فقیره درویشی حامله بود. مدت حمل بسر آورده و مرین درویش را همه عمر فرزند نیامده بود. گفت: اگر خدای عزّوجل مرا پسری دهد جز این خرقه که پوشیده دارم، هر چه ملک منست ایثار درویشان کنم. اتفاقاً پسر آورد و سفره درویشان به موجب شرط بنهاد. پس از چند سالی که از سفر شام باز آمدم، به محلتِ آن دوست برگذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم. گفتند به زندان شحنه دَرست. سبب پرسیدم، کسی گفت پسرش خمر خورده است و عربده کرده است و خونِ کسی ریخته و خود از میان گریخته. پدر را بهعلت او سلسله در نای است و بندِ گران بر پای. گفتم این بلا را به حاجت از خدای عزّوجل خواسته است.
زنان باردار، ای مرد هشیار
اگر وقت ولادت مار زایند
از آن بهتر به نزدیک خردمند
که فرزندان ناهموار زایند
گلستان سعدی
یکشنبه 21 مهر 1398
کد مطلب :
84744
لینک کوتاه :
newspaper.hamshahrionline.ir/g1zY
+
-
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به روزنامه همشهری می باشد . ذکر مطالب با درج منبع مجاز است .
Copyright 2021 . All Rights Reserved