• پنج شنبه 18 دی 1404
  • الْخَمِيس 19 رجب 1447
  • 2026 Jan 08
سه شنبه 16 دی 1404
کد مطلب : 270336
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/32wnR
+
-

احمد علوی و قاسم صرافان، در برنامه چارده تلویزیون همشهری از زندگی خود و شعر علوی گفتند

شاعرانه‌هایی به عشق علی ع

گفت و گو
شاعرانه‌هایی به عشق علی ع

علی‌الله سلیمی | روزنامه‌نگار

 ادبیات آیینی، شاخه‌های فرعی متعددی دارد که یکی از آن‌ها، اشعار علوی است که در مدح و ستایش مولا امیرالمومنین علی(ع) سروده می‌شود و مخاطبان بی‌شماری در بین دوستداران شعر و ادبیات آیینی دارد. چهره‌های ادبی زیادی در این بخش فعالیت دارند که احمد علوی و قاسم صرافان‌2تن از چهره‌های نام‌آشنا در این حوزه محسوب می‌شوند که اشعار بسیاری در مدح و ستایش مولا امیرالمومنین علی(ع) سروده‌  و منتشر کرده‌اند. سیدمحمدجواد شرافت، مجری برنامه تلویزیونی«چارده» همشهری میزبان احمد علوی و قاسم صرافان از شاعران آیینی بود که آنها در این برنامه از زندگی خود و ویژگی‌ها و جایگاه شعر علوی در ادبیات آیینی گفتند. گزیده‌ای از این برنامه را با هم مرور می‌کنیم.

