• چهار شنبه 11 شهریور 1405
  • ٢٠ ربيع الأول ١٤٤٨
  • 2026 Sep 02
چهار شنبه 11 شهریور 1405
کد مطلب : 280948
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/mQ8qE
+
-

خوشبختی را از ما گرفتند

روایت پدری‌که همسر و دخترش را در حمله هوایی از دست داد

گزارش
خوشبختی را از ما گرفتند

سیده‌کلثوم موسوی | خبرنگار 

آخرین روز را هرگز از یاد نمی‌برند؛ آن جمع خانوادگی، آن تجربه فراموش‌نشدنی 4نفره که حالا خاطره‌ای توام با اشک و لبخند است. پدر، راننده شرکت واحد، می‌خواست به محل کار برود. لیدا میرلک، مادر خانواده، پسرشان مهدی و دخترشان مهدیه را هم آماده کرد که دسته‌جمعی  پدر را تا پایانه اتوبوسرانی بدرقه کنند. انگار به دل این خانواده افتاده بود که در سیزدهمین روز اسفندماه 1404 آخرین فرصت کنار‌هم‌بودن را از دست ندهند. روایت پدر خانواده، محمد صالحی را بخوانید.

حس می‌کردم خوشبخت‌ترین مرد دنیا هستم
یادبودها در ذهن آدم حک می‌شود اما غم‌انگیزترین‌شان خاطره‌ای است که آدم‌های قشنگ آن دیگر وجود ندارند. این را پدر خانواده می‌گوید و ادامه می‌دهد: «من یک پسر 16ساله دارم. روز حادثه، خدا او را برای من نگه‌داشت. همه نشستیم توی ماشین به سمت محل کار من. بین راه کلی شوخی و بگو بخند داشتیم. حالمان خوب بود طوری که وقتی از ماشین پیاده شدم همسرم و بچه‌هایم را بوسیدم و خندان و شاد خداحافظی کردم. گفتم شما بروید. کنار خیابان ایستادم و تا آخرین لحظه دور‌شدنشان را نگاه کردم. حس می‌کردم خوشبخت‌ترین مرد دنیا هستم. آن لحظه اصلا تصورش را نمی‌کردم حمله هوایی آمریکا و اسرائیل زندگی ما را برای همیشه تحت‌الشعاع قرار می‌دهد و ماندن و رفتن عزیزانم وقتی به خانه برسند بین آسانسور آپارتمان و پارکینگ جور دیگری رقم می‌خورد». با آه کوتاهی جملاتش را کامل می‌کند و از لحظه‌هایی می‌گوید که حمله هوایی آمریکایی-صهیونی دلخوشی‌های خانه‌شان را دزدید و دل پدر خانواده را برای ابد خون کرد وقتی باخبر شد که همسرش لیدا میرلک و دختر 19ساله‌اش مهدیه صالحی پرکشیده‌اند: «طولی نکشید که خبردادند شهرک بروجردی را با موشک زده‌اند. توی دلشوره و بهت و وحشت سرگردان بودم که باخبر شدم منزل ما هم بمب خورده و آوار شده. دنیا روی سرم خراب شد. انگار تمام خوشبختی‌ام را در یک ثانیه از من گرفتند.»

مادر زحمتکش، همسر فداکار

محمد صالحی از همسر شهیدش یاد می‌کند: «یادم نمی‌آید در طول 20 سال زندگی، کاری کرده باشد که من به سختی بیفتم. می‌گفت باید رفیق و همراه تو باشم، در مشکلات و سختی‌های روزگار همیشه کنارم بود و سعی می‌کرد از جهت مالی هم کمک حال خانواده باشد. در مصلای امام‌خمینی(ره) یک غرفه داشت و درآمدش را به زخم زندگی می‌زد. هرچه به او می‌گفتم خودش را به سختی نیندازد قبول نمی‌کرد. می‌گفت  که هم سرگرم می‌شوم هم اینطور خیالم راحت است که کنار خانواده هستم. هروقت هم گرهی در زندگیمان پیش می‌آمد، به امام‌زمان (عج) متوسل می‌شد.»
این پدر عکس‌های کودکی مهدیه را نشانم می‌دهد و یاد قصه‌های شیرین پدر و دختری می‌افتد: «وقتی برای مهدیه در کودکی قصه می‌گفتم همیشه دختر زیبای قصه‌هایم را مهدیه  صدا می‌زدم و طوری از شخصیتش تعریف می‌کردم که مهدیه می‌دانست دختر زیبای قصه‌های بابا خود مهدیه است. بزرگ‌تر که شد وقتی می‌خواستم برایش ضرب‌المثلی یا داستانکی را مثال بزنم بازهم مهدیه دختر قشنگ مثال‌هایم بود. می‌شنید و ذوق می‌کرد و مرا بغل می‌کرد و می‌بوسید. حالا مهدیه، هم در قصه‌هایم زیباست هم در واقعیت؛ او با شهادتش برای من قهرمان است.»

 تنها دلخوشی این روزهای پدر
 صالحی داغدار است؛ همسر و دخترش شهید شده‌اند و پسرش، مهدی هم جانباز. تنها دلخوشی‌ای که او را سرپا نگه داشته همین مهدی است. صالحی بقیه ماجرا را اینطور تعریف می‌کند: «زمانی که خانواده‌ام  به خانه برمی‌گردند مهدیه و همسرم می‌روند داخل آسانسور، اما گوشی مهدی زنگ می‌خورد و برای اینکه با موبایل حرف بزند داخل ماشین می‌ماند. وقتی موشک به ساختمان می‌خورد همسرم و دخترم داخل آسانسور گیر می‌کنند و همانجا به شهادت می‌رسند. پسرم اما به شدت مجروح می‌شود طوری که مدتی را در بیمارستان بستری می‌شود. در آن روزهای خیلی سخت، تنها دلخوشی‌ام مهدی بود که زنده بماند. خدارا شکر مهدی زنده ماند. به‌هوش که آمد از مادر و خواهرش ‌پرسید. وقتی فهمید آنها دیگر بین ما نیستند غم دنیا به چشم‌هایش ریخت. حالا هر دوی ما آخر هفته‌ها دلمان را خوش کرده‌ایم به دیدار مزار عزیزانمان.»

مهدی صالحی،  پسر شهید لیدا میرلکی


 

این خبر را به اشتراک بگذارید