• پنج شنبه 6 شهریور 1404
  • الْخَمِيس 4 ربیع الاول 1447
  • 2025 Aug 28
سه شنبه 11 دی 1397
کد مطلب : 43049
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/njGl
+
-

2گردن‌آویز طلا، ماه‌های پایانی دهه60 را برای ایرانی ‌ها عسل کرد...

ابراهیم افشار| خبرنگار

1- اواخر دهه90 برای من نه‌تنها با طلای جهانی علیرضا سلیمانی، نه‌تنها با طلای پکن برای سلطان چشم‌تیله‌ای فوتبال، که تنها و تنها با داستان یک رفاقت اساطیری تباه‌شده یادآوری می‌شود؛ «عشق مذکر» سیروس و مژتبا. اگر بازی‌های آسیایی1990 بهترین مهرماه زندگی علی پروین بود، اگر طلای مارتینیتی1989 بهترین هدیه برای پهلوانباشی ایران بود، مردم دهه60 را هیچ‌چیز به‌اندازه این 2گردن‌آویز، از خود بی‌خود نکرد. روز یکشنبه 25شهریور69 که کاروان ایران با 127ورزشکار و 27همراه و 40مخبر (در مقابل 311خبرنگار ژاپنی‌ها) عازم پکن بود، کسی نمی‌دانست در بازگشت این کاروان شاد ده‌هاهزار از مردم کوچه و بازار، چه شکلی خیابان‌های اطراف مهرآباد را خواهند بست و برای علی سلطون خواهند مُرد که بعد از 16سال یک طلای نفیس توی ساکش داشت؛ طلایی که البته در مقابل قهرمانی چندماه پیش علیرضا سلیمانی در مسابقات جهانی هیچ جنبه اساطیری نداشت. آن‌روزها یک تصویر ماندگار از سلیمانی درحالی‌که سلاطین سنگین‌وزن آمریکا و شوروی را در زیردست خود داشت تبدیل به ابَررویای قدیمی سیاستمداران سراسر تاریخ ایران شد که آرزو داشتند این دو ابرقدرت را یک‌بار -حتی در یک محیط غیرسیاسی- مغلوب و مغبون و زیردست خود ببینند. وقتی خبر سلیمانی از مارتینیتی سوئیس به ایران رسید تابلو بود که همان‌ها‌ وجودش را طلا خواهند گرفت. گیرم خروجی اصلی این قهرمانی، احداث یک گاوداری درندشت در کرج بود که به میمنت آن پیروزی‌ها و آن خیمه‌نشستن‌ها افتتاح شد و مرد چهارشانه، دیگر رفت که یک عمر نان آن مدال بی‌بدیل را بخورد. طلایی که بعد از پیروزی بر بومگارتنر آمریکایی دشت شد، از این نظر نیز بسیار ارزش داشت که کسی هرگز گمان نمی‌کرد خادارتسف نهنگ روسی مهلت به یَل ایرانی بدهد. بازی‌های روزگار را نگاه کن که همان خادارتسف چندماهی بعد از ایستادن زیردست سلیمانی، در یک سانحه وحشتناک اتومبیل جان داد و ماجرا چنان اندوهبار شد که حتی گوش‌شکسته‌های ایرانی نیز افسوس‌ها خوردند که حیف است تشک‌های کشتی عالم از چنین سلاطینی تهی شود. اواخر دهه60 اما با وجود این خبرهای خوش، مغمومی ما از بابت غیبت ایران در جام‌جهانی1990 بود که چمباتمه زدیم به انتظار درخشش فوتبال در پکن، که عیش‌ونوش‌مان را تکمیل کند.

2- تیم پروین یک شانس نسبت به تیم دهداری داشت که ‌توانست حتی ستاره‌های قهرکرده دوران او را هم -که برای یللی‌تللی به لیگ‌های عربی رفته بودند- در خود بپذیرد. آن‌روزها سری به هتل-اردوی تیم پروین زده بودم و پرسشنامه‌هایی دست بچه‌ها داده بودم درباره سواد عمومی‌شان که اگر چاپ می‌شد آبرویشان می‌رفت! این آخرین دورانی بود که در نبود رسانه‌های شفاهی، بچه‌ها هنوز احترام رسانه‌های مکتوب را گرامی می‌داشتند و برایش وقت می‌گذاشتند. قشنگ یادم هست که سلطون با جلوس بر جایگاه جدید، اطرافش را با کاراکترهای ممدگ‌گ و ایرج جنگی و حسین شلغم و بقیه کمدین‌هایی که اوقات او را خوش می‌کردند پرکرده بود اما هنوز نگران بود. بازی‌های آسیایی که از اول مهر69 آغاز شد دلمان خوش بود بابت غیبت عراق که در طول جنگ، پسران شجاع‌دل‌مان را از مادران‌شان گرفته بود و حالا از بازی‌های آسیایی اخراج شده بود. سرهنگان صدام اما به نشانی تلافی تلاش کویتی‌ها برای اخراج آنها، دفاتر فدراسیون فوتبال کویت را غارت کرده و 10‌عضو تیم ملی کویت را به نشانه مقاومت در برابر نیروهای عراق به قتل رسانده بودند. چه روزگار کریهی داشت خاورمیانه.

3- طیاره‌ای که بچه‌ها را به پکن می‌برد 2پسر تخس کنار هم نشسته بودند و بی‌اعتنا به اینکه خلبان فیلم بی‌بی‌چلچله را برای مسافرانش پخش می‌کند خاطرات غریب‌ خود را مرور می‌کردند. کاروان خندان ایران تنها یک هالتریست به همراه داشت اما قهرمان اصلی وزنه‌برداری‌اش «علی والی» پولادمرد سنگین‌وزن دهه50 بود که بعد از 10سال محبوسی در اسارتگاه‌های مخوف بغداد به خانه بازمی‌گشت. با این همه تمام چشم‌ها در کاروان ایران به ستاره‌های بدوی سلطانِ خیابان عارف بود که در بازی اول با هت‌تریک فرشاد، 3گل در دروازه مالزی کاشته بود. تیمی که 99درصدش را ستاره‌های سرخابی طهران تشکیل می‌دادند و تنها غیرسرخابی‌اش «آبای» (سیروس) بود که ثانیه‌ای از مژتبا جدا نمی‌شد. ایران در بازی دوم کم ‌مانده بود به خنسی بخورد و درحالی‌که تیم حیران پروین تا دقیقه87 با کره‌شمالی 1-1 کرده بود خدا رحم کرد که گل دقیقه91 شاهرخ باعث شد به‌عنوان تیم اول گروه صعود کند. حالا یک پیروزی 1-0 بر ژاپن، ایران را به نیمه‌نهایی فرستاده بود. ژاپنی که آن‌روزها از راموس برزیلی استفاده می‌کرد بعد از گل دقیقه7 مرفاوی، 89دقیقه با خمسه‌خمسه به دروازه احمدعابد تاخته بود و بچه‌ها با دفاعی جانانه -به‌ویژه در آن 6دقیقه وقت اضافه- آبروی مربی خود را که در طول بازی، افت می‌دید از روی نیمکت بلند شود و به کنار چمن برود خریده بودند. پروین که آن‌روزها عاشق 2-4-4 بود، به مخش زده بود که در بازی مقابل تیم‌های سرعتی شرق آسیا سیستم 1-5-4 را رو کند و روز چهارشنبه 12مهر69 با همین رویکرد بود که تک‌گل سیروس در بازی با کره‌جنوبی منجر به راهیابی ایران به فینال شد. داستان این دیدار، بازسازی شماتیک فوتبال آرژانتین-برزیل در جام‌جهانی1990 بود که چندماه پیش‌تر به‌ میزبانی ایتالیا برگزار شد و در آن، برزیلی‌ها 90دقیقه تاختند اما آرژانتینی‌ها با تک‌گل بازیکن‌های ریلکس خود پیروزی را در آغوش گرفتند. 60هزار تماشاگر در ورزشگاه کارگران پکن دیدند که بعد از 108دقیقه جنگیدن 2تیم برای صعود به فینال، ناگهان یک رفاقت اساطیری به داد ایران رسید. پاس محشر «مژتبا» به سیروس، که منجر به گل ایران شد تنها و تنها بر اثر تله‌پاتی و اندیشه‌خوانی این 2یار ایرانی به ثمر رسید که همدیگر را چشم‌بسته در سیاهچال‌ها می‌یافتند؛ چه رسد به چمن‌های روشن پکن. رفاقت این 2ستاره تلف‌شده تاریخ فوتبال، بعد از بازگشت از پکن دوچندان شد و آنها تا آخرین روزهای زندگی سیروس باهم شب و روز گذراندند. یاد باد آن‌روزها که جفت‌شان بسیار افسرده و تنها و بی‌پناه، در خانه سیروس واقع در کوچه میثاق شریعتی بالشتی را بغل می‌کردند و زندگی‌شان به خاطره‌گویی و گله از روزگار غدّار می‌گذشت. در آن روز کذایی هم درحالی‌که 99درصد کارشناسان به پیروزی حتمی کره‌جنوبی رأی داده و تنها یک درصدشان ایران را پیروز احتمالی می‌دانستند ناگهان دنیا با سوت داور کن‌فیکون شد و اشک بچه‌های ایرانی چمن کارگران پکن را آبیاری کرد. ازقضا در همان شب هم بود که خبر رسید مژتبا و پیوس در تیم منتخب آسیا جای گرفته‌اند و مژتبا به نشانه افسوس، زد روی رانش که چرا رفیق فابریکش سیروس در تیم قاره نیست. شاید اگر این، پستی قابل ‌بخشش بود این را هم اشتراکی برای سیروس‌اش کنار می‌گذاشت. 2رفیقی که همه‌چیزشان را باهم می‌خوردند اما سوا به دستشویی می‌رفتند.
4- تیم ما در فینال به مصاف سختکوشان کره‌شمالی رفت که در دور گروهی رویش را کم کرده بود اما شب قبل از فینال، یک خبر اعلام‌شده از سوی کمیته ملی المپیک تحت عنوان اهدای یک‌باب منزل به طلایی‌های آسیا همه‌شان را شارژ کرد. آن روز در جدول کل رده‌بندی درحالی‌که چین 183طلا داشت ما هنوز با 3طلای کشتی آزاد (اویس، بهروز و سوخته) و 6نقره و 8برنز، زیردست پاکستانی‌ها نشسته بودیم اما طلای فوتبال می‌توانست جایگاه‌مان را نیز در جدول تا رده پنجم بالا بکشد. فینال درحالی‌که تا دقیقه120 مساوی پیش می‌رفت در ضربات پنالتی رنگ و بوی دیگری گرفت. وقتی که احمدرضا ضربات اول و دوم چشم‌بادامی‌ها را مهار کرد و شوت‌های قایقران، انصاری‌فرد، نامجومطلق و افتخاری درون دروازه حریف غلتید، حالا دیگر احمدعابد اسطوره جوان‌های ندیدبدید دهه‌شصتی بود و با بلیزرش در خیابان‌های تهران جولان می‌داد. حالا دیگر رئیس‌جمهور ایران نیز حاضر شده بود برای پیروزی تیم سلطان‌پروین پیام تبریک بفرستد و سیاستمداران رادیکال ایرانی تازه‌تازه ‌فهمیده بودند که ورزش دیگر نه‌تنها افیون توده‌ها نیست بلکه برای همبستگی و غرور ملی کفایت می‌کند. این طلا عیار محبوبیت پروین را بالاتر برد و چندی بعد برخی از رادیکال‌های سیاسی با درک و فهم محبوبیت وحشتناک او، درصدد شکستن بت‌اش برآمدند و روزگار نشان داد که سیاستمداران گاهی در بیگدار به آب زدن، چقدر استادند. سال‌ها بعد آنها فهمیدند که چهره‌هایی چون پروین هرگز نمی‌توانند تبدیل به اپوزیسیون شوند.

5- روز دوشنبه 17مهر در فرودگاه تهران جای سوزن انداختن نبود و مردمی که به انتظار ستاره‌های طلایی خود از ساعت3 بعدازظهر خیابان‌های اطراف مهرآباد را قرق کرده بودند نمی‌دانستند که بچه‌های تخس پروین با 8ساعت تأخیر در ساعت11 شب پای در پلکان طیاره خواهند گذاشت. ده‌ها هزارنفر استقبال‌کننده سمج، آن شب تا صبح تهران را به تصرف خود درآورده بودند. این بود رسالت جدید فوتبالفارسی؛ ترقص کن و خوش باش که جهان می‌گذرد.

این خبر را به اشتراک بگذارید