• سه شنبه 6 آبان 1399
  • الثُّلاثَاء 10 ربیع الاول 1442
  • 2020 Oct 27
یکشنبه 25 فروردین 1398
کد مطلب : 52332
+
-

بی‌خبری از عشق

قصه‌های کهن
بی‌خبری از عشق


وقتی در سفر حجاز طایفه‌ای جوانان صاحبدل همدم من بودند و هم‌قدم؛ وقت‌ها زمزمه‌ای بکردندی و بیتی محققانه بگفتندی و عابدی در سبیل، منکر حال درویشان بود و بی‌خبر از درد ایشان، تا برسیدیم به خیل بنی‌هلال؛ کودکی سیاه از حیّ عرب به‌ در آمد و آوازی برآورد که مرغ از هوا درآورد. اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت. گفتم: ای شیخ! در حیوانی اثر کرد و تو را همچنان تفاوت نمی‌کند.

دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری؟
تو خود چه آدمیی کز عشق بی‌خبری؟
اشتر به شعر عرب در حالت ‌است و طرب
گر ذوق نیست تو را، کژ طبع جانوری
***
به ذکرش هرچه بینی در خروش است
دلی داند درین معنی که گوش است
نه بلبل بر گلش تسبیح‌خوانیست
که هر خاری به تسبیحش زبانیست

گلستان سعدی

این خبر را به اشتراک بگذارید