سرودن اشعاری در منقبت مولا امیرالمومنین علی(ع) افتخاری است که اگر نصیب کسی شود، مایه سعادت و خشنودی است. 2شاعر آیینی‌ مهمان برنامه ما‌، این سعادت را داشته‌اند که ‌ یک‌مجموعه شعر آیینی کامل در منقبت مولا امیرالمومنین علی(ع) بسرایند و حتی خبر دارم که شعرهای منتشرنشده بسیاری هم در این بخش دارند. احمد علوی و قاسم صرافان امروز از زندگی و شعرهای علوی خود برایمان خواهند گفت. احمد علوی، مجموعه شعر «علوی‌ها» و قاسم صرافان، مجموعه شعر «حیدرانه» را در کارنامه ادبی خود دارند.
 احمدجان از شما شروع کنیم. متولد چه سالی و کجا هستید؟
احمد علوی: من متولد 1353و نیم هستم(با خنده). یعنی یکم شهریور‌ماه سال 1353. اما درباره نام و نام خانوادگی که دارم باید بگویم که ‌عاشق نام خانوادگی‌ام هستم. پدرم برای فرزندش، نام خوبی به یادگار گذاشته است. افراد خانواده ما اسامی‌شان هم اسم پنج تن هست و هم ملحقاتش؛ ‌الله که در سینه همه هست و علی و فاطمه و حسن و حسین و... هم در اسامی افراد خانواده ما وجود دارد.
نام خانوادگی یا همان فامیلی دقیق شما چیست؟
حسین‌پور علویه.
علویه دقیقاً کجاست؟
علویه، اسم روستای پدری من است. در قلب کویر مرکزی ایران. 3کیلومتری ندوشن قرار داریم. دکتر اسلامی ندوشن برای آن منطقه است و در روستای ما بود و هم‌ولایتی ما محسوب می‌شود.
قاسم‌جان شما بگو کجا به دنیا آمدی و در کجاها زندگی کردی؟
قاسم صرافان: اگر بخواهم دقیق‌تر شروع کنم، باید از آبادان شروع کنم که در آن شهر به دنیا آمدم.
در چه تاریخی؟
پنجم دی‌ماه 1355.
خب، داشتی از آبادان می‌گفتی که در آنجا به دنیا آمدی. از آنجا بگو و دوران کودکی خودت.
بله من متولد آبادان هستم و گاهی به شوخی به دوستان می‌گویم آن مبالغه شاعرانه‌ای که به‌عنوان یک صنعت در شعر می‌شناسیم از همان ریشه آبادانی من سرچشمه می‌گیرد. یعنی یک رگه آن از ریشه آبادانی من هست. در سرودن شعرهای حماسی اتفاقا آن ژن می‌تواند تأثیرگذار باشد. از این موضوع که بگذریم، با شروع جنگ تحمیلی و کوچ و مهاجرت اجباری ساکنان مناطق جنگی، خانواده ما هم از آبادان به شهر کازرون مهاجرت کرد. شهر پدری و پدربزرگم که دوران دبیرستان را در این شهر گذراندم. همان ششم و هفتم فعلی را. همانجا هم نخستین جرگه‌های شعری من علنی شد. البته من شعر را در سنین اول راهنمایی شروع کرده بودم.
چه عواملی باعث شد این جرگه‌های شعری در آن زمان در وجود شما نمایان شود؟
یادم می‌آید در آن سال‌ها تلویزیون دو تا شبکه بیشتر نداشت و آن شبکه‌ها هم ‌ درباره کنگره‌ای که برای زادروز تولد فردوسی برگزار می‌شد برنامه پخش می‌کردند. من تحت‌تأثیر آن برنامه‌ها و شاهنامه‌خوانی‌ها با این موضوع آشنا شدم و سعی کردم من هم شاهنامه بخوانم. روی این موضوع تمرکز کردم و بعد هم سعی کردم در همان وزن شاهنامه شعر بگویم. در آن زمان 15ساله بودم که یک کتاب داستان بر وزن شاهنامه سرودم. البته کل داستان را هم خودم طراحی کردم و حدود 500بیت شعر با همان وزن شاهنامه سرودم. خدا رحمت کند پدربزرگم را که اسم من هم از او به ارث رسیده، خودش طبع شعری داشت. یک دفتر کاهی قدیمی هم داشت که دو طرف آن را خط‌کشی کرده بود و حاشیه‌های دفتر مثل شاهنامه برای شعر مناسب بود. من خودنویس هم گرفتم و به همان شکل شعرای قدیمی شروع کردم به نوشتن شعرهای خودم در حاشیه آن دفتر قدیمی پدربزرگ. یادم هست شروع آن شعر این بیت‌ها بود: «بنام خدا نامه آغاز شد/ یکی نوجوان قصه‌پرداز شد/ به سن مر مرا پانزده سال و بس/ همی بوی شیر آیدم از نفس...» اینگونه من نوشته‌های اولیه شعری خودم را نوشتم و آن دفتر را کامل کردم.
احمدجان برای شما سرودن شعر از کجا و چگونه آغاز شد؟ 
