• یکشنبه 19 مهر 1405
  • ٢٩ ربيع الآخر ١٤٤٨
  • 2026 Oct 11
چهار شنبه 8 مهر 1405
کد مطلب : 282415
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/APWRl
+
-

لبخندی که ماندگار شد

شهیدی که عشق به خدمت، او را به عرشه ناوشکن جماران رساند

گزارش
لبخندی که ماندگار شد

سیده کلثوم موسوی| روزنامه‌نگار

 محمدمحسن سجادپور، متولد ۲۳تیرماه ۱۳۷۹ از شهرستان استهبان، از همان سال‌های کودکی نشانه‌هایی از شخصیت متفاوت خود را آشکار کرد. او که پدر خود را در کودکی از دست داده بود  قدردانی، مسئولیت‌پذیری و کمک به خانواده را زودتر از سنش آموخته بود. در نوجوانی‌ برای سبک‌ترشدن بار زندگی مادر، در کنار تحصیل کار می‌کرد در جوانی با عشق و علاقه، نیروی دریایی ارتش را برای خدمت به میهن انتخاب کرد. استواریکم محمدمحسن سجادی صبح نهم اسفندماه ۱۴۰۴ در پی اصابت موشک به ناوشکن جماران، همراه جمعی از همرزمانش به مقام رفیع شهادت رسید.

در مسیر زیارت
کودکی محمدمحسن برای مادرش پر از خاطراتی است که امروز هر کدام تبدیل به نشانه‌ای از بزرگی روح او شده‌اند؛ پسری که در 4سالگی با یک حرکت ساده، عمق محبت و درک خود را نشان داد. نسرین شاهسونی، مادر شهید، می‌گوید: «زمانی که محمد‌محسن ۴ سال داشت با هم به زیارت پیرمراد، امامزاده‌ای در مسیر استهبان رفتیم. در راه برگشت برایش کفشی گرفتم که کف آن چراغ روشن می‌شد و خیلی زیبا بود. وقتی کفش را به دستش دادم تا به خانه برگردیم، دستم را گرفت و بوسید و گفت مامان دستت درد نکند. همانجا با خودم فکر کردم برای یک پسر 4ساله این نوع قدردانی خیلی بزرگ است. ذوق کردم و او را بوسیدم.»

از دانشگاه تا نیروی دریایی
محمدمحسن پس از پایان دبیرستان، در دانشگاه روزانه رشته حسابداری دانشگاه شهرستان اقلید پذیرفته شد و 2ترم تحصیل کرد اما علاقه‌اش به خدمت در نیروهای مسلح مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. مادر شهید می‌گوید: «در خانواده مادری، آشنایی و علاقه به خدمت در نظام وجود داشت و محسن هم به این مسیر علاقه پیدا کرد. می‌توانست همه رسته‌های نیروهای مسلح را انتخاب کند اما خودش تحقیق کرد و با علاقه‌ای که به نیروی دریایی پیدا کرده بود، این نیرو را انتخاب کرد.»

خیلی زود بار مسئولیت را به دوش گرفت 
محمدمحسن تنها به فکر خودش نبود. از همان سال‌های کودکی تلاش می‌کرد سهمی در به دوش‌کشیدن سختی‌های زندگی داشته باشد؛ ولو کوچک. مادر شهید روایت می‌کند: «وقتی ۸سال داشت در روستای پدری زندگی می‌کردیم. یک روز گفت مادر، می‌خواهم به خانه پدربزرگ بروم. ظهر که شد پیدایش نشد. تا عصر منتظر ماندم. دم‌غروب خوشحال برگشت. دست در جیبش کرد و مقداری پول بیرون آورد و گفت دایی داشت خانه درست می‌کرد، کمکش کردم و او هم به من دستمزد داد. گفتم پسرم، تو هنوز کوچکی، چرا خودت را به زحمت انداختی؟ گفت دیدم کمک لازم دارند، من هم کمک کردم. این پول را بگیر، هرچه لازم داریم بخر و بقیه‌اش را برایم نگه‌ دار.»  بانو شاهسونی ادامه می‌دهد: «از همان بچگی درک بسیار بالا و شخصیتی خاص داشت. یادم نمی‌آید شیطنتی کرده باشد که تنبیهش کرده باشم یا خطایی از او سر زده باشد. دوره راهنمایی که  درس می‌خواند به شهرستان نی‌ریز نقل مکان کردیم تا بتوانند با خواهرش به مدرسه بروند. او پا‌به‌پای من در زندگی زحمت می‌کشید و کم پیش می‌آمد که من مخارج تحصیلش را بپردازم. معمولا تابستان‌ها در مغازه یکی از آشنایان فروشندگی می‌کرد و اگر رسیدگی به درس‌هایش به او اجازه می‌داد در ایام تحصیل باز هم در مغازه کار و سعی می‌کرد حداقل لباس‌ و برخی لوازم‌التحریرش را خودش بخرد که مرا به زحمت نیندازد. وقتی به کل دوران زندگی‌اش نگاه می‌کنم هیچ نقطه تاریکی نمی‌بینم؛ فقط پاکی و معصومیت می‌بینم.»

مکث 
تصویر ماندگار 

محمدمحسن هر زمان که به مرخصی می‌آمد، دیدار با خانواده و ثبت خاطرات برایش مهم‌ترین کار بود. تماس‌های او با همکارانش نشان می‌داد که دوستانش او را فقط یک همکار نمی‌دانستند، بلکه برایشان مثل عضوی از خانواده بود. مادر شهید روایت می‌کند: «محسن هر جا می‌رفت با همه رفیق می‌شد، طوری که وقتی نبود سراغش را می‌گرفتند. خیلی خانواده‌دوست بود، به‌خصوص به یکی از خاله‌هایش خیلی وابسته بود و می‌گفت او مادر دوم‌من است. همیشه دوست داشت از حال همه باخبر باشد. هیچ وقت خنده از روی لبش محو نمی‌شد. حتی وقتی جدی صحبت می‌کرد، چند لحظه بیشتر طول نمی‌کشید و دوباره همان لبخند همیشگی‌اش را می‌دیدی.»




 

این خبر را به اشتراک بگذارید