شهریور۱۳۲۰و زمان جنگ جهانی دوم، علیاکبر رفوگران 11سال داشت و خیابان شهباز تهران، تمام دنیایش بود. در آن روزهای پرآشوب که متفقین، ایران را زیرچکمههایشان گرفته بودند، او و بچههای این محله، ناظران این جنگ بودند. او برخلاف تلخی آن اتفاق، از این روزگار خاطرات شیرین و عجیبی به یاد دارد و میگوید: «در ذهن من، متفقین 2چهره داشتند. از طرف انگلیسیها، کسانی را میدیدیم که سرباز نبودند و در واقع سیکهای هندی بودند با آن عمامههای بزرگ و خاصشان که برای ما بچهها بسیار غریب و دیدنی بهنظر میآمدند، اما در کنار آنها، آمریکاییها هم در این جنگ حضور داشتند. این سربازان جوان با کامیونهایشان در خیابانشهباز رژه میرفتند. ما بچهها وقتی کامیونهای آمریکایی را میدیدیم، با همان لهجه کودکانه و شیرین، فریاد میزدیم: جانی، آدامس! این اسم رمز ما بود. آنها میخندیدند و از بالای کامیون، برایمان آدامس پرت میکردند و قوطیهای سیگار سهم بزرگترها میشد. آن روزها، جنگ در حافظه من با طعم آدامسهای خارجی و دیدن آن چهرههای تازه، گره خورده بود اما پشت پرده این آمد و شدها، تهران آن روزها درگیر قحطی تلخی بود. شایعه بود که انگلیسیها گندمها را جمعآوری کردهاند و همین باعث شده بود نان مردم، نایاب شود. در آن دوران سخت، پدرم در انتهای حیاط با کمک چند نفر از دوستانش تنوری پنهانی ساخت؛ چون اگر مردم گرسنه میفهمیدند، به خانه هجوم میآوردند. آنقدر گرسنگی فشار آورده بود که اگر کسی در خانهای را میزد، ممکن بود برای یک تکهنان، درگیری پیش بیاید. پدر برای اینکه این خیرات باعث بیاحترامی یا درگیری نشود، نقشهای هوشمندانه داشت. آنها شبها، وقتی تاریکی مطلق همهجا را فرا میگرفت، دور تنور جمع میشدند و نان میپختند. نانها که آماده میشد، در همان دل شب، بهصورت ناشناس به خانه نیازمندان میرفتند، در میزدند و نان را پشت در میگذاشتند و سریع دور میشدند.»
خیرات نان در قحطی
در همینه زمینه :