• دو شنبه 20 مهر 1405
  • ١ جمادى الأولى ١٤٤٨
  • 2026 Oct 12
شنبه 28 شهریور 1405
کد مطلب : 281808
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/qY6k3
+
-

خلبانی که خاکسار بود

خلبانی که خاکسار بود

شیفتگی شهید محمد بیاتی به خانواده‌اش، هر بار که از مأموریت به خانه بازمی‌گشت، از خستگی راه بیشتر بود. اگر هدیه‌ای می‌داد، در هیچ ویترین پرزرق‌وبرقی یافت نمی‌شد؛ هدیه‌ای که از جنس «نداری» نبود، نشانه محبتی برخاسته از تمام وجودش بود. مادر شهید می‌گوید: «هر بار که به خانه می‌آمد بی‌هیچ استثنایی، تلاش می‌کرد دست من و پدرش را ببوسد. ما از روی محبت ممانعت می‌کردیم و دستمان را عقب می‌کشیدیم، اما او با تواضعی مثال‌زدنی خم می‌شد و پاهایمان را می‌بوسید. او جوانی بود که گویی تمام دنیا را در احترام خلاصه کرده بود. هر بار که به خانه می‌آمد، حتماً به تک‌تک فامیل سر می‌زد تا از احوالشان باخبر شود، اما مهربانی او فراتر از یک دیدار ساده بود. او دغدغه‌ زندگی دیگران را داشت. بارها از پدرش می‌خواست تا شماره‌ کارت آشنایان و دوستانی را که در مضیقه هستند به او بدهد تا به آنها کمک کند. جالب‌ترین و در عین حال تلخ‌ترین خاطره این است که عید امسال، قبل از شهادتش باز هم این کار انجام داد و می‌خواست برایشان عیدی بفرستد. این روحیه در مواجهه با دیگران نیز جاری بود. از بخشیدن عینک خلبانی‌اش به سربازی که از نظر مالی ضعیف بود و از نظر بینایی حساس، تا ایستادگی در برابر راننده‌ای که با خشونت با کودکی دوچرخه‌سوار برخورد کرده بود. محمد کسی نبود که از بی‌عدالتی یا رنج دیگران بگذرد. من فرهنگی هستم. پس از یک روز پرمشغله کاری با خستگی به خانه آمدم و برخلاف آنکه انتظار آرامش داشتم، اما با صحنه‌ای روبه‌رو شدم انگار توفانی از بی‌نظمی در خانه وزیده و لباس‌ها در گوشه و کنار پراکنده و خانه به هم ریخته بود. خستگی به تنم ماند، اما پسر بزرگم با لبخندی پنهان به گوشه‌ای از زمین اشاره کرد و گفت: جمله‌ای را که با لباس‌ها نوشته، بخوان. محمد، با همان نگاهِ کنجکاو و قلب بی‌قرارش، تمام آن لباس‌ها را، نه به‌عنوان یک آشفتگی بلکه به‌عنوان رنگ‌های یک تابلوی نقاشی چیده بود. او با خلاقیت ناب یک کودک و با تکیه بر آنچه در اختیار داشت، روی زمین نوشته بود: مادر، روزت مبارک. او از هیچ، برایم همه‌چیز ساخته بود.»‌ این روزها مادر برای رفع دلتنگی با فرزند دلیرش، به محل اصابت موشک می‌رود که آن شب مملو از گل و لای بود و حالا بیابانی خشک است که مادر سر سجده بر آن می‌گذارد.

 

این خبر را به اشتراک بگذارید