• پنج شنبه 30 مهر 1405
  • ١١ جمادى الأولى ١٤٤٨
  • 2026 Oct 22
پنج شنبه 30 مهر 1405
کد مطلب : 283511
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/wm788
+
-

دوچرخه‌ای زیرلحاف

خاطره
دوچرخه‌ای زیرلحاف

رفوگران از زمانی می‌گوید که پایش را از خط قرمزها فراتر گذاشته اما اکنون به یکی از بامزه‌ترین خاطرات کودکی‌اش تبدیل شده: «بگذارید از آن روز بگویم که طعم کودکی برایم تغییر کرد. یک روز مادرم 2تومان به من داد. 2تومان آن روزها پول کمی نبود. گفت: برو بگرد. پول توی جیبم بود و رسیدم میدان حسن‌آباد. حسابی شلوغ بود. دیدم دور تا دور خیابان را چادر زده‌اند و راه را بسته‌اند. چادرهای زیادی زده بودند. فهمیدم بزم و ضیافتی آنجا برپاست. بلیت ورودی‌اش هم 2تومان بود. اولش دودل بودم. 2تومانی را که توی دستم فشار می‌دادم، باید برای بلیت می‌دادم. اما انگار دنیای پشت آن چادرها، یک دنیای ممنوعه و رازآلود بود که مرا به سمت خودش می‌کشید. وارد شدم، نه با بلیت که با شانس. 
پدر رفیقم آنجا نگهبان بود و دوستم را آنجا دیدم و احوالپرسی کردم و گفتم: چه خبر است اینجا؟ با خنده گفت: خیلی خبرهاست! برو تو!. گفتم: اما من بلیت ندارم؛ پول بلیت 2تومان است. لبخندی زد و گفت: نمی‌خواهد، همینطور برو تو! مثل یک مهمان ویژه وارد فضای قرعه‌کشی شدم. غلغله بود. کاغذهای قرعه‌کشی را روی هم چیده بودند. بی‌آنکه بدانم چه می‌کنم، 2تومان را برای خرید بلیت دادم. دستم رفت و یک بلیت را از میان آن همه، برداشتم. کاغذ را به متصدی دادم. چشم‌هایش گرد شد و با صدای بلند فریاد زد: برنده دوچرخه! باورم نمی‌شد، اما بیرون‌آمدن از آن میان، خودش یک عملیات سخت بود. دور و بر ما پر شده بود از لات‌ها و کسانی که آنجا جمع شده بودند. همان لحظه، یکی از مردهای بزرگ بازار که خیلی داش‌مشتی و گردن‌کلفت بود و قیافه‌ پهلوان‌منشی داشت، جلو آمد. نگاهی به جمعیت انداخت، خم شد و دوچرخه را روی دست بلند کرد. با صدای کلفت و مهربانش به بقیه گفت: بکشید کنار! این مال این بچه است. خطاب به من گفت جای تو اینجا نیست. چرا اومدی اینجا؟ در دلم گفتم پس چرا تو اومدی؟ شب که رسید، بزرگ‌ترین مسئله‌ زندگی من این بود که با این گنج بزرگ چه کنم؟ ترس از دزد همه‌چیز را کابوس‌وار می‌کرد. دوچرخه را نمی‌شد همینطوری در حیاط بگذارم. دوچرخه‌ را داخل اتاق آوردم و کنار خودم زیر لحاف گذاشتم.

 

این خبر را به اشتراک بگذارید