تهران 100سال پیش به روایت آقای بیک
علیاکبر رفوگران، بنیانگذار کارخانه «بیک» راوی روزگاری است که شهر بوی خاک و نفت میداد
ثریا روزبهانی | روزنامهنگار
برای شناخت تهران قدیم، همیشه نباید میان برگههای کتابهای تاریخ سرک کشید. گاهی تاریخ، روبهرویت مینشیند، چای مینوشد و با طمأنینه از شهری میگوید که تازه برج و باروهای ناصریاش را به خاک سپرده اما هنوز هم شترها حکم قطارهای ترانزیتش را دارند. علیاکبر رفوگران، بنیانگذار نامآشنای کارخانه «بیک» و بانی صنعت خودکار ایران، متولد ۱۵اسفند ۱۳۰۹، امروز با کولهباری از تجارب ناب کارآفرینی و حافظهای زنده، یک شاهد عینی تمامعیار از پوستاندازی تهران است. نام این مرد با تولید و نبض بازار گره خورده اما بیش از هر چیز «شناسنامه زنده هویت تاریخی تهران» در یک قرن اخیر به شمار میآید. در این گفتوگو، پای خاطرات شیرین و دستاول مردی نشستهایم که نه از روی شنیدهها، بلکه با مرور تجربه زیسته خود در کوچهپسکوچههای خانیآباد، شهباز و راستههای بازار تهران، نبض زندگی و اخلاق پایتخت قدیم را پیش چشم ما زنده میکند.
علیاکبر رفوگران، بانی صنعت خودکار ایران و پیشکسوت نوشتافزار تهران قدیم، از روزگاری روایت میکند که خیابانها خاکی بود، خانهها با چراغهای نفتی روشن میشد و آب گوارا را باید با عبور از 40 پله تاریک آبانبار جستوجو میکردی. 97سال از روزی که آقای بیک معروف در محله خانیآباد زاده شده، میگذرد؛ محلهای قدیمی که نامش با جهانپهلوان تختی گره خورده اما خاطره تابستانهای کودکی او ما را از کوچههای خانیآباد به خیابان شهباز میبرد؛ به روزهایی که خبری از یخچالهای خانگی نبود و خنک نگهداشتن آب و خوراک، خودش ماجراها داشت. علیاکبر رفوگران از آن روزها چنین روایت میکند: «من متولد خانیآبادم؛ همان محلهای که تختی هم در آن بزرگ شد. بهنوعی بچهمحل و همنفس آقا تختی هستم. بعدها به خیابان شهباز آمدیم. حالا اسم خیابان عوض شده، اما خاطرههایش هنوز برایم زنده است. بهخاطر دارم که پشت خانهمان یخچالی به اسم یخچال صغیرا بود؛ یخ را در این سرداب بزرگ و تاریک نگه میداشتند و تابستانها خرکچیها با الاغهایشان میآمدند و یخها را قالبی خرد کرده و برای فروش میبردند. اغلب یخها را میان گونی میپیچیدند که زود آب نشود، اما یخها همیشه تمیز و بیدردسر بهدست مردم نمیرسیدند و گاهی گلولای هم به آنها چسبیده بود. با این همه، برای خانوادههایی که در گرمای تابستان راهی جز این نداشتند، همان قالبهای یخ غنیمت بود.»
