ویرجینیا وولف
خانم دَلُوِی گفت که گل را خودش میخرد. آخر لوسی خیلی گرفتار بود. قرار بود درها را از پاشنه درآورند، قرار بود کارگران رامپِلمِیر بیایند. خانم دَلُوِی در دل گفت، عجب صبح دلانگیزی از آن صبحهایی که در ساحل نصیب کودکان میشود. چه چکاوکی! چه شیرجهای! آخر همیشه وقتی همراه با جیرجیر ضعیف لولاها که حال میشنید، پنجرههای قدی را باز میکرد و در بورتن به درون هوای آزاد شیرجه میزد، همین احساس به او دست میداد.
خانم دلوی
در همینه زمینه :