خدا او را انتخاب کرد
روایتی از دیدار با خانواده شهید محمدعلی سعادت
سیده فاطمه مطهری | روزنامهنگار
راهی یکی از محلههای قدیمی تهران میشویم؛ از همان محلههایی که به آدم حس زندگی میدهد. انگار از آجربهآجر خانهها و از رنگ آجرهایشان نور زندگی میپاشد. وارد خانه که میشویم، با حیاطی باصفا روبهرو میشویم که فرش کردهاند و آماده ورود مهمانهاست. یک طرف حیاط حوضی قرار دارد و باغچهای، تقریباً تمام فضای بالای حیاط را برگ و شاخههای درخت انگور پوشانده است. اینجا بیتالنور است. خانهای که شهیدی در آن بزرگ شده، قد کشیده و تربیت یافته و حالا عکسش با دستی که بالا گرفته، روی بنری بزرگ روبهروی در ورودی نصب شده است. مهمانها که وارد حیاط میشوند، انگار اوست که به استقبالشان آمده؛ سلام میکند و خوشامد میگوید.
زیر بنر نوشته شده است: «شهید محمدعلی سعادت؛ شهید عرصه رسانه در جنگ با آمریکای جنایتکار و رژیم صهیونیستی». خبرنگاری که در جامجم، تبیان و ایرنا فعالیت کرده و آخرین مسئولیتش در روابطعمومی سازمان تبلیغات اسلامی بوده است. شهیدی متولد ۲۴ شهریور ۱۳۷۲.
تا بقیه بیایند و دیدار آغاز شود، نگاهم را دورتادور حیاط میچرخانم؛ کنار بنر روبهروی در، میزی گذاشتهاند. بالای آن پرچم ایران نصب شده و زیرش پرچم سبزی با عبارت «یا بقیهالله ادرکنی» قرار دارد. روی میز، تصویر قابگرفته شهید سعادت و تصویری از رهبر شهید انقلاب دیده میشود. 2طرف میز هم 2کتیبه محرمی آویزان کردهاند. روی دیوار انتهای حیاط کتیبه بزرگی که رویش عبارت «السلام علیک یا اباعبدالله الحسین» نوشته شده نصب کردهاند و دیوار سمت راست را پارچهای سبز با عبارت «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» پوشانده است. این تصویرها و نشانهها را در خانههای دیگر شهدا هم دیدهام؛ تصویر رهبر شهید، تصویر رهبر جوان، عکس شهید خانه و کتیبههای مذهبی و امامحسینی. هر بار که وارد خانهای از این خانهها میشوم، این اشتراکها توجهم را جلب میکند. هر خانه حالوهوای خودش را دارد، اما انگار رشتهای از باورها و دلبستگیها این خانهها را به هم پیوند میدهد.
مهمانها کمکم در حیاط جمع میشوند. حجتالاسلام محمد قمی و محسن پاکآیین، جمعی از همکاران شهید در سازمان تبلیغات اسلامی، تعدادی از اهالی رسانه و برخی از اعضای دفتر حفظ و نشر آثار رهبر شهید انقلاب آمدهاند تا به خانواده محمدعلی سعادت سر بزنند. پدر و همسر شهید، همراه پدر و مادر همسرش، میزبان ما هستند. مادر شهید هم در خانه حضور دارد، اما بهدلیل شرایط نامناسب جسمی و روحی، در جمع مهمانها حاضر نمیشود و داخل منزل میماند.
بعد از قرائت قرآن، حجتالاسلام سلیمانی توضیح کوتاهی درباره این دیدار میدهد و میگوید در ادامه دیدار با خانواده شهدا به این خانه آمدهایم؛ دیدارهایی که در امتداد سیره رهبر شهید انقلاب است. ایشان بیش از هزار و 500 بار به خانه شهدا رفتند و حالا از ابتدای امسال، به فرمان رهبر جدید انقلاب، اعضای دفتر حفظ و نشر آثار رهبر شهید این مسیر را ادامه میدهند.
در ادامه پاکآیین تأکید میکند که قلم خبرنگار قداست دارد، بهویژه وقتی در خدمت ولایت و اصول نظام اسلامی باشد. بعد به آیه قرآن درباره قسمخوردن خداوند به قلم اشاره میکند و کار این خبرنگار را در کنار مجاهدانی قرار میدهد که در میدان حضور دارند. از نگاه او، قلم محمدعلی در میدان خودش مجاهدت بوده و شهادتش چیزی کمتر از شهادت مجاهدان میدان نیست؛ چهبسا که بیشتر هم باشد.
حجتالاسلام والمسلمین قمی صحبتهایش از شهید سعادت را اینگونه آغاز میکند: که او فقط خبرنگار نبود؛ مجاهد بود. ایشان از ویژگیهایی حرف میزند که جمعشدنشان در یک نفر آسان نیست؛ اینکه آدم در کاری دشوار و جدی، تا این اندازه خوشاخلاق و مهربان باشد و درعینحال مسئولیتش را با جدیت دنبال کند. به علاقه شهید به رهبر انقلاب اشاره میکند و میگوید محمدعلی پای کار بود و محکم میایستاد. آقای قمی میگوید با افتخار و اشتیاق به این خانه آمده تا ارادتش را به خانواده شهید ابراز کند؛ هم تبریک بگوید و هم تسلیت. از پاکدستی، جدیت، مهربانی و خوشبرخوردی محمدعلی یاد میکند و ابراز امیدواری میکند که شهدا دست آنها را هم بگیرند.
حالا نوبت پدر شهید است که از پسرش بگوید، از محمدعلیای که برای ما در چند قاب عکس و چند جمله خلاصه شده، اما برای او سالها زندگی و خاطره است. میگوید پسرش بسیار فعال و اهل خانواده بود؛ مهربان بود و هرجا میتوانست، به کسانی که نیاز به کمک داشتند، کمک میکرد. جوانی انقلابی و بهشدت ولایتمدار بود. پدر از مادر محمدعلی هم میگوید؛ از اینکه هیچکدام از 5فرزندش را بدون وضو شیر نداده است. محمدعلی مهندسی کامپیوتر خوانده بود، اما کارش در رسانه بود. گاهی تا پاسی از شب در محل کار میماند تا کارهایش را تمام کند. بااینحال، وقتی به خانه برمیگشت، سعی میکرد کنار همسر و دخترش باشد و وقتی را که از آنها دور مانده بود، جبران کند.
پدر از علاقه ویژه پسرش به امام رضا علیهالسلام میگوید. از کودکی، هر وقت به مشهد میرفتند، محمدعلی دوست داشت تا جایی که میشود در حرم بماند. ماه رمضانها گاهی
10 تا 15 روز در مشهد اقامت میکردند و او بیشتر وقتش را در حرم میگذراند تا از آن فرصت استفاده کند.
همسر شهید صحبتهایش را از همین دلبستگی شروع میکند و میگوید محمدعلی در بیشتر موقعیتهای زندگی، بهخصوص وقت سختیها، دوست داشت به مشهد برود و با امام رضا علیهالسلام حرف بزند. انگار وقتی کارها سخت میشد، دلش میخواست خودش را به حرم برساند و حرفهایش را مستقیم به امام بزند. از اخلاقش میگوید؛ از اینکه چقدر خوشاخلاق و خوشخنده بود، مهربان بود و هوای خانواده و همکارانش را داشت. بعد حرف به علاقه محمدعلی به رهبر شهید انقلاب میرسد. همسر شهید خوابهایی را که از محمدعلی دیده است تعریف میکند؛ یکبار در خواب با هم به قطعه۴۲ رفتهاند، همانجایی که مزار همسرش است. خانم سرش پایین بوده و غصه داشته، اما محمدعلی به او گفته ناراحت نباشد، غصه نخورد، سرش را بالا بگیرد و به زندگیای که داشتهاند افتخار کند. در یک خواب دیگر که شهیدش به محل کارش رفته، همسر به او گفته «تو زندهای؟ اگه دوستات و همکارات تو سازمان تبلیغات بفهمن تو زندهای، از دستت ناراحت میشن! کلی از اینکه دیگه نیستی ناراحت شده بودن و گریه کردن.» محمدعلی در جواب گفته بود که به همهشان سر میزند و حواسش به آنها هست.
وقتی همسر شهید این خواب را تعریف میکند، از سمت آقایان صدای گریه میآید. سرم را میچرخانم. چند نفر از همکاران سابق محمدعلی نشستهاند و با شنیدن این خاطره گریه میکنند. برای رفیق و همکاری که جای خالیاش هنوز برایشان تازه است؛ رفیقی که سالها کنارش کار کردهاند و حالا شنیدن همین یک جمله، دوباره دلتنگشان کرده است.

روز وداع
همسرش میگوید در دوران کرونا عقد کردند و حضرت آقا عقدشان را تلفنی خوانده بودند. همان روز عقد، برای نخستینبار گریه حاجعلی را دیده بود. این علاقه، فقط در خاطره روز عقد نمانده بود.همسرش تعریف میکند که بعد از اتفاقات دیماه پارسال، محمدعلی خیلی نگران جان آقا و خانوادهشان بود. مدام به او میگفت: «بیا دعا کنیم آقا طوریش نشه.» سحر دهم اسفند، وقتی خبر شهادت رهبر انقلاب را میشنوند، محمدعلی به همسرش میگوید مطمئن باشد که او هم بعد از آقا خیلی زنده نمیماند. جملهای که آن لحظه شاید از شدت اندوه گفته شده بود، اما چند ساعت بعد معنای دیگری پیدا میکند. غروب همان روز، محمدعلی در حمله موشکی به حوالی پایگاه بسیج در خیابان قائن، چهارراه آبسردار، مجروح میشود. آن روز از تجمع میدان شهدا به سمت خانه پدر همسرش میرفتند. موج انفجار باعث خونریزی داخلیاش میشود و وقتی او را به بیمارستان شفا یحیائیان میرسانند، به شهادت میرسد.دختر یکسالهاش در آغوشش بوده و در آن حادثه آسیبی نمیبیند. دیگر اعضای خانواده هم که نزدیکش بودهاند، آسیبی نمیبینند و محمدعلی تنها کسی است که از آن جمع به شهادت میرسد. وقتی خدا بخواهد و کسی را انتخاب کند، اینطور خریدارش میشود.هانای کوچک پستانک در دهانش است و میان جمعیت راه میرود. مادر همسر شهید کنارم نشسته است. از او میپرسم هانا چند وقتش است. میگوید یکسال و 7ماه. بعد اضافه میکند که چند روز بعد از شهادت پدرش تولد یکسالگیاش بود و برایش جشن گرفتند. با خودم فکر میکنم چقدر سخت بوده برای همسر و خانواده محمدعلی که پدر این بچه حتی تولد یکسالگی دخترش را ندیده است، آن هم پدری که از حرفهای همه اعضای خانواده میشود فهمید چقدر خوشاخلاق و مهربان بوده و چقدر برای خانواده و فرزندش وقت میگذاشته است. حالا دخترش میان جمع مهمانها راه میرود و پدرش فقط در قاب عکسها و خاطرههای دیگران حضور دارد.