سبزهمیدان موروثی یا بازار مرغی
تهران قدیم بود و یک بازار مرغی؛ صدای مرغ و خروس در بازاری که امروز آن را به اسم «سبزهمیدان» میشناسیم حدود 100سال قبل لابهلای زنگولههای کاروان شترهای این محدوده گم میشد. این جملهها را میگوید و ادامه میدهد: «من، علیاکبر رفوگران، زاده چنین تهرانی هستم؛ شهری که دیگر برج و بارو نداشت، اما دروازههایش، مثل دروازهغار و دروازهدولت، هنوز نفس میکشیدند؛ هر چند سودای تجدد و تمدن، کمکم آنها را از نقشه پاک کرد.» آقای بیک با تداعی تصاویری در ذهنش از آن برهه ما را مهمان خاطراتش از تهران قدیم میکند: «تبار ما در بازار با بازارچه مرغفروشها گره خورده بود؛ همان جایی که پدربزرگم از اصفهان آمد و در سرای امینالملک، سهمی گرفت و سنگبنای حضور ما را در بازار گذاشت. سبزهمیدان آن روزگار، با چیزی که امروز میبینید، زمین تا آسمان فرق داشت. آنجا جزو میراث ما بود که بعدها بین وارثان تقسیم و فروخته شد. یادم میآید حجرههای آن زمان شباهتی با مغازههای امروزی نداشت و خبری از ویترینهای پرزرقوبرق و نورپردازیهای آنچنانی نبود. اغلب جلوی مغازهها سکوهای بلندی بود که کاسبها اجناسشان را روی آن پهن میکردند. وقتی هم شب میشد، اگر میخواستند کمی روشنایی به حجره بدهند، فقط چراغهای زنبوری بود که به داد کاسب میرسید. رسم کاسبی، رسم نان حلال بود. کاسبهای آن دوره، مردان سحرخیزی بودند که صبح زود میآمدند و غروب وقتی که خورشید تهران پشت دروازهها پنهان میشد، راه خانه را پیش میگرفتند. البته ظهرها بازار را سکوت عجیبی میگرفت. صدای اذان که میآمد همه راهی مسجد میشدند. برای آنها کسبوکار جدا از اعتقاد نبود. در همان حجره و مغازه غذا میخوردند و همانجا هم به رفاقت و دادوستدشان میرسیدند. کسب روزی، آداب خودش را داشت.»
فقط خیابان سپه آسفالت بود
تهران آن روزها برای رفوگران، دنیای دیگری هم داشت. تهران با وجود خاکیبودن خیابان و کوچه پسکوچههایش و همچنین دروازههای رو به زوالش، اصالتی داشت که در شهر دودگرفته امروز گم شده است. دنیای کودکیهای او میان تهرانی با خیابانهای خاکی گذشت که با شیطنتهایش هنوز در ذهن 97سالهاش نقش بسته: «سالهای 1310-1320خیابان آسفالت در کار نبود، مگر همان خیابان سپه. باقی شهر، خاکی بود و تهرانیها با درشکه و قاطر تردد میکردند. یکی از تفریحات ما پسربچهها، درشکهسواری غیرمجاز بود! پشت درشکه آویزان میشدیم و وقتی راننده میفهمید با شلاق به جانمان میافتاد. یا روروئکهای دستسازی که با بلبرینگ درست میکردیم. چوب و تختههای کهنه را میآوردیم، وسطشان را سوراخ میکردیم و با بلبرینگ چرخها، وسیلهای میساختیم که در آن خیابانهای خاکی، صدای تقتقش گوش خیابان را پر میکرد. اینها تمام هیجان آن روزهای ما بود.»

سفر به قعر تاریکی
تأمین آب خوردن در تهران قدیم، حکایتها داشت. «آب» چیزی نبود که دم دست باشد. گوهری بود که تهرانیها باید برای رسیدن به آن، به دل زمین میزدند. در آن سالها زیست روزمره پایتختنشینان با جریان جویها، قناتهای دوردست و خنکای تاریک اعماق زمین پیوند خورده بود. علیاکبر رفوگران، از روزگاری روایت میکند که بهدستآوردن یک جرعه آب گوارا یا اندکی روشنایی در شب، آداب و رنج مخصوص بهخود را داشت: «محله شهباز، سهم آب به نام آب راه داشت که نه در لولهها، بلکه در دل آبانبارها جریان پیدا میکرد. یادم هست شبها که هوا تاریک میشد و مردم دیگر در کوچهها رفتوآمدی نداشتند، مسیر جوی آب را باز میکردند و آب را داخل آبانبارها میانداختند. تقریباً هر خانهای برای خودش آبانبار داشت که از آن برای مصارف شستوشو و حتی گاهی شرب استفاده میکرد. برای رسیدن به آب باید ۳۰ تا ۴۰پله را در تاریکی و خنکا پایین میرفتی تا به نقطهای برسی که به آن پاشیر میگفتند و در انتهای آن راهروی سرد و نمور، شیر سنگی یا فلزی کوچکی بود که سهم زندگی اهالی از آن میچکید. حکمتی هم در نگهداری