برای شهادت آماده بود
زندگی و شهادت مدافع امنیت بسیجی احسان سمیعی
سیده کلثوم موسوی | خبرنگار
این روزها خیابانهای ایران هم آهنگ برادری سر میدهد هم نامردی و نابرادری، فریاد مردم برای اعتراضی بحق از بازار تهران شروع شد، اما ناگاه به آشوب کشیده شد و افراد بسیاری قربانی شدند. احسان سمیعی، متولد1361، دکتری رشته جامعهشناسی، فرمانده پایگاه بسیج والفجر در محله مسعودیه خیابان ابومسلم بود که 22دیماه حین انجام مأموریت به شهادت رسید.
روزهای آخر دل به دل خانواده میداد و میخواست دل تکتک اعضای خانواده را بهدست بیاورد. 2فرزند دارد؛ امیرحسان 10ساله و حسنا 5ساله که بابا برایشان خاطرهها رقم زده است. همسرش اینروزها با صلابت و اقتدار شیرمردی شریک زندگیاش را با افتخار فریاد میزند؛ غم تنهاییاش اما جگرسوز است. تاب گفتوگو ندارد که ناچار سراغ داماد خانواده و خواهر شهید میرویم.
پرتاب بلوک سیمانی بر سرش
علی سمیعی ظفرقندی، داماد و پسردایی شهید احسان سمیعی واقعه را چنین بیان میکند: «روز جمعه 22دیماه همکارانش با من تماس گرفتند و گفتند ما از دوستان احسان هستیم، تشریف بیاورید. محل کار احسان. بعد از اذان صبح رفتم محل کارشان. وقتی داخل حوزه بسیج شدم اصلا باورم نمیشد. فکر میکردم شاید زخمی شده اما وقتی وارد شدم و همکارش به من تسلیت گفت، شوکه شدم. همکارش اتفاقات را اینطور برای ما تعریف کرد به ما اطلاع دادند که میخواهند به حوزه بسیج حمله کنند. احسان هم چون فرمانده حوزه بوده، با چند دستگاه موتور و دیگر بسیجیها خارج میشوند تا اوضاع را بررسی کنند. میروند در محدودهای که جمعیت زیاد بود و از آنجا داخل کوچهای باریک میشوند. از بالای پشتبام یک ساختمان سهطبقه بلوکی پرت میکنند که به سر احسان اصابت میکند و همان موقع هم بر اثر شدت ضربه به شهادت میرسد.»
تمام لباسهایش خونی بود
سمیعی در ادامه ماجرا را اینطور شرح میدهد: «بعد از اینکه از حوزه بسیج بیرون آمدم، اصلا توی حال خودم نبودم و نمیدانستم چطور به خانواده خبر بدهم. تصمیم گرفتم با پدر شهید تماس بگیرم. وقتی گوشی را جواب داد تا گفتم حاجآقا از بسیج زنگ زدند واسه آقااحسان... انگار از قبل به او الهام شده باشد. حرفم را تمام نکرده بودم اما سریعا فهمید و فریاد کشید و من دیگر گوشی را قطع کردم و رفتم منزلشان. با پدر رفتیم بیمارستان بعثت. پیکر را به آنجا منتقل کرده بودند. وقتی پیکر را دیدیم صورتش خونی و سرش کاملا از شدت ضربه شکاف برداشته و یک چشمش بهشدت صدمه دیده بود. همچنین معلوم بود ضربات زیادی به سر و صورتش خورده است. پیکر را تحویل گرفتیم که با آمبولانس منتقل کردند به پزشکی قانونی برای کالبدشکافی و مراحل بعد، و درنهایت پیکر شهیدمان را در قطعه50 گلزار شهدا به خاک سپردیم.» هرازگاهی مکث میکند، اما پیوستگی کلام را از دست نمیدهد و میگوید: «همسرش وقتی خبر را شنید انگار از قبل آمادگی شنیدن این خبر را داشت و گفت احسان قبل از اینکه به محل خدمت برود غسل شهادت کرد و هرچه گفتیم نرو، قبول نکرد و حتی یک شب را هم در خانه نماند. میگفت دفاع از وطن و جان و ناموس به من این الزام را میدهد که بروم و از مردم و مملکتم دفاع کنم. حتی در جنگ 12روزه هم هر شب تا صبح مأموریت بود و هیچوقت آثار خستگی در او ندیدم.»
پدر و مادر لباس مشکی نپوشیدند
آخرین بار روز پدر همه خانواده در منزل پدری جمع شدند و احسان چون علاقه زیادی به آشپزی داشت و بیشتر مواقع او آشپزی میکرد، آن روز هم غذای همه مهمانها را آماده و همه را دور هم جمع کرد. او تمام زندگیاش را برمبنای ارادت به اهلبیت(ع) گذاشته بود. هر اقدامی که میخواست انجام بدهد به امام حسین و اهلبیت(ع) توسل میکرد. بهواسطه اینکه با پدر و مادرش در یک ساختمان زندگی میکردند، الان پدرو مادرش جای خالیاش را خیلی حس میکنند. داغ سختی است برای خانواده، اما اینجا بحث، بحث اعتقادی است. پدر و مادر شهید حتی لباس مشکی هم تنشان نکردند و گفتند پسرمان را در راه خدا دادیم. حتی خیلی به ندرت گریه میکنند و اعتقادشان بر این است که بهترین نحو عاقبتبهخیری همین مسیر شهادت بود که نصیب پسرشان شده و سعادتمند است.