آخرین پرواز، تقدیم به پدر و مادر
سرگرد خلبان شهید جابر طاهریاننیکو، فرمانده پهپادی غرب کشور در آخرین مأموریت هم به یاد خانواده بود
الناز عباسیان | روزنامهنگار
چندی پیش ویدئویی کوتاه از آخرین مأموریت یک خلبان جوان در فضای مجازی منتشر شد؛ چند ثانیه تصویر و چند کلمه که حالا برای خانوادهاش معنایی متفاوت دارد. پسری از خطه خوزستان، فرمانده پهپادی غرب کشور که هفتم فروردین در اهواز به شهادت رسید در آخرین دقایق، پیش از پرواز از پدر و مادرش یاد کرد؛ همان پدر و مادر روستایی که زحمت زیادی برای رساندن او به جایگاه خلبانی کشیدند و امروز در کنار افتخار به فرزندشان، سنگینترین داغ زندگی را بر دل دارند؛ خلبانی که در روزهای جنگ وقتی نگرانی خانواده برای جانش بیشتر از همیشه شده بود، یک پاسخ روشن داشت: «کشور به من نیاز دارد.»
کوچکترین فرزند؛ بالاترین افتخار
جابر، هشتم شهریور ۱۳۷۷ به دنیا آمد؛ نهمین و آخرین فرزند خانواده طاهریاننیکو. کودکی و نوجوانیاش در روستای چمدالان از توابع استان خوزستان گذشت. دوره راهنمایی را در روستای دالان و دوران دبیرستان را در خوابگاهی در رامهرمز سپری کرد. در کنار درس به پدرش در دامداری و کشاورزی کمک میکرد. زندگی ساده روستایی و حضور در کنار خانواده از او جوانی ساخته بود که بهگفته نزدیکانش سادگی را نه در حرف که در سبک زندگیاش دنبال میکرد. مادر، حاجیهخانم مهتاب رامشک، هنوز وقتی از پسر آخرش حرف میزند، میان افتخار و دلتنگی گرفتار است: «پاره تنم بود. رفتنش برای همه ما خیلی سخت است. درست است که شهادتش افتخار است اما با دلتنگیام چه کنم؟ آرزو داشتیم یک روز او را در لباس دامادی ببینیم اما رفت و همه آرزوهایمان را هم با خودش برد.»
قرار باشد دیده شوم خدا خودش نشانم میدهد
جابر، اهل فخرفروشی و نمایش نبود. اطرافیان گاهی به او توصیه میکردند در مراسمها و جمعهای مختلف بیشتر حضور داشته باشد تا دیگران او را بشناسند اما پاسخ او همیشه متفاوت بود. مادرش میگوید: «به اینکه پسرم خلبان شده بود افتخار میکردم. به او میگفتم بگذار ببینندت. میگفت اگر قرار باشد دیده شوم، خدا خودش من را نشان میدهد.» همین روحیه در زندگی روزمرهاش هم دیده میشد؛ ساده میپوشید، ساده زندگی میکرد و اهل تعریف کردن از خودش نبود. با این حال، هر جا میرفت خانواده برایش اهمیت داشت. هنگام مرخصی، حتی اگر فرصت کوتاهی داشت اعضای خانواده را با ماشین به گردش میبرد. ترجیح میداد کنار مادرش باشد و هنگام رفتن به محل کار و بازگشت، دست و پای پدر و مادرش را میبوسید. جابر برای خانواده فقط یک خلبان نبود؛ همان پسری بود که هروقت به مرخصی میآمد مدام کنار مادرش بود. حالا اما مادرش از سر دلتنگی کنار مزارش میخوابد.
خودش را بالاتر از کسی نمیدید
جابر علاقه زیادی به هیئت و عزاداری امام حسین(ع) داشت. جواد طاهریاننیکو، برادر شهید، جابر را اینطور توصیف میکند: «صدای نوحه، بخش ثابتی از زندگی روزمره او بود و علاقه خاصی به شهدا داشت. نماز و روزهاش ترک نمیشد و سبک زندگی مذهبیاش را بیسروصدا دنبال میکرد. در کنار این علاقهها فوتبال و والیبال هم از سرگرمیهایش بود. جابر خیلی خاکی بود. هیچوقت دنبال پست و مقام نبود و خودش را بالاتر از کسی نمیدید. بیشتر از هر چیزی خانواده برایش اهمیت داشت.» با آغاز جنگ، نگرانی خانواده بیشتر شد. برادرش روایت میکند: «در روزهای جنگ، اطرافیان به او گفتند بهخاطر شرایط جسمی پدر و مادر سالخوردهمان، چند روز مرخصی بگیر و مأموریت کمتر برو. اما جابر گفت: نه، کشور به من نیاز دارد. من سالها با پول این مملکت درس خواندم و خلبان شدم، انصاف نیست این روزها نباشم. البته او درباره مأموریتها و شرایط کاریاش برای خانواده زیاد صحبت نمیکرد. نمیخواست نگرانی ما بیشتر شود.»

حتی در لحظه شهادت به فکر پدر و مادرش بود
شاید یکی از تأثیرگذارترین روایتها درباره جابر به آخرین ساعات زندگی او بازگردد. برادر شهید میگوید: «اولین دغدغه جابر مانند تمام سالهای زندگیاش خانواده بود، نه خودش. موقع شهادت هم به فکر ما بود. به همکارانش گفته بود اگر شهید شد خبر شهادتش را شب به خانواده نگویند، چون خوابشان خراب میشود و میترسند. بگذارید صبح به آنها بگویید.» او همچنین در آخرین پرواز فیلمی از خودش ضبط کرد و این جملات را گفت: «این پرواز را تقدیم میکنم به پدر و مادرم که زحمت زیادی برای من کشیدند تا من به اینجا برسم.»