در مرام کاسبان قدیم بازار تهران، دخل و ترازو فقط ابزار دادوستد نبود، محک ایمان و عیار شرف بود. برای رفوگران نوجوان که نخستین گامهای شاگردی را در حجره پدری برمیداشت، مرز باریک میان زرنگی کاسبکارانه و دستاندازی به حق مردم همیشه با کتاب و درس روشن نمیشد؛ گاهی یک تلنگر سخت، چنان این مرز را در جان حک میکرد که اثرش تا کهنسالی باقی میماند. آن تنگلرها هنوز هم تن پیرمرد 97ساله تهران قدیم را میلرزاند. او میگوید: «تابستانها که از درس و مدرسه فارغ میشدم، پیش پدرم در بازار کار میکردم؛ بعدها هم که اصلاً آمدم و کنار دست خودش ماندگار شدم. یک روز تابستانی، مأموری از طرف یکی از ادارات دولتی وارد حجره شد و سیاههای از اجناس مورد نیازش را دست من داد. از میان اقلامی که آن مأمور میخواست، تقریباً نیمی را در دکان داشتیم و نصف دیگرش را نداشتیم. از این حجره به آن حجره دویدیم، از همکاران بازار کسری بار را امانی گرفتیم و همه را وسط حجره کوچک پدر کپه کردیم. ساعت از 3بعدازظهر گذشته بود؛ نه من ناهار خورده بودم و نه اسماعیلآقا. از گرسنگی و خستگی رمقی برایمان نمانده بود. در میان آن هیاهو و انباشت جنس، خریدار دولتی به من گفت: صورت این اجناس را بنویس. من هم فاکتور را نوشتم. بعد برگشت و گفت: حالا یک صورت دیگر هم برای من بنویس، با این قیمتهایی که من میگویم. من نوجوان بیخبر از همهجا، بدون ذرهای سوءنیت، قلم برداشتم و هر قیمتی که او گفت درصورتحساب دوم نوشتم. درست در همین بحبوحه، پدرم از راه رسید. رو به من کرد و پرسید: صورت را نوشتی؟ گفتم: بله، اینجاست. گفت: من خودم پولش را تحویل میگیرم. اما همین که کاغذها را ورق زد، چشمش افتاد به 2تا صورتحساب! با تعجب پرسید: این چیه؟ گفتم: این آقا گفت یک صورت دیگر هم با این مبالغ بالاتر بنویس. هنوز کلامم تمام نشده بود که برقی از چشمانم پرید. پدرم چنان کشیده سنگینی خواباند در گوشم که تعادلم به هم خورد و سرم محکم کوبیده شد به زیر پله فلزی و سرم شکافت. جای همان ورم و شکستگی تا همین امروز روی سرم باقی مانده است. آن زمان مو داشتم و زیر زلفها پنهان بود، اما حالا که گرد پیری نشسته، هنوز جایش هویداست. دستم را روی سر خونآلودم گذاشتم و با چشمان اشکبار، پا به فرار گذاشتم. یکراست رفتم خانه، پریدم توی اتاق، در را از پشت بستم و زانوی غم بغل کردم. اصلاً نمیفهمیدم جرمم چه بود. فقط قهر کردم. پدرم بلافاصله عذر آن مأمور دولتی را خواسته، اجناس همکاران را پس فرستاد. غروب که شد، مادرم گفت: اکبر، پاشو بیا حیاط؛ بابات کارت داره. تابستانها رسم بود روی حوض، تخت چوبی میگذاشتند و بساط سماور به راه بود. سرم را پارچه پیچیده بودم و با اوقات تلخ و بغض گوشهای نشستم. پدرم با همان ابهت و متانت همیشگی نگاهی به من انداخت و گفت: اکبر! میدانی امروز چه کار کردی؟ با دلخوری گفتم: مگر چه کار کردم؟ جنس فروختم! محکم گفت: نه! تو امروز شریک دزد شدی. کاری که آن مرد میکرد دزدی بود؛ دزدی از بیتالمال. بیتالمال یعنی جیب ۱۵ میلیون آدم! کل جمعیت این مملکت ۱۵ میلیون نفر است. تو با آن فاکتور دوم، دست کردی در جیب تکتک این ۱۵ میلیون نفر. حالا فردا روزی اگر پشیمان شدی و خواستی توبه کنی و استغفار بطلبی، میتوانی تکتک این ۱۵ میلیون نفر را پیدا کنی و از آنها حلالیت بخواهی؟ دستت به کجا میرسد؟ با صدای لرزان گفتم: پدر، به خدا من نمیدانستم. پدرم گفت: میدانم که نمیدانستی، اما آن کشیده را زدم تا برای همیشه توی گوشت صدا کند؛ زدم تا یادت بماند که نان حرام توی شکم شماها نریختهام و شما هم نباید لقمه حرام توی شکم بچههایتان بریزید. بچهای که لقمه شبههناک بخورد، فردا صالح بار نمیآید.
تاوانی که سرمایه یک عمر شد
در همینه زمینه :