• شنبه 31 مرداد 1405
  • ٩ ربيع الأول ١٤٤٨
  • 2026 Aug 22
شنبه 31 مرداد 1405
کد مطلب : 280452
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/qYDKG
+
-

پسربچه‌ای از جنوب شمیران

گفت‌وگویی صمیمی با حسن روشن، اسطوره بی‌تکرار فوتبال ایران

گزارش
پسربچه‌ای از جنوب شمیران

ثریا روزبهانی | روزنامه‌نگار

خیلی‌ها با شنیدن نام «شمیران»، برج‌های بلند و خیابان‌های عریض و خانه‌های لوکس امروزی در ذهنشان تداعی می‌شود؛ اما برای نسل حسن روشن، «شمرون» هنوز همان روستای باصفای ۷۰سال پیش است با بوی خوش جوانه درختان در بهار، دیوارهای کاهگلی، تفریحات جذاب سرپل تجریش و رودخانه‌های خروشانی که محله‌ها را به هم وصل می‌کرد. در چهاردهمین  برنامه  تلویزیونی «دروازه‌تهران» حسن روشن، پیشکسوت محبوب فوتبال ایران مهمان مسعود فروتن بود تا دفتر خاطرات شمیران را ورق بزنیم. از روزگاری که «شمرون» خودش یک «ولایت» جدا بود و رفتن به مرکز تهران، سفر به «شهر» به حساب می‌آمد.

خاطرات خانه نایب‌السلطنه
حسن روشن خودش را «بچه جنوب شمیران» می‌داند، اما قصه زندگی‌اش کمی پیش‌تر از شمیران، در محدوده بازار نایب‌السلطنه آغاز می‌شود. او در همین محله چشم به دنیا باز کرد و سال‌های اول کودکی را در خانه پدربزرگ گذراند. خودش این خانه را اینطور روایت می‌کند: «خانه‌ای قدیمی با حیاط نه چندان بزرگ، اما پر از رفت‌وآمد و صفای خانواده‌های پرجمعیت آن دوران. هرکدام از فرزندان که ازدواج می‌کرد پدربزرگم یک اتاق برای مستقل شدنش به او می‌داد. همان خانه نایب‌السلطنه برای من اولین تصویر از «خانه» و «محله» شد. حیاطی پردرخت با حوضی کوچک و اتاق‌هایی گوش تا گوش خانه؛ اما با گذشت زمان و افزایش جمعیت خانواده، ورق روزگار که برگشت، خانواده تصمیم گرفتند به شمیران و محله «اختیاریه» کوچ کنیم. آن روزها اختیاریه هنوز چهره‌ای روستایی داشت و خبری از لوکس‌نشینی‌های امروز نبود. آن موقع‌ها همه چیز متفاوت بود. ما برای خرید خانه‌مان در اختیاریه، پنج هزار تومان پول دادیم و ماهی 200تومان قسط وام؛ شاید به نظر پول کمی بیاید، اما همان موقع هم رقم سنگینی بود.»

وقتی آب نوبتی بود و «سقاها» با اسب می‌آمدند
حسن روشن با یادآوری دوران کودکی‌اش در محله اختیاریه و رستم‌آباد، ما را به دهه‌های ۳۰ و ۴۰ می‌برد؛ روزگاری که هنوز خبری از آب لوله‌کشی و برق سراسری نبود. او ماجرای تامین آب شرب اهالی محله اختیاریه را اینطور روایت می‌کند: «آب را از محله شغال‌آباد بالا تقسیم می‌کردند. روزهای یکشنبه نوبت کوچه ما بود. اهالی پدرم را به عنوان میراب محل انتخاب کرده بودند؛ او سهم هر خانه را مشخص می‌کرد. از ساعت ۴ تا ۷ عصر وقت داشتیم آب‌انبار را پر کنیم. پدرم همیشه مراقب بود سهم آب همسایه‌ها کم نیاید. بقیه روزهای هفته هم اگر آب آشامیدنی می‌خواستیم، سقاها از مورچه‌خورت اصفهان با اسب و بشکه‌ای پشت آن می‌آمدند و با سطل‌های آهنی چهارگوش آب می‌فروختند، هر سطل یک قران و اگر سطل کوچک بود نصف این قیمت. حتی برق محله هم داستان خودش را داشت. موتور دیزلی بزرگی در گاراژ شخصی به نام توکلی کار گذاشته شده بود که به اختیاریه برق می‌داد. مامور برقی به نام «آقاجلال» که شبیه جان وین خوش‌تیپ بود با دفتری در جیبش می‌آمد. او برق را قطع و وصل می‌کرد و پولش را می‌گرفت.»

کتک خوردن از راننده‌های شمیران به عشق فوتبال
عشق حسن روشن به فوتبال از همان کودکی در رگ‌هایش جریان داشت؛ عشقی که گاهی برایش به قیمت خوردن سیلی از راننده‌های اتوبوس شمیران تمام می‌شد: «آن وقت‌ها اتوبوس‌های دماغ‌دار شرکت «توکل» آنجا کار می‌کردند. ما بچه‌مدرسه‌ای‌ها برای این‌که خودمان را به بازی‌های امجدیه برسانیم، بلیت‌های باطله را دستکاری می‌کردیم و تحویل راننده می‌دادیم. وای به روزی که راننده می‌فهمید! یک چک آبدار مهمانمان می‌کرد و از اتوبوس پرت می‌شدیم بیرون؛ اما باز هم عشق فوتبال ما را متوقف نمی‌کرد.» این عشق بی‌حد و حصر، در قدم اول، روشن را به یک «توپ‌جمع‌کن» در زمین‌های چمن دانشگاه تهران تبدیل کرد. او با ذوق عجیبی توپ‌های پیشکسوتان بزرگ مثل پرویز کوزه‌کنانی و حسین صدقیانی را جمع می‌کرد و شب‌ها از شدت خوشحالی و هیجانِ شوت زدن در کنار آن‌ها، خوابش نمی‌برد. همان توپ‌جمع‌کن پرانرژی، بعدها توسط رایکوف کشف شد و پیراهن تیم تاج و تیم ملی را به تن کرد و تاریخ‌ساز شد. 

هویت ما این گونه شکل گرفت!
حسن روشن گفت‌وگو را با یک جمله طلایی به پایان می‌برد. جمله‌ای که نشان‌دهنده اصالت و سادگی نسل طلایی فوتبال ماست: «یکی از مسئولان به من گفت شما شمرونی‌ها وضعتان خوب است و امکانات باید به جنوب شهر برود. به او گفتم: برادر من، ما خودمان بچه جنوب شمرونیم! شمیران قدیم پر بود از خانه‌های 100متری که اکنون با وجود تفکیک این ملک‌ها بین وارثان، از آنها خبری نیست و به خانه‌های کوچک و حتی ۱۶متری و کوچه‌های آشتی‌کنان باریک تبدیل شدند. هویت ما از همین خانه‌های خشتی و دیوارهای کاهگلی شکل گرفت که دیگر کمتر آن را می‌بینیم.»






 

این خبر را به اشتراک بگذارید