یک ایران برای او زنگ میزند
گفتوگو با عباس شیرخدا، صدای ماندگار ورزش باستانی
ثریا روزبهانی | خبرنگار
عباس شیرخدا، صدایآشنای ورزش پهلوانی ایران، راوی روزگارانی است که هویت پایتخت در دل مرامها، لوطیگریهای بیادعا، زنگ و ضرب زورخانهها و نغمههای سحرگاهی معنا پیدا میکرد. او93 سال است که در هوای این شهر نفس میکشد. شیرخدا از دل بازارچههای جنوب تهران تا استودیوهای رادیو و تلویزیون، گذرگاهی میان گودهای جنوب شهر و خانههای میلیونها ایرانی شد تا هر بامداد، بانگ شاهنامه و نام مولاعلی(ع) جانبخش سحرگاهان این سرزمین باشد. با خنده میگوید حتما تیتر بزنید شیر خدا، مرد خدا، بعد مکث میکند و از ریشههای خانوادگیاش میگوید: «همه فکر میکنند چون ضرب و زنگ میزنم نام بنده شیرخدا است اما باید بگویم نام خانوادگی من شیرخدا است و تمام اجدادم نیز شیرخدا بودهاند. پدرم عبدالحسین، ورزشکار بود و برادر بزرگم، جعفر شیرخدا، از بهترین حماسهخوانهای ایران بود و هرکسی در رادیو صدای او را گوش میکرد از جای خود بلند نمیشد. برادر دیگری داشتم به نام حاجاصغر که در میدان اعدام، زورخانه داشت؛ من برای ورزشکردن به آنجا میرفتم. اکبر شیرخدا، دیگر برادر بنده، باستانیکار و ورزشکار بود. مرحوم حسن شیرخدا، ناصر شیرخدا و هاشم شیرخدا دیگر برادرانم بودند که فوت شدند. تمامی برادران بنده ورزشکار و شاهنامهخوان بودند و خانواده ما اصولا شاهنامهخوان بودند.»
صفر هندسه؛ 20شاهنامه
نقطه آغاز پیوند شیرخدا با شاهنامه و ضرب، به میز و نیمکتهای کلاس درس در محله مولوی برمیگردد؛ روزهایی که ضعف در درس ریاضی را با شور فردوسیخوانی جبران میکرد. شیرخدا میگوید: «در ابتدا به مدرسه نوبهار زیر بازارچهنو، خیابان محمدیه در مولوی میرفتم. آن زمان پسر و دختر با یکدیگر درس میخواندند و در یک کلاس حضور داشتند. چند ماهی آنجا درس خواندم و پس از آن به مدرسه سعادت در بازارچه سعادت رفتم و طولی نکشید که جلوی صف ایستادم و شاهنامه خواندم. البته نمره هندسه و حسابم خوب نبود، اغلب صفر میشدم اما برای اینکه معدلم بالا برود شاهنامه میخواندم و 20میشدم. مدام کتاب را برمیداشتم و شاهنامه میخواندم و روی میز ضرب میزدم. این بیستها به من نیرو میداد و با همین نمرهها از رادیو و تلویزیون سر درآوردم. حتی دورهای کاپیتان والیبال مدرسه بودم و در مسابقات مدارس، سرویس که میزدیم، شروع میکردم به شاهنامهخواندن و تیم حریف هول میشد و میباخت. وقتی که قهرمان میشدیم جام قهرمانی را به تیم بازنده میدادم؛ علتش هم این بود که از بچگی دوست داشتم به مردم محبت کنم.»
رفاقت از جنس پایینشهر
شیرخدا هویت و ریشه خود را در کوچههای بااصالت جنوبشهر پایتخت میداند؛ جایی که خانهها به هم نزدیک بودند و همسایگیهای ماندگاری شکل میگرفت. مرشد میگوید: «من بچه بازارچه سعادت هستم. خانه ما تا منزل آقاتختی تقریباً 2دقیقه پیاده فاصله داشت. آقاطیب هم موقعی که میخواست برود ورزش، اول میآمد رخصت میگرفت. منش پهلوانی از کودکی در وجود آنها شکل گرفته بود، چون بچههای جنوبشهر اغلب ورزشکار بودند. آنها از همان طفولیت در گود زورخانه بزرگ میشدند و ورزش را یاد میگرفتند. قدیمها خیابانهای بالاشهر زورخانه نداشت، همه زورخانهها پایینشهر و از بازار به آن طرف بود. بالاشهرنشینها یواشیواش متوجه شدند که زورخانه فضای خوبی است و شروع کردند زورخانه ساختند، حتی در منزلشان. بچههای پایینشهر محبتشان بیشتر است و به همدیگر تعلقخاطر دارند. رفاقتشان از آن دست رفاقتهاست که سالها طول میکشد.»

مکث
حرف درگوشی آقاتختی با شیرخدا
رابطه شیرخدا با پهلوان تختی، فراتر از یک رفاقت ساده بود. او درسهای ماندگار اخلاقی از غلامرضا تختی در سینه دارد که برایمان روایت میکند: «آقاتختی هممحلی بنده بود. از زمانی که شادروان تختی مدرسه میرفت با او دوست بودم و با هم به استخر و زورخانه میرفتیم. زمانی که آقاتختی از المپیک برگشت، من دعوتشان کردم و یک دهن برایشان به این مضمون خواندم: جهان پهلوان تختی نامدار / که هست از برای جهان افتخار..... تختی جلو آمد و در گوشم گفت: «برای من نخوان.» گفتم آقا تختی، شما پهلوان دنیایید، شما بازوبند طلا دارید، من برای شما نخوانم پس برای چهکسی بخوانم؟ یک گل به من داد و گفت: «از مولا علی بخوان.» من از همانجا خاطرخواه آقا تختی شدم. شرمنده شدم، سرم را پایین انداختم و گفتم بیخود به شما نمیگویند آقاتختی.»