آب در این مخازن تاریک وجود داشت. عقیدهای داشتیم که حالا شاید علمی نباشد اما آن روزها برای ما یک باور بود؛ میگفتیم آب در تاریکی مطلق خودش را صاف و زلال میکند. گویی تاریکی، ناخالصیهای آب را میگرفت و آن را گوارا میکرد. کمکم آبفروشها به داد شهر رسیدند. آبی میآوردند که به آن آبشاه میگفتند. گواراترین آب برای تهرانیها از قناتی در حوالی میدان توپخانه سرچشمه میگرفت. تصویر آن روزها هنوز جلوی چشمم هست. مردهایی که بشکههای بزرگ چوبی را روی خرها میبستند و در کوچهپسکوچههای شهر راه میافتادند. بشکههای چوبی، آب را خنک نگه میداشتند و هر جا صدای آبفروش میآمد، اهالی خانه با کوزه و دبه بیرون میدویدند. چند وقتی گذشت و این بار در گوشه حیاط خانهها بشکهها یا ظروف حلبی بزرگی تعبیه شد که آبفروشها با شیلنگهای بلندشان آب را داخل آنها خالی میکردند تا اهل خانه در طول روز آب خوراکی تمیز داشته باشند. اما این ماجرای تأمین آب تهرانیها بود و روشن نگهداشتن خانه و تأمین روشنایی داستان دیگری داشت. روشنایی آن روزگار نیز مثل تهیه آب با زحمت و البته بوی نفت عجین بود.»
رفوگران از دوران پیش از همهگیری برق و شکل ابتدایی چراغها چنین روایت میکند: «برق که نبود، خانهها با وسایل ابتدایی روشن میشدند. قبل از فانوس و چراغزنبوری، یک مدل چراغ نفتی حلبی و گرد داشتیم که درست مثل قوطیهای کنسرو امروزی بود. دهانهای داشت که داخلش نفت میریختند و یک فتیله رویش میگذاشتند. حتی شیشه و حباب هم نداشت! این چراغهای دستساز را بیشتر در حیاط میگذاشتند؛ چون دستشوییهای قدیم انتهای حیاط بود. شبها این چراغ را برمیداشتند و میرفتند لب حوض، اگر زمستان بود یخ روی آب حوض را میشکستند تا آفتابه را پر کنند و با همان نور کمجان، کارشان را راه میانداختند. سالها بعد بود که فانوسهای شیشهای و چراغهای زنبوری تلمبهای وارد زندگی مردم شد.»
قطارهای زنده در تهران
در بازار آن روزهای تهران، خبری از بوق ماشینها و حرکت گاریهای باربری نبود. بازار با صدای سم چهارپایان روی خیابانهای خاکیاش، معنا میشد. اگر دلتان میخواست نبض اقتصاد شهر را حسکنید، باید به بازارچه نایبالسلطنه سرمیزدید؛ جایی که مرکز رفتوآمد بود و مقصد نهایی تخلیه بارها. علیاکبر رفوگران از روزگاری میگوید که خیابانهای تهران، بزرگراه چهارپایان بود و شتر حکم کامیونهای ترانزیت امروز را داشت: «کالاهای خارجی با کشتی از شمال کشور وارد بندر پهلوی(بندر انزلی) میشد و برای رساندن این اجناس به تهران، بارها را از همان بندر انزلی خودمان پشت شترها میبستند و این قطارهای زنده، راهی تهران میشدند. کاروانهای طولانی شتر درست مثل واگنهای قطار، بندبند به هم وصل بودند و بار تجار هم با همین شترها به قلب پایتخت میرسید. اتراقگاه کاروانهای شتر، بازارچه نایبالسلطنه بود. حتی برای جابهجایی نفر یا اسبابخانه هم دست به دامان همین چهارپا یا در نهایت الاغ میشدند. در دل همین بازارچه، یکبار شیطنت بچگی کار دستم داد که تا عمر دارم یادم نمیرود. آن زمان شترها را ردیف میبستند و میآوردند. یکبار، از سر شیطنت، چوبی را در سوراخ بینی یکی از این شترها کردم. گذشت... خیال کردم داستان تمام شده. تقریبا یکسال بعد وسط شلوغی بازار، یکدفعه دیدم یک شتر غریبه، با چشمهایی که انگار فقط من را میدید، از صف جدا شد و دواندوان سمت من آمد! وحشتزده شدم. دویدم سمت یک مغازه و پریدم داخل. مغازهدار که ماجرا را دید، سریع در را بست و پرسید:پسر، تو چه کار کردی با این شتر که ولت نمیکند؟ گفتم: والا نمیدانم. گفت:آزارش دادی؟ یاد سال قبل افتادم و گفتم: اگر همان شتر باشد! پارسال فقط یک چوب توی بینیاش کردم. مغازهدار با تعجب نگاهی به من کرد و گفت:پسرجان، کینه شتر، کینه عجیبی است؛ ول کن نیست! شتر پشت در مغازه ایستاده بود و تکان نمیخورد تا اینکه صاحب کاروان آمد و با کلی زحمت شتر را آرام کرد و برد.
