درد دل پسر با عکس پدر
انتشار ویدئوی درددل فرزند شهید محمود نجفی با تصویر پدرش یاد جنایت جنگی لامرد را زنده کرد
رابعه تیموری | روزنامهنگار
هر روز وقتی محمود به خانه میرسید، همان دم در با دستهای پرقوت و ورزیدهاش امیرحسام را از زمین بلند میکرد و آنقدر میچرخاند که صدای خندههای این خانواده 3 نفره تا هفت کوچه آن طرفتر میرسید و همسایهها باخبر میشدند که آقای مربی از سر کار برگشته است. تا نیمهشب هم آرام نمیگرفتند و صدای کریخوانی پرهیجان و ریسه رفتنهای پرهیاهوی امیرحسام که با پدر و مادر جوان ورزشکارش مسابقه دو میگذاشت، سکوت کوچهپسکوچههای شهر لامرد را میشکست، اما از اسفند سال گذشته که ارتش آمریکا با بمباران شهر لامرد، از موشک پی.آر.اس.ام مرگبار خود رونمایی کرد، کوچههای لامرد و خانه باصفای آقای مربی در سکوتی تلخ فرو رفته و ماکت و تصاویر بزرگ و کوچک بابای قهرمان امیرحسام، همدم بیصدای او و مادر جوانش شدهاند. امیرحسام تنها فرزند شهید محمود نجفی، مربی و معلم ورزش شهر لامرد است که در حمله دشمن به این شهر، جانش را سپر بلای شاگردان خردسالش کرد. اینروزها انتشار ویدئوهای درددل امیرحسام با ماکت پدر قهرمانش، اتفاقات تلخ آن روز را برای کاربران فضای مجازی زنده کرده است.
یادت باشد! تو زینبی!
صبح روز نهم اسفند خبر حمله دشمن و شروع جنگ به شهر لامرد رسیده بود و آقای مربی فکر نمیکرد شاگردانش مثل هر روز به باشگاه بیایند، ولی وقتی به آنجا رفت ۵٠ شاگرد خردسالش قبراق و سرحال چشم به راه او بودند تا تمرین فوتبال را شروع کنند! تعریف اتفاقات آن روز برای زینب دلنواز، همسر آقای مربی، تلخ و دشوار است. او میگوید: «محمودم وقتی دید همه بچهها آمدهاند، دلش نیامد آنها را به خانه بفرستد و تمرین را برگزار کرد. امیرحسام هم همراه پدرش به باشگاه رفته بود.» محمود عادت نداشت که امیرحسام را دست کسی بسپارد و آن روز زمانی که مادر ایلیا، امیرحسام را به خانه آورد، دلشوره بهجان زینب افتاد؛ اما وقتی صدای مهربان و خسته محمود را پشت تلفن شنید دلش آرام گرفت: «ایلیا یکی از شاگردان همسرم بود و مادرش به محمود سپرده بود مراقب او باشد. محمودم روزه بود و پشت تلفن گفت امروز تمرین دادن بچههای خردسال او را خیلی تشنه کرده و چون نمیتوانست مراقب امیرحسام باشد (که مزاحم تمرین شاگردان بزرگترش نشود) او را زودتر به خانه فرستاده بود.» فقط چند لحظه بعد از قطع شدن تلفن صدای انفجار شهر لامرد را میلرزاند: «زود امیرحسام را که خواب بود، بیدار کردم و همانطور که مرتب شماره محمودم را میگرفتم، خودم و امیرحسام را به تل خاکی که معروف به تل لامرد است، رساندم که در مسیر باشگاه بود. همهجا مثل صحرای محشر بود و درحالیکه انفجارها ادامه داشت، هر کس به طرفی میدوید. روی تل با شنیدن خبر بمباران باشگاه شهید نعیمی زانوهایم سست شد و دیگر نفهمیدم چطور خودم را به آنجا رساندم.» صدای انفجار باعث ترس و فرار ایلیا و چند کودک دیگر از زمین چمن شده بود و وقتی آقای مربی برای برگرداندن آنها دنبالشان میرود، ترکشهای سومین انفجار به او و بچهها میرسد: «وقتی با بیتابی به این طرف و آن طرف میدویدم و سراغ محمودم را میگرفتم، صدای خواهرم را شنیدم که میگفت زینب، محمود شهید شده... زینب، تو زینبی ها! یادت باشه.»
حکایت عشق و عاشقی
قصههای عاشقانه زینب و شهید محمود از روزهای درس و دانشگاه شروع شده: «من و محمودم دانشجویان ورودی سال ١٣٨٧ رشته تربیت بدنی دانشگاه دولتی جهرم بودیم. هنوز ترم اول بودیم که یک روز وقتی از کلاس زبان تخصصی بیرون آمدیم، محمودم صدایم زد و گفت میتوانم شماره تلفن شما را داشته باشم که اگر برای انتخاب واحد و کارهای دانشگاه مشکلی داشتم از شما کمک بگیرم؟ من با آنکه دیده بودم جوان نجیبی است، با ناراحتی تقاضای او را رد کردم، ولی او کوتاه نیامد و گفت لااقل جزوههای زبانتان را بدهید از روی آن بنویسم! من از اصرار او عصبانی شدم و بدون خداحافظی دور شدم، اما محمودم باز هم دستبردار نبود و از یکی از دختران کلاسمان خواست جزوههای من را بگیرد و برای او ببرد. مدتی بعد که همکلاسیهای ما از علاقه محمود به من باخبر شدند هر کاری از دستشان برمیآمد انجام میدادند تا ما به هم برسیم. وقتی سال دوم دانشگاه بودیم محمودم به خواستگاری من آمد، ولی چون هنوز شرایط ازدواج نداشت، پدر مرحومم به ازدواج ما رضایت نداد. محمودم باز هم ناامید نشد و آنقدر سماجت کرد تا سال ١٣٩٠ که دانشجوی سال سوم بودیم عقدکنان ما را برگزار کردند!»
3 حمله در ۳۱ ثانیه
بعد از شهادت شهید نجفی و شاگردان خردسالش، همسرش زینب دلنواز، گفتن از مظلومیت آنها و جنایت جنگی دشمن در شهر لامرد را رسالت و وظیفه خود میداند. او میگوید: «دشمن که پیش از شروع جنگ ادعا میکرد فقط محلهای نظامی را هدف میگیرد، چرا با موشکی شهر کوچک ما را هدف گرفت که فقط برای نقطهزنی و کشتار جمعی ساخته شده؟ 3حملهپیاپی دشمن با ٣ موشک پی.آر.اس. ام در ٣١ ثانیه اتفاق افتاد و در هر موشک این سلاح ۱۸۰هزار گلوله ساچمهای (یعنی بهازای هر یک از ساکنان لامرد ٣ گلوله) به طرف شهر کوچک ما پرتاب شد. این گلولهها برای کشتن همه مردم شهر کافی بود و ٢١ شهید و ١۵٠ نفر مجروح این حملهها فقط افراد غیرنظامی بودند؛ غیرنظامیانی مثل همسرم و شاگردان خردسالش که با هزاران امید و آرزویی که روی دلشان ماند، مظلوم و بیگناه به شهادت رسیدند.»
نامهای که بهدست رهبرشهید رسید

این روزها ماکتها و تصاویر کوچک و بزرگ محمود که در گوشهگوشه خانه به امیرحسام و مادرش لبخند میزند، همراز زینب هستند، اما تا پیش از آن شب که راز نامهنگاریهای زینب فاش شد، او کاغذهای سفید را محرم اسرار و پیغامرسان امین خود میدانست و هر خواسته و آرزویی داشت، زود دست به قلم میشد. بار اول هم سال ١٣٩١ بود که آقای تازهداماد باید برای گذراندن دوره خدمت سربازی به شهر کرمان میرفت: «یک سال بعد از عقد ما وقت خدمت سربازی محمودم رسید و باید دوره آموزشی را در مرکز ٠۵ کرمان میگذراند. پدرم دو سال قبل از دنیا رفته بود و اگر او هم به کرمان اعزام میشد، برای مخارج و مشکلات زندگی، من دست تنها میماندم. در آن اوضاع تنها کاری که به ذهنم رسید نامه نوشتن و کمک خواستن از رهبر بود. به رهبر شهید نامه نوشتم و مشکلم را برایش توضیح دادم. روی پاکت هم نوشتم مدیونید اگر کسی غیراز رهبر این نامه را بخواند! چند روز بعد از دفتر رهبری به من زنگ زدند و گفتند رهبر نامهات را پیگیری کردهاند و همسرت میتواند در شهر خودتان خدمت سربازیاش را بگذراند.»