرفه جواب نمی‌دهد. چاره، نشستن روبه‌روی همین بچه‌هاست. باید میکروفون را داد دست خودشان. باید شنید. وقتی نوجوان ما با عصبانیت از آینده‌اش می‌پرسد، نباید توی ذوقش زد و او را با برچسب‌های متعدد متهم کرد. اتفاقا شاه‌کلید ماجرا همین گفت‌وگوی بی‌لکنت است. باید شبهه‌اش را به رسمیت شناخت و بعد مفاهیم را برایش با دلسوزی و محبت توضیح داد. باید به او گفت رفیق! آن استقلالی که خمینی کبیر معمار بزرگ انقلاب از آن حرف می‌زد، فقط یک ژست سیاسی ضد‌آمریکایی نبود؛ یک پروژه انسان‌سازی بود. آدمی که زیر سایه دیگری بزرگ شود، قد نمی‌کشد؛ فقط چاق می‌شود.
باید به زبان خودش، به زبان همان بازی‌های استراتژیک کامپیوتری که ساعت‌ها پایش وقت می‌گذارد، به او گفت: توی بازی اگر منابعت را بدهی تا به تو حمله نکنند، شاید چند مرحله زنده بمانی اما درنهایت کل بازی را باخته‌ای. استقلال یعنی خودت دکمه خاموش و روشن کشورت را در دست داشته باشی.
مقاومت، لجبازی کور و حرفی بی‌منطق و بی‌مبنا نیست. مقاومت، صورتحسابی است که برای آقابالاسر نداشتن روی میز ما گذاشته‌اند. بله، زانویمان در این حیاط خاکی زخم می‌شود. سختی‌هایی را به ما تحمیل می‌کنند اما در‌نهایت آورده این عزت و استقلال بسیار روشن‌تر است از وقتی که خودمان را برای چند‌صباحی زندگی آسوده‌تر که آن هم به تجربه سرابی بیش نیست، در اختیار زورگویان و ابرقدرتان قرار دهیم. نوجوان ما اگر بفهمد این زخم‌ها تاوان قد‌کشیدن و روی پای خود ایستادن است نه نشانه بن‌بست، خودش بند کفش‌هایش را برای ادامه راه محکم می‌کند. فقط یک شرط دارد. شرطش این است که ما بزرگ‌ترها از منبر نصیحت پایین بیاییم؛ بنشینیم وسط همان حیاط، چشم‌درچشم خودش حرف بزنیم؛ با کلمات خودش؛ بی‌لکنت و بدون سانسور.


 

این خبر را به اشتراک بگذارید
در همینه زمینه :