• دو شنبه 4 آبان 1405
  • ١٥ جمادى الأولى ١٤٤٨
  • 2026 Oct 26
دو شنبه 4 آبان 1405
کد مطلب : 283691
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/l5Egg
+
-

مشاوره عجیب مرد زندانی برای پولدار شدن

رسید خرید دیلم، سارق را گیر انداخت

گزارش
رسید خرید دیلم، سارق را گیر انداخت

الهه فراهانی | روزنامه‌نگار

جوان تحصیلکرده که می‌خواست یک شبه پولدار شود، با مشورت یک زندانی تصمیم به سرقت گرفت اما یک اتفاق عجیب در نخستین سرقت، دستش را رو کرد. به گزارش همشهری، رسیدگی به این پرونده از چند روز قبل با تماس مرد جوانی با مرکز فوریت‌های پلیسی ۱۱۰ در محدوده شهرری شروع شد. او به کارآگاهان گفت: دوستم چند روز قبل به سفر خارج از کشور رفت و کلید آپارتمانش را به من سپرد تا هر روز بیایم و به گربه‌اش آب و غذا بدهم. امروز ظهر وقتی به آنجا رفتم، متوجه به‌هم‌ریختگی اثاثیه خانه شدم. در گاوصندوق هم با دیلم شکسته شده و همه دلارها و سکه‌های داخل آن به سرقت رفته بود.

سرنخ: فیش خرید 
با حضور تیم تجسس پلیس آگاهی در محل سرقت، بررسی‌های دقیق آغاز شد. کارآگاهان هنگام بررسی خانه، یک تکه کاغذ تاخورده در انتهای راهرویی که به اتاق‌خواب‌ها منتهی می‌شد، پیدا کردند. کاغذ کشف شده، رسید تراکنش کارتخوان یک ابزارفروشی در جنوب تهران بود؛ قبضی به مبلغ ۱۵ میلیون تومان که در ادامه معلوم شد برای خرید یک دستگاه دیلم و پتک، درست 5ساعت پیش از وقوع سرقت بوده است. شواهد نشان می‌داد که این خرید، توسط سارق انجام شده است. 

سارق تازه‌کار 
بررسی اطلاعات فیش بانکی نشان داد پسری جوان این خرید را با کارت عابربانک شخصی خودش انجام داده است. تصاویر‌ضبط‌شده در دوربین مداربسته، نشان می‌داد که او جوانی حدودا ۳۳ساله و شیک‌پوش بوده و با شناسایی هویت وی مشخص شد که وی هیچ سابقه مجرمانه‌ای ندارد.
سارق که جوانی به نام سامان است در یک خانه اجاره‌ای در شرق تهران دستگیر و در بازرسی از مخفیگاه او، تمامی طلاها، ارزها، دیلم، پتک و چند جفت پلاک جعلی کشف شد. او در جریان بازجویی‌ها  به سرقت میلیاردی اعتراف کرد و به دستور بازپرس شعبه دهم دادسرای ویژه سرقت، برای انجام تحقیقات بیشتر در اختیار مأموران اداره آگاهی قرار گرفت.

گفت و گو
مشاوره در زندان 
سامان، ۳۳ ساله، فوق‌دیپلم حسابداری دارد و برای نخستین‌بار است که پایش به دنیای مجرمان باز شده است. او می‌گوید که یک ملاقات ساده در زندان با دوست قدیمی‌اش، مسیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داد.

پرونده‌ات نشان می‌دهد که هیچ سابقه کیفری نداری؟
درست است. تا همین ۶‌ماه پیش در یک شرکت خصوصی حسابدار بودم و سرم در لاک خودم بود. زندگی آبرومندی داشتم.
پس چطور سر از اداره آگاهی درآوردی؟
بیکار شدم؛ شرکتمان ورشکست شد و حقوقم عقب افتاد. برای جبران عقب‌افتادگی وارد ارز دیجیتال شدم و سرمایه‌ام پودر شد اما ماجرا به اینجا ختم نشد، بدشانسی پشت بدشانسی. صاحبخانه هم جوابم کرد و بدهی بالا آوردم. نمی‌دانستم چه کار کنم. رفتم زندان، ملاقات یکی از دوستان قدیمی‌ام. مشاوره از او، ‌مرا بدبخت کرد و زندگی‌ام را به تباهی کشاند.
چرا از یک زندانی مشاوره گرفتی؟
او یکی از هم‌خدمتی‌هایم بود. پسری بود که همیشه پولدار بود و ماشین گران‌قیمت سوار می‌شد. هر روز با ماشین مدل بالا استوری می‌گذاشت. چند وقت پیش شنیدم به جرم سرقت مسلحانه افتاده زندان فشافویه. رفتم سالن ملاقات به امید اینکه به من کمک کند. او هم گفت:« بنشین تا از پشت میله‌ها به تو فرمول پولدار شدن یاد بدهم!»
چه پیشنهادی به تو داد؟
گفت که کارمندی تو را به جایی نمی‌رساند. گفت به جای دوندگی، یک گروه تشکیل بده و من از داخل زندان صفر تا صد ماجرا را به تو وصل می‌کنم. او شماره 2 برادر سارق ماشین و یک جاعل پلاک را داد و گفت این افراد کارشان تمیز است.
بعد چه شد؟
فکر می‌کردم یک پکیج کامل از یک خلافکار حرفه‌ای، ردخور ندارد. طبق مشاوره‌ای که گرفته بودم، رفتم سراغ 2 برادر و یک ماشین سرقتی از آنها اجاره کردم. بعد رفتم ابزارفروشی و لیستی که دوست زندانی‌ام به من گفته بود را تهیه کردم. سپس با همان ماشین سرقتی و وسایل راهی سرقت شدم.
چطور خانه را در شهرری انتخاب کردی؟
دوستم در زندان به من گفته بود که باید خانه‌ای را شناسایی کنم که چراغش خاموش است. خانه را از قبل شناسایی کرده بودم. چند روز چراغ‌هایش خاموش و پرده‌ها کشیده بود. دیدم کسی نمی‌آید و مطمئن شدم صاحبش سفر است. رفتم وسایل خریدم و با آموزشی که دیده بودم وارد خانه شدم اما یک اشتباه کار دستم داد.
چه اشتباهی؟
اصلا فکر نمی‌کردم گیر بیفتم ولی واقعا آدم خلاف نبودم. از لحظه‌ای که پایم را داخل خانه گذاشتم تمام بدنم می‌لرزید. با استرس فراوان، ‌اموال قیمتی را سرقت کردم و می‌خواستم از خانه خارج شوم که ناگهان گربه مالباخته از زیر مبل پرید روی پایم. آنقدر ترسیدم که هول شدم و زمین خوردم. سپس بدون اینکه متوجه شوم، رسید خرید دیلم و پتک از جیبم افتاد، آنجا را ترک کردم و به همین راحتی گیر افتادم.
حالا چه حسی داری؟
حس حماقت محض. یک‌شبه نه‌تنها پولدار نشدم، بلکه تمام زندگی، آبرو و آینده‌ام را با یک مشورت نابجا از دست دادم.

 

این خبر را به اشتراک بگذارید