از عرشه جماران به آسمان رسید
شهید علیرضا مباشریشیری عاشق خدمت به ایران بود
سیده کلثوم موسوی | خبرنگار
ناواستواردوم شهید علیرضا مباشری شیری، متولد ۲۸اردیبهشت ۱۳۷۷، در نخستین روز جنگ تحمیلی سوم، نهم اسفند ۱۴۰۴، هنگامی که ناوشکن جماران در آبهای دریای عمان و حوالی بندر کنارک هدف حمله موشکی دشمن آمریکایی- صهیونیستی قرار گرفت، جان خود را در راه دفاع از ایران تقدیم کرد. آنچه در ادامه میآید، روایتی از زندگی اوست از زبان اضحی و رقیه مباشری، مادر و خواهر شهید.
خدمتگزار وطن
برای علیرضا، خدمت به کشورش ایران، رؤیایی بود که سالها در مسیر تحقق آن تلاش کرد. اطرافیانش به خوبی به خاطر دارند که از همان دوران نوجوانی، هر جا سخن از نیروهای مسلح به میان میآمد، نگاهش برق خاصی پیدا میکرد. اضحی مباشری، مادر شهید، میگوید: «برای او تفاوتی نداشت که این خدمت در نیروی زمینی، هوایی یا دریایی باشد؛ مهم این بود که بتواند سهمی در حفاظت از ایران داشته باشد. پس از پایان خدمت سربازی، با پشتکار فراوان مراحل استخدام در نیروی دریایی ارتش را دنبال کرد تا به آرزوی دیرینهاش رسید. از همان روزهای اول خدمت، مسئولیتپذیری و علاقه به کارش بارز بود. هر بار که به مرخصی میآمد، با شور و اشتیاق از آموزشها، مأموریتها و فضای رفاقت میان همقطارانش سخن میگفت و عکسهایی را که در محیط خدمت گرفته بود، با شور و شوق نشان میداد. علیرضا بارها تأکید کرده بود که بزرگترین آرزویش این است که پوتین به پا کند و در لباس نظام، خدمتگزار وطن باشد. همین باور سبب شد که سختیهای آموزش، دوری از خانواده و مأموریتهای طولانی، هیچگاه او را از ادامه مسیر دلسرد نکند. حتی روزی که پاهایش بهخاطر اتفاقی که در محل کار افتاده بود سوخته بود، با اینکه چندین روز مرخصی استعلاجی داشت، اما همین که کمی حالش بهتر شد به محل کار بازگشت؛ او خدمت را بر همهچیز ترجیح میداد.»
تکیهگاه خانواده
علیرضا پیش از آنکه یک نظامی باشد، ستون محکمی برای خانه محسوب میشد؛ جوانی که حضورش آرامش میآورد و نبودنش خلأ بزرگی بر جای گذاشت. رقیه مباشری، خواهر شهید، با مرور یکی از خاطرات سالهای گذشته، از روحیه مسئولیتپذیر او یاد میکند: «وقتی همسرم از شیراز به فیروزآباد منتقل شد، قرار بود اسبابکشی کنیم. قبل از اینکه از برادرم کمکی بخواهم، خودش گفت هر وقت اسبابکشی داشتی حتماً خبرم کن تا بیایم. هرچه اصرار کردم کارگر میگیریم و زحمت نکشد، قبول نکرد. آمد و تمام مدت کنارمان بود. در شهری که احساس غربت میکردیم، حضور او بار بزرگی را از دوشمان برداشت.»
تبسم فراموشنشدنی علیرضا
مادر شهید ادامه میدهد: « زمانی که در بندرعباس مشغول خدمت بود، برایمان پول واریز میکرد و از ما میخواست لباس بخریم، پیادهروی کنیم و در خانه نمانیم تا روحیهمان شاد بماند. در روزهای آخر سال، علیرضا ساعتها مشغول خانهتکانی میشد و کارها را یکتنه انجام میداد. روحیه حمایتگر داشت و هر وقت تصمیم میگرفت هدیهای برای ما تهیه کند، کیفیت را بر قیمت ترجیح میداد و می گفت بهترین جنس باشد؛ قیمتش مهم نیست، حتی اگر همه حقوقم خرجش بشود فدای یک تار موی مادرم.»
در کنار توجه به والدین، علیرضا با خواهران، برادران و فرزندان آنها نیز رابطهای عاطفی و صمیمانه داشت: «هر بار که به مرخصی میآمد، دیدار تکتک اعضای خانواده را در برنامهاش قرار میداد و تلاش میکرد زمان کوتاه حضورش را بین همه تقسیم کند. برایش مهم نبود موضوع گفتوگو چه باشد؛ مهم این بود که کنار خانواده باشد و لحظهای از در کنار عزیزانشبودن را از دست ندهد. علیرضا با تعریف خاطرات، نشاندادن عکسهای دوران خدمت و شوخیهای همیشگی، فضای خانه را پر از نشاط میکرد.»
مادر به یاد میآورد: «هر بار که میخواستیم به علیرضا سر بزنیم تا خوشحالش کنیم او از ما مشتاقتر بود؛ اگر نیمههای شب هم میرسیدیم علیرضا با رویی گشاده از ما استقبال میکرد و ساعتها کنارمان مینشست تا خستگی راه را از تن بیرون کنیم. لبخند همیشگی او، فضای خانه را گرمتر میکرد و باعث میشد هیچ یک از مهمانهایی که همراه ما بودند احساس غربت یا خستگی نکنند.»