مریم سجادپور، خواهر شهید، میگوید که از بچگی وابستگی عجیبی بین او و برادرش بهوجود آمده بود؛ از بس که برایش پدری میکرد: «5سال از محمدمحسن کوچکترم اما حس میکردم غیر از برادری بیشتر نقش پدر را در قبال من بر عهده گرفته بود. وقتی وارد نیروی دریایی شد نخستین حقوقش را که گرفت، با کلی ذوق برای من گوشواره خرید. 2سال پیش هم مرا با خودش برد شیراز و برایم یک گوشی خرید. میگفت نمیگذارم خم به ابرویت بیاید، هر چه بخواهی خودم برایت تأمین میکنم. او به حسابداری علاقه داشت و حسابداری خوانده بود و من بهخاطر علاقهام به محمدمحسن رشته حسابداری را انتخاب کردم. میخواستم به هر طریقی شده به او بگویم آنقدر دوستش دارم که مسیرش را و حتی رشته تحصیلی انتخابیاش را انتخاب میکنم.»
وقتی مریم چشمانش را از ما میدزدد، سنگینی داغ برادر را میشود از صدای لرزانش فهمید: «من، هم پدر و هم برادرم و هم بهترین رفیقم را از دست دادهام. پارسال که مرخصی آمده بود قرار شد 3نفری، یعنی من، مامان و محمدمحسن برویم مشهد، اما من بهخاطر آزمونم نتوانستم با آنها بروم. وقتی از مشهد برگشت کلی برایم هدیه و لباس خریده بود. با همان لباسی که برایم خریده بود تا صبح توی خیابانها دور زدیم و خوشگذراندیم. آن شب را هیچ وقت فراموش نمیکنم.»
خواهر شهید در ادامه میگوید: «چند مرتبه به من تأکید کرد که علاوه بر رشته حسابداری حتما کلاسهای زبان را هم ادامه بدهم. یک بار ساعت یکنیمهشب بود که تماس تصویری گرفت و خواست که بیدار بمانم و با هم صحبت کنیم. محمدمحسن در سال کلا 15روز مرخصی میآمد. همان شب گفت خواهر، زمان چقدر زود میگذرد، تو الان 20ساله شدهای و من هنوز برایت جهیزیه تهیه نکردهام. گفتم داداش، تو سلامت باشی، فعلا که وقت جهاز نیست. گفت وقتی رفتم وسایل موتورم را بخرم، یکدفعه بهخودم تلنگر زدم که پسر، خواهرت دم ازدواج است و الان باید وسایل او را فراهم کنی. بعد گفت از این به بعد کمکم جهازت را میخرم.»
پدر، برادر و بهترین رفیقم را از دست دادم
در همینه زمینه :