مکث
دردی که لای انگشتانم هنوز بهجا مانده

تحصیل برای آقای بیک، از مدرسه «تکمیل» در حوالی بازار شروع شد و با مدرسه رهنما به پایان رسید، اما روایتهای شنیدنی آن از زبان علیاکبر رفوگران سهم ما شد: «6-7ساله که بودم، روزگار تحصیل من در تهرانِ قدیم شروع شد. پیشدبستانی و کلاس اول را در مدرسهای به نام تکمیل رفتیم؛ جایی در ته بازار تهران. مدیر مدرسه مردی معمم بود با ریختوقیافهای محترم و موقر. بعدها که خانهمان جابهجا شد و رفتیم خیابان فرهنگ، ادامهتحصیل دادم، اما از آن روزهای اول مدرسه، بیش از هر چیز، ابزار کارمان یادم مانده است؛ ابزاری که خودش بخشی از تجارت خانوادگیمان در حجره تحریر پدر بود. ما با قلمنی و دوات مینوشتیم. چوب قلمها را پدرم در حجره میفروخت. این قلمنیها قصه داشتند. بهصورت عمده، پیچیده به هم، دراز و بزرگ از جنوب کشور و دزفول میآمدند.
شاگردان مغازه این قلمها را قطع، اندازه میکردند و بعضیهایش را هم میتراشیدند. جالب اینجاست که قلمنیها سرزمین و در نیزار سبزرنگ بود، اما وقتی بهدست ما میرسیدند، قهوهایرنگ شده بودند. در کنار قلمنی، سرقلمهای فرنگی هم بود که در قوطیهای کوچکی مثل قوطی کبریت چیده شده بود؛ چند تا سرقلم در هر قوطی. این سرقلمها انواع مختلفی داشتند. بعضی ریز بودند برای خط ریز و بعضی پهن بودند (مثلاً 2میلیمتری) که به آنها فارسینویس میگفتند؛ هر چند در اصل عربینویس بودند و اهل خط و خطاطی از آنها برای نوشتن خط درشت استفاده میکردند.
دنیا، دنیای مرکب بود و سیاهی خوشرنگ روی کاغذ. وضعیت نشستنمان در کلاس هم برای خودش عالمی داشت. روی نیمکتهای 4نفره مینشستیم. میزهای جلوی ما کشو نداشت، اما روی میزها 4تا حفره داشت که جای دوات بود؛ هر کس دواتش را میگذاشت توی آن حفره تا مبادا روی میز برگردد. مگر میشد مدرسه بدون ترس و تنبیه بگذرد؟ آقا معلم ما ابهت داشت. اگر خطمان کج میرفت، حواسمان پرت میشد یا شیطنت میکردیم، تنبیهمان حساب وکتاب داشت. معلم میآمد و مداد را میگذاشت لای انگشتانمان و فشار میداد! وای از آن درد؛ طوری انگشتها را به هم فشار میداد که آدم تا مغز استخوانش میسوخت. من خودم این درد را کشیدهام.»