• دو شنبه 20 مهر 1405
  • ١ جمادى الأولى ١٤٤٨
  • 2026 Oct 12
شنبه 28 شهریور 1405
کد مطلب : 281807
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/pQBj1
+
-

تن، فدای وطن

روایت پدر شهید محمد بیاتی پیردوستی از رشادت و دلبستگی‌های فرزندش

گزارش
تن، فدای وطن

ثریا روزبهانی| روزنامه نگار

خلبانی یعنی دست و پنجه نرم کردن با خطر و خلبان هواپیمای جنگی بودن یعنی رو در رو شدن با مرگ؛ اینکه بدانی شاید این پرواز آخر باشد، ولی باز هم دل به آسمان بسپاری حس غریبی است. محمد بیاتی پیردوستی، خلبان جوان کوهدشتی هم این را می‌دانست و در وصیتنامه‌اش نوشت. روایت زندگی محمد که 7فروردین در حمله آمریکایی- اسرائیلی به مقر یگان پهپادی و پدافندی اهواز به شهادت رسید، حاکی از پیوند عجیبی است میان عطوفت و اقتدار. حرف‌های پدر این خلبان شهید هواپیما و هدایتگر پهپاد را بخوانید.

دست‌های محمد، جان می‌بخشید
پدر شهید محمد بیاتی پیردوستی، با هر جمله انگار دوباره به سال‌های دور سفر می‌کند. او که خود سال‌ها فرهنگی بوده از پسری می‌گوید که حتی یک ‌بار هم آشنا و همسایه از او لب به شکایت باز نکردند: «محمد، متولد 12خرداد 1377، دوران تحصیلش را در کوهدشت و در دبیرستان شاهد سپری کرد و با معدل عالی فارغ‌التحصیل شد. علاقه‌اش به کشور باعث شد تا در آزمون ورودی 3جبهه امنیت کشور (سپاه، ارتش و نیروی انتظامی) شرکت کند. در نهایت کنجکاوی‌اش به کامپیوتر و رباتیک، او را به سمت آزمون‌های سخت خلبانی برد و در رشته هدایتگری پهپاد پذیرفته شد. چهار سال در دانشگاه افسری شهید ستاری تهران تحصیل کرد و چند سال هم در یگان بود. پیش از آنکه محمد پرواز را بیاموزد، با خاک آشنا بود. در روزگار کودکی وقتی همسالانش سرگرم بازی بودند، او دست‌های کوچکش را در خاک فرو می‌برد و نهال می‌کاشت. وقتی با بچه‌های مدرسه به اردو می‌رفت، خودش بی‌دستور زباله‌ها را جمع می‌کرد و به بچه‌ها می‌گفت کمک کنید تا طبیعت تمیز بماند. همچنین کوهدشت به داشتن درختان بلوط معروف است. محمد دانه‌های بلوط را همراه خودش می‌آورد و در طبیعت می‌کاشت. دست‌های محمد جان می‌بخشید، چه به بلوط‌های کوهدشت و چه به پرندگان زخمی که در همین طبیعت‌گردی‌ها آنها را زخمی پیدا می‌کرد، تیمارش را به‌عهده می‌گرفت و دوباره رهایشان می‌کرد.»

این محمد است!
داستان شناسایی پیکر شهید محمد بیاتی پیردوستی نقطه اوجی دارد که شاید در لحظه خداحافظی هیچ‌کس از اطرافیانش به اهمیت آن پی نبردند. پدرشهید آن لحظات را اینطور روایت می‌کند: «محمد وقتی می‌خواست سوار ماشین شود تا به محل خدمتش برگردد. ناگهان درنگ کرد، با عجله به خانه رفت و گفت پلاکم را جا گذاشتم. عمویش در مقابل عجله و دلهره محمد گفت خب، جا بماند، محمد!‌» اما پاسخ محمد، کلامی بود که بعدها، در میان دود و آتش بمباران، معنای روشنی پیدا کرد. او با آرامشی که از ایمانش می‌آمد، گفت: «عمو، مرا با همین پلاک می‌شناسید.»‌گویی محمد پیشاپیش می‌دانست آتش دشمن و شدت انفجار، بی‌رحم‌ترین اتفاق است و او تنها به همین پلاک کوچک تکیه خواهد کرد. پیکرش به‌دلیل شدت انفجار سوخت. شدت جراحات به حدی بود که بخش‌های مختلف بدن، ازجمله پاها و شکم، آسیب دید و بازویش نیز از بدنش جدا شد. در آن لحظه‌، تنها همان پلاک از میان خاکستر، هویت محمد را فریاد زد. همان پلاک بود که به ما گفت  این محمد است.»

راز کاغذ پنهان 
محمد در همان روزهای جنگ، وصیتنامه‌ای نوشت و آن را در لباس‌هایش پنهان کرد و به یکی از اقوام سپرد: «اگر شهید شدم آن را به خانواده‌ام بده و اگر نشدم، دست نزن.» امانتدار، راز آن برگه را در سینه نگه داشت تا روزی که محمد به خانه بازگشت. کلمات در نامه‌اش بوی دل‌کندن نمی‌داد، بوی آگاهی می‌داد: «خدایا از تو می‌خواهم که مرا یاری کنی تا در راه تو قدم بردارم. باور کنید که شهادت از عسل شیرین‌تر است. روزی که این مسیر را انتخاب کردم، قبول کردم که تن و جانم را در راه خداوند و حفاظت از میهن و ناموسم ارزانی دارم. پدر، مادر، برادر، خواهر، دوستان و آشنایان عزیزم؛ اگر بنده حقیر به درجه رفیع شهادت رسیدم برایم گریه نکنید و ناراحت نباشید، چون خودم می‌خواستم و وظیفه‌ام بوده است. امیدوارم قبل از شهادت بتوانم ضربه کوبنده‌ای بر دهان رژیم غاصب صهیونیست بزنم که حتی اگر ذره‌ای باشد، راه را برای همرزمانم هموارتر سازد» محمد همانطور رفت که روی کاغذ کشیده بود. تنش را سپرد به خاک میهن و جانش را به آرزویی که از عسل شیرین‌تر می‌دید. وصیتنامه امانتی او حالا سند پرواز پسری بود که دقیقاً می‌دانست برای چه پای در این راه گذاشته است.





 

این خبر را به اشتراک بگذارید