آلبرتو مانگل
به نظرم اغلب کتابخانهام بود که کیستیام را هویدا میکرد، به من خویشتنِ متغیری میداد که طی سالها دائم دگرگون میشد. بهرغم اینها، رابطهام با کتابخانهها همیشه رابطهای عجیب بوده. من عاشق فضای کتابخانهام. عاشق ساختمانهایی عمومی هستم که به نماد هویتی میمانند که جامعه برای خودش برمیگزیند؛ مجلل یا محجوب، مرعوبکننده یا صمیمی. عاشق ردیف بیانتهای کتابهایی هستم که باید بهزحمت عناوین عمودیشان را بخوانم. عاشق آن صدای خفهام، آن سکوت فکر انگیز، آن درخشش گرفته چراغها (بهخصوص از پشت شیشه سبزرنگ)، میزهای برقافتاده از سایش آرنج نسلاندرنسل آدمهای کتابخوان، بوی گردوخاک و کاغذ و چرم، یا رایحههای جدیدتر لوحههای پلاستیکی روی میزها و شویندههایی با عطر کارامل.
برچیدن کتابخانهام
در همینه زمینه :