احمد علوی: من 14سالم بود که شعر را شروع کردم البته خودش قصه جالبی دارد. «شاعر زخم زبان می‌خواهد/ نه مبانی نه بیان می‌خواهد» شروع شاعری من از این قرار بود که از یک دعوای بسیار جانانه با برادرم رقم خورد. چون برادرم خیلی مظلوم‌نما بود و من مثل او نبودم. من ته‌تغاری بودم و در آن دعوای خانوادگی با برادرم هم کتک خوردم و هم حقم غصب شد و هم کلی مواخذه شدم. یعنی اطرافیانم به جای اینکه به برادرم بگویند چرا با این بچه دعوا کردی و کتکش زدی، آمدند به من گفتند چرا با برادر بزرگ‌تر حرفت شده. خلاصه احساس کردم از همه طرف به من ظلم شده است. رفتم به زیرزمین خانه که در آنجا چند تا مرغ و خروس و کبوتر داشتم. یک کمدی هم آنجا بود که در آن دفترهای قدیمی هم نگهداری می‌شد. یکی از همان دفترهای قدیمی را برداشتم و قلمی هم پیدا کردم و شروع کردم به نوشتن. اصلا حواسم نبود که دارم چکار می‌کنم. یک دفعه به‌خودم آمدم و دیدم ده بیست صفحه نوشته‌ام. آهنگین و با زبان شعر هم نوشته بودم.
مضامین آن نوشته‌ها چه بود که شما ظاهرا به‌طور ناخودآگاه به زبان شعر هم نوشته بودی؟
با زبان شعر شروع کرده بودم به گله و شکایت از خدا که چرا زندگی من این طوری است و همه دارند به من ظلم می‌کنند و این چه زندگی است که برای من ساخته شده و خلاصه با گفتن این شعرها خودم را به نوعی از بغض و ناراحتی از دست برادرم و اطرافیان راحت کرده بودم. (با خنده)
سرانجام و سرنوشت آن شعرنوشته‌ها چه شد؟ آیا به شما کمک کرد که گلایه‌های خود را به گوش بزرگترهای خانواده برسانید؟ 
بله، اتفاقا آن شعرنوشته به‌دست یکی دیگر از برادرانم افتاد که از شانس خوب من، آن برادرم ادیب و اهل مطالعه بوده و هست. 20سال از من بزرگ‌تر است. رفته بود زیرزمین و اتفاقا آن نوشته‌ها را دیده بود. آن برادرم نقش پدرم را در خانواده ما داشت. پدرم به رحمت خدا رفته بود. خلاصه، آن برادرم با خط زیبا در کنار آن نوشته‌های شعرگونه من نوشته بود: «اخوی احمد، احساسات پاک و عارفانه و شعرگونه‌ات را خواندم و با تو احساس همدردی می‌کنم. برادرم، آتش هر چیزی را نتواند بسوزاند محکم‌تر می‌کند.» این نوشته آن برادرم شد کلید ورود من به دنیای شعر و شاعری.
‌ قاسم‌ صرافان هم که  مطمئنم داستان ورود جدی‌اش به دنیای شعر و شاعری شنیدنی است. قاسم شما هم از ورود جدی خود به دنیای شعر و شاعری بگو.
قاسم صرافان:‌ ‌ مسیر زندگی من با‌ دنیای شعر و شاعری ارتباط داشت. وقتی در کازرون زندگی می‌کردم یادم می‌آید که من بچه بازیگوشی بودم. گاهی معلم‌ها بچه‌های بازیگوش را به نوعی مواخذه و حتی برای مدت کوتاهی از کلاس درس اخراج می‌کردند. برای من هم این اتفاق افتاد و یادم می‌آید زمانی که بر اثر بازیگوشی از کلاس درس اخراج شده بودم، همزمان بود با روز معلم. دوست داشتم برای بازگشت خودم به کلاس با دست پر به مدرسه برگردم. به جای کادو و هدیه برای معلم خودمان، برای او شعری گفتم و آن را قبل از ورود به کلاس درس به او دادم. همانجا آن را باز کرد و خواند و در کلاس هم کلا درباره آن صحبت کرد و کلی من را تشویق کرد و باعث شد من شعرگفتن را جدی بگیرم و ذوق‌زده شوم و با اشتیاق بیشتری این رویه را دنبال کنم.
یادت می‌آید اسم آن معلم که شما را به سرودن شعر تشویق کرد چه بود؟ 
بله، آقای محقق دوانی بود. «دوان» نام یکی از روستاهای آن منطقه بود که افراد فرهیخته و اهل ادب و فضیلت بسیاری از آن منطقه برخاسته‌اند. آن زمان و آنجا من با یک محفل شعری هم آشنا شدم که یک‌بار هم«نصرالله مردانی» از تهران به آن جلسه آمده بود و من با ایشان هم در آنجا آشنا شدم که برایم حس خوبی داشت.
برگردیم به سراغ احمد تا از پدرش برایمان بگوید. احمد خبر دارم جایی گفته‌ای که پدر تأثیر زیادی در دنیای شعری شما به‌ویژه شعر علوی داشته است. از او برایمان بگو. شغلش چه بود؟
 احمد علوی: پدرم همکار امیرالمومنین(ع) بود! یعنی اینکه هم کشاورز بود و موقعی که از روستا به شهر مهاجرت کردیم، چاه‌کن یا همان مقنی شد. من چون فرزند آخر بودم و شلوغ هم بودم، مادرم از نگهداری من در خانه به شکلی مستاصل شده بود و به پدرم می‌گفت اگر می‌روی سرِ کار این احمد را هم با خودت ببر که من بتوانم به کارهایم در خانه برسم. پدرم من را با خودش به سر چاه می‌برد و آنجا به دوست و همکارش، سیدمحمد می‌سپرد زمانی که خودش داخل چاه بود و کار می‌کرد، مواظب من باشد. بعد از مدتی هم من را با دلو به داخل چاه می‌فرستادند و پدرم من را در یکی از حفره‌ها قرار می‌داد و خودش کار می‌کرد. آنجا معمولا تاریک بود و فقط من و پدرم بودیم که او کار می‌کرد و برایم حرف می‌زد و من هم گوش می‌دادم. پدرم آدم خنده‌رو و شوخ‌طبعی بود. در داخل چاه ‌ از کرامات اهل‌بیت(ع) و به‌ویژه کرامات امیرالمومنین(ع) برایم می‌گفت و من در چاه عاشق امیرالمومنین(ع) شدم.
خب قاسم شما هم از پدر برایمان بگو و از ارتباطی که شعر علوی با این موضوع دارد.
قاسم صرافان: من باز هم ادامه آن سیر زندگی را بگویم و موضوع پدر و شعر علوی که برایم ارزشمند است. از کازرون که به اصفهان آمدیم من در دانشگاه قبول شدم و بعد هم پدرم را در سال 1388 از دست دادم. یادم می‌آید کتاب اولم؛ «از آهو تا کبوتر» را به چاپخانه سپرده بودم و مراحل چاپ را طی می‌کرد و دوست داشتم آن را تقدیم پدرم کنم که در همان زمان مراحل چاپ کتاب، پدرم از دنیا رفت. خیلی حسرت خوردم که نتوانستم آن کتاب را به پدرم تقدیم کنم. بعد از آن، کتاب «حیدرانه» را تقدیم پدرم کردم و در ابتدای آن نوشتم: تقدیم به پدرِ علی‌دوستم رضا صرافان.
چقدر عالی، چه هدیه خوبی برای پدر، آن هم با یک مجموعه شعر علوی.
بله برای خودم هم این اتفاق حس خوبی را به همراه داشته و دارد.
شروع جدی شما در حوزه شعر علوی به چه شکلی رقم خورد؟
در اصفهان و در دانشگاه رشته کامپیوتر را ادامه دادم اما اتفاقی افتاد که باز هم به شروع بازگشتم و این بار با شکل خیلی جدی کارم را در دنیای شعر و شاعری دنبال کردم. بعد از ازدواج در سال 1380، یکی از دوستان همسرم به او گفته بود شعری برای شب اول ذی‌الحجه، سالروز ازدواج فرخنده حضرت فاطمه(س) و حضرت علی(ع) بگوید. همسرم گفته بود من شاعر نیستم اما آن فرد که آدم اهل دل بود گفته بود من می‌بینم که آن شعر مورد نظر از خانه شما به آسمان می‌رود. حالا یا شما این شعر را می‌گویی و یا همسرتان. بعد همسرم به من گفت شما مگر شعر می‌گویی؟ من گفتم قبلا این کار را می‌کردم. بعد هم قرار شد شعر مورد نظر را من بگویم و خدا کمک کرد آن شعر را گفتم.
آن شعر را برای ما هم بخوانید.
چشم ستاره محو تماشا بود
آن شب که در نگاه دو دریا بود!
وقتی امیر خاک تبسم کرد
شرم نگاه یاس چه زیبا بود
ساقی بگو چشمه کوثر خواند
شوقی که در اهالی صحرا بود
روح‌القدس دوباره سخن می‌گفت
با مریمی که مست مسیحا بود
ما را به سیر عشق خدا بردند ‌
آنان که زلف‌شان شب اسرا بود
دل را به‌دست مهر علی دادم
چشمم به‌ماه صورت زهرا بود.
احمد شما هم برایمان یکی از شعرهای علوی خودتان را بخوانید.
احمد علوی: گاهی شدیدا ابری‌ام، گاه آفتابی
گاهی سیاهم، گاه سرخم، گاه آبی
اهل علی‌آبادم و از روز آغاز
سهم من از میخانه‌ی او شد خرابی
در لابه‌لای خوشه ی انگورهایش
رنگ و لعاب شعرهایم شد شرابی
هر بار اینجا آمدم لکنت گرفتم
لکنت گرفتم با همه حاضرجوابی
جز او امیرالمؤمنین دیگری نیست
تنها به او می‌آید این عالیجنابی
من خاک پای زائر ایوان طلایم
من خاک پای شاعران بوترابی
با لطف بی‌پایان او شکی ندارم
یک روز آدم می‌شوم، آدم حسابی.

 

این خبر را به اشتراک بگذارید