روایت یک قاب پدر و دختری
غلام نعیمی، پدر یکی از معلمان شهید مدرسه شجره طیبه در گفتوگو با همشهری از تصویر پر بازدید خود بر مزار دخترش میگوید
سحر جعفریان عصر | روزنامهنگار
بعدازظهرها غلام بیشتر دلتنگ تهتغاریاش میشود. آخر، بعدازظهرهای زیادی را با ملیحه به قرارهای پدر-دختری گذراندهبود؛ از بعدازظهرهایی که ملیحه کمسنوسال بود و در حیاط خانه، پای درخت کهور (گونه گیاهی بومی شهرهای جنوبی) بازی میکرد تا همه بعدازظهرهای بعدتر که ملیحه به خانه بخت رفته و مادر شدهبود. هر بعدازظهر به قراری ساده؛ احوالپرسیهای تلفنی، سرزدنهای یکهویی، درد دلکردنهای خودمانی. فرصت باقی قرارهایشان را جنگ و انفجار ٢موشک تاماهاوک میان مدرسه شجره طیبه گرفت؛ درست از ٩اسفند پارسال و تا ابد... حالا بعدازظهرها برای غلام نعیمی غمانگیزترین وقت روز است که بیشتر دلتنگ تهتغاریاش میشود و سر از گلزار شهدای میناب، مزار ملیحه نعیمی، معلم شهید مدرسه شجرهطیبه درمیآورد. تصویر او درحالیکه با چشمانی بسته، سر به سنگ مزار دخترش گذاشته در شبکههای اجتماعی پربازدید شدهاست. روایت این تصویر از زبان غلام نعیمی در گفتوگو با همشهری، فرصتی شد برای رجزدن دلتنگیهای پدرانهاش.
بعدازظهرهای بعد از جنگ
به رسم همه بعدازظهرهای پدر-دختری پس از 9اسفند1404، آمده گلزار شهدای میناب. گلزار مثل همیشه شلوغ است. یکراست میرود ردیف اول، قطعه31 و دبه آب و بطری گلاب را میگذارد زمین، کنار مزار ملیحه: «سلام، جِگربندوم (پاره جگرم)» و بعد، انگار که صدای ملیحه را با جمله «خوبوم بوآ (بابا) جونوم... تو چه حالِن (چطوری)؟» شنیدهباشد، زمزمه میکند: «دورت بگردوم... مونوم خوبوم... نَنت و برارا و خوهتَم (خواهر) خاشَن (خوبن)». همین که سوی راست مزار مینشیند، دست به تنه درخت کهور بالاسر مزار میکشد: «قربون قد اَفتوگیرت که هرجا ملیحه بوده، توم (تو هم) بودی». آب و گلاب روی سنگ مزار میریزد: «کهور، خیلی خاطرت میخواد که هَنی (همیشه) باته». میان مزارشویی، حواسش میرود پی خطنوشتههای سنگ مزار که فرورفتگیشان دارد آرامآرام از آب و گلاب پُر میشود. هزار بار خوانده و هر هزار بار دوست نداشته و ندارد باورشان کند: شهیده ملیحه نعیمی، فرزند غلام، ولادت 1366/01/01 شهادت 1404/12/09 گلزار شلوغتر میشود؛ هم از جمعیت، هم از هیاهوی هقهق گریهها، آوای لالاییها، سوز نیانبان و دَم مداحان. غلام اما هنوز حواسش به خطنوشتههای باور نکردنی است.
آخرین قرار
دقایقی میگذرد. بوی تلخ و تر کهور، حواس غلام را از خطنوشتههای سنگ مزار پس میگیرد. فاتحهای میخواند و صلواتی میفرستد. کودکی ملیحه یادش میآید؛ یاد روزی که ملیحه زانوبهزانویش نشست و خوشزبانی کرد: «بوآ جونوم، مُم (منم) میخوام معلم شم... مثل شما. ولی نه قراردادی و یکی، دو ساله... از او معلم رسمیا که تا آخر عمرشون پا تخته ایستَن (میمانند).» غلام چند سالی است که بازنشسته شدهاست. پشتبند خاطرههای کودکی ملیحه، 9اسفند سال گذشته را به یاد میآورد... ساعت حدود 10صبح، صدای ملیحه از آن طرف موبایل به گوش غلام پیچید: «بوآ، اخبار رو سی کردی؟ جنگ شده، دارن موشک میزنن... هوا بچههامو داشتهباش. محمد (برادرش) رو بگو بیاد مدرسه پی فاطمه (زن برادرش، معلم شجرهطیبه)...» و بعد بوقی ممتد. از این یادآوری، اشک، پشت چشم غلام جمع میشود. نمیخواهد سر مزار، پیش ملیحه گریه کند، اما دانهدانه اشک میریزد و ناله میکند.
یک گلزار پُر از عکس
گلزار رو به خلوتی است که غلام نیمخیز میشود و سرش را روی سنگ مزار ملیحه میگذارد. ناخودآگاه، خوابهایی را که صفورا (همسرش) دیده و برایش تعریف کرده، مرور میکند؛ خوابهایی که کهور و ملیحه در همه آنها مشترکند: «گهوارهای کوچک به زیر کهوری بزرگ و ملیحه که کودک است و میان گهواره تاب میخورد.» باز بوی تلخ و تر کهور بالاسر مزار، غلام را بهخود میآورد، اما از عکاسی که کمی قبل، عکس این حال و جایش را برداشته، بیخبر است. دلش نیست سر از مزار ملیحه بردارد، ولی باید برود. پرنیا و آریا (2فرزند ملیحه) منتظرش هستند تا با هم کتابهای کتابخانه مادرشان را برای اهدا به مدارسی در مناطق محروم بستهبندی کنند. فردا روزی است که غلام، عکس حال و جای دیروز خود را که سر گذاشته به سنگ مزار و آرام خوابیده، میبیند. غلام نعیمی در مورد آن عکس به همشهری میگوید: «نمیدونم کی عکسمو گرفته یا اصلا چرا اینقد چرخیده. مثل این عکس رو زیاد میشه توی گلزار میناب دید. پدر و مادرایی که نهفقط خوابشون که کل زندگیشون اینجا کنار قبر بچههاشونه.» به گواه حرفش ادامه میدهد: «بابای ریحانه تقریبا هر روز گلزاره، یا مامان ماکان که بالا سر همه قبرا ساعت میگذرونه...»
موشکها قبل از پدر رسیدند
خبر شروع جنگ را که از ملیحه شنید، با صفورا راهی بلوار رسالت، فلکه شیخآباد، مدرسه میناب شد. غلام نعیمی از 9اسفند1404 به همشهری میگوید: «ترافیک بود. خیابونا بسته بود. پیاده میدویدیم. همه همینطور بودن. عروسم هم معلم شجره طیبه بود. به پسرم و دامادم خبر دادم که بیان». کمی قبل از برخورد موشک اول به مدرسه، ملیحه نعیمی در حال تماس با خانواده دانشآموزان کلاس خود بود. آخرین تماس را با مادر علی حیدری گرفت. موشک اول که منفجر شد، غلام و صفورا حدود یککیلومتر دورتر بودند: «یهو زمین لرزید. خاک بلند شد. یهطوری توی دلم رخت میشستن و حالم آشوب بود که واقعا جزئیات زیادی از اون لحظهها یادم نیست.» همان وقت در مدرسه، ملیحه همراه تعدادی از دانشآموزان به نمازخانه پناه بردهبود. موشک دوم که منفجر شد، محمد و احسان (همسر ملیحه) رسیدهبودند به سر خیابان مدرسه. پیکر ملیحه نعیمی، روز10اسفند1404 از میان آوار شجرهطیبه بیرون آورده شد؛ پیکری که پدر از شناسایی آن بازماند: «انقد اشک داشتم که نمیتونستم تشخیص بدم این بدن پارهپاره شده، تن دخترمه یا